احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن المفلح الطرابلسی الشامـی، عبدون آرایش نوش آفرین مکنی بـه ابن منیر. عبدون آرایش نوش آفرین درون سنـهء 473 ه .ق . عبدون آرایش نوش آفرین درون طرابلس کـه از بلاد شام هست تولد یـافته و بنام جدش کـه احمدبن مفلح بوده هست نامـیده شده و در همان بلد نشو و نما یـافته و بتأییدات یزدانی بسعادت تحصیل علوم و تکمـیل فنون فایز گشته تمام کلام الله را فروغ حافظه و ضیـاء ء خویش کرد، درون اصناف علوم ادبیـه و فن لغت محسود اقران شد با طبعی سرشار و قریحتی نیکو از درج خاطر گوهرهای آبدار برآورد و بسلامت الفاظ و لطافت معانی بر فحول شعرا و عموم بلغا فایق گردید، درون صناعات شعریـه بدان پایـه شـهرهء شـهر شد کـه آن هنر بر سایر کمالات علمـیه اش برتری جست، محض اکتساب معالی و انتشار هنر و تحصیل معاش از طرابلس کـه مولد و موطنش بود مسافرت جسته درون دمشق رحل اقامت انداخت و چون خامـهء دوزبانش بمناقب اهل البیت و مطاعن خلفاء گویـا بود لاجرم مردم آن سرزمـین کـه از جان و دل دوستدار خلفاء بودند تاب استماع نیـاورده بعداوتش کمر بستند و در نزد حکمران دمشق بوری بن طغتکین از او سعایت و شکایت بردند، بعد بوری باحضارش حکم داد و چون بمقر حکومت حاضر شد باقتضای مصالح ملکی بحبس و قید او فرمان داد و بر قطع لسانش عزیمت گماشت بعد دوستان ابن منیر و حاضران مجلس بشفاعت قطع لسانش برخاستند محض عفو و اغماض بر وی ببخشید، بفرمود که تا در دمشق نماند، سر خود گیرد بدیگر جای رود چنان دانم کـه از دمشق بجبل عامل وارد گشته و در آنجا کـه مجمع شیعیـان و معدن تولا و تبرا بود یک چند اقامت گزیده باشد و همانا از آن روی شیخ حرّ عاملی او را درون کتاب امل الاَمل درون شمار علمای جبل عالم معدود داشته بعد برحسب عادت دیرینـه درون هیچ جا و هیچ وقت از مدیحت سرائی و هجاگوئی خاموش نمـی نشست بدان جهة اهل سنت و جماعت درون کتب تواریخ و سیَر درون شرح حالات ابن منیر طریقهء بیغرضی کـه از سیرت مورخین هست از دست داده سخنان زشت و گفتار ناهنجار درون ذکر احوالش رقم مـیکنند، چنانکه یـافعی گوید: عبدون آرایش نوش آفرین ابن منیر شاعری مشـهور و خداوند دیوان هست خود رافضی بوده و اسلوب هجاگوئی داشته است. و هم قاضی ابن خلکان گوید: پدرش منیر درون بازار طرابلس بانشاد اشعار و سرود و تغزّل و تغنی اقوال روزگار معیشت مـیگذرانید و خود رافضی و کثیرالهجا و خبیث اللسان بوده است. بالجمله ابن منیر را با نقیب الاشراف شریف طریق دوستی درون مـیان و ابواب مراسلات و مفاوضات مفتوح بود چه شریف بر سلسلهء امامـیه منصب نقابت و مـهتری داشت و ابن منیر درون مـیان شیعیـان بسمت خلوص و برتری موصوف بود، گاهی شریف را ارمغانی مـیفرستاد و گاهی شریف بن منیر را بتحفه و هدیـه یـاد مـیکرد. ابن منیر را غلامـی بود سیـاه فام و زشت اندام کریـه الوجه قبیح المنظر بعد هدیـهء ناقابلی بصحابت آن غلام بجانب نقیب الاشراف روانـه کرد شریف را از مشاهدهء آن خلقت منکر و ارمغان مختصر خاطر پژمرده شد مکتوبی با خوبترین اسلوب بدین عبارات مختصر نزد ابن منیر ارسال داشت، اما بعد: فلو عَلمْت عَدَداً اَقلَّ من الواحِد و لَوناً شَرّاً من السّواد لبعثت بـه الَینا؛ حاصل معنی آنکه اگر مـیدانستی عددی کمتر از واحد و رنگی بدتر از سیـاهی بود هرآینـه مـیفرستادی. ابن منیر از آن مکتوب زیـاده درون خجلت شد قضای مافات جبران مامضی را مـهیـا گشت با سوگندهای مؤکده بر خود متحتم نمود کـه نقیب الاشراف را ارمغانی نفرستم جز بصحابت آنکه مرا از جان عزیزتر باشد بعد هدایـای نفیسه و تحفه های گرانبها فراهم کرد. وی را غلامـی بود تترنام کـه ترکان تتاری بغلامـیش معترف بودند و زبان فصاحت از بیـان صباحتش عاجز بود، گویند ابن منیر را برحسب بشریت و اقتضای طبع موزون با حسن بشرهء آن غلام مـیلی بود چنانچه هر وقت سپاه غم و لشکر محنت بر وی حمله ور مـیشد بیک تیر نگاهش همـه را منـهزم مـیساخت محبت او چنان درون جان و دلش جای گرفته بود کـه طاقت جدائی نداشت آن تحف و هدایـا را بصحابت آن غلام بجانب شریف فرستاد چون چشم نقیب بر آن غلام افتاد بدیدارش خرسند گردید آن جوان صبیح المنظر را نیز از جملهء تحف و هدایـا پنداشته رخصت انصراف و مراجعت نداد و چون زمان مـهاجرت و مفارقت بطول انجامـید دیدهء انتظار ابن منیر بر درون مانده از دیدار تتر محروم گردید لاجرم ایـام فراق بر وی اثر کرد حیلتها انگیخت و رنگها آمـیخت و نامـه ها نوشت که تا مگر شریف را بر احوال وی رقت آید از هیچ راه چارهء بیچارگی درمان درد خویش فراهم ندید زمانی درون آن اندیشـه فروماند عاقبت الامر صلاح کار و عافیت درون آن دید خویشتن را کـه بستهء آن زنجیر بود بدیوانگی و اختلال عقل نسبت دهد و در حضرت نقیب الاشراف چنان بنماید کـه هرگاه تتر بازنگردد من دست از مذهب تشیع برداشته درون طریقهء اهل تسنن پا مـینـهم بعد مقصود و منظور خود را با مضامـین بدیعه و الفاظ لطیفه بر اینگونـه درون سلک نظم منخرط داشته نزد شریف ارسال داشت:

عذبت طرفی بالسهَر

و اذبت قلبی بالفکر

و مزجت صفو مودتی

من بعد بعدک بالکدر

و منحت جثمانی الضنی

و کحلت جفنی بالسَهَرْ

و جَفَوت صَبّاً ماله

عن حسن وجهک مصطبر

یـا قلب ویحک کم تخا-

دع بالغرور و کم تغَر

و الامَ تکلف بالاغنْ

ن من الظبا و بالاَغر

ریم یفوق ان رما-

ک بسهم ناظره النظر

ترکتک اعین ترکها

من بأسهنّ علی خطر

و رمت فأصمت عَن قَسی

یٍ لایناط بها وتر

جرحتک جرحاً لایُخَیْـ

یط بالخیوط و لا الابر

تلهو و تلعب بالعقو-

ل عیون ابناء الخَزر

فَکأنّهن صوایج

و کأنـهن لها اکر

تخفی الهوی و تَسرُه

و خفی سرّک قد ظهر

افهل لوجدک من مدی

یفضی الیـه فینتظر

نفسی الفداء لشادِن

انا من هواه علی خطر

عَذْل العُذول و ما رآ-

ه و حین عاینـه عذر

قمر یزین ضوء صب

ح جبینـه لیل الشعر

و تری اللواحظ خده

فیری لهن بـه اَثَر

هو کالهلال مُلثماً

و البدر حسنا ان سفر

ویلاه ما احلاه فی

قلب الشجی و ما امر

نومـی المحرم بعده

و ربیع لذاتی صفر

بالمشعرین و بالصّفا

و البیت اقسم و الحَجَر

و بمن سعی فیـه و طا-

ف بـه و لبّی و اعتمر

لئن الشریف ال

ابن الشریف ابی مضر

ابدی الجحود و لم یردْـ

د الیّ مملوکی تَتَر

والیت آل امـیة الطْـ

طهر المـیامـین الغرر

و جحدت بیعة حیدر

و عدَلت عنـه الی عُمَر

و اذا جری ذکر الصحا-

بة بین قوم و اشتَهر

قلت المقدم شیخ تی

م ثم صاحبه عمر

ماسل قط طبا علی

آل النبی و لا شـهر

کلاّ و لا صد البتو-

ل عن التراث و لا زجر

و اصابها الحسنی و لا

شق الکتاب و لا بقر

و بکیت عثمان الشـهی

د بکاء نسوان الحضر

و شرحت حسن صلاته

جنح الظلام المعتکر

و قرأت من اوراق مص

حفه البراءة و الزمر

و رثیت طلحة و الزبی

ر بکل شعر مبتکر

و ازور قبرهما و از-

جر من نـهانی او زجر

و اقول ام المؤمنی

ن عقوقها احدی الکبر

رکبت علی جملٍ لتص

لح من بیتها فی زمر

و اتت لتصلح بین جی

ش المسلمـین علی غرر

فاَتی ابوحسن و سلْ

ل حسامـه و سطا و کر

و اذاق اخوته الردی

و بعیر امتهم عقر

ما ضرّه لو کان کفْ

ف و عف عنـهم اذ قدر

و اقول ان امامکم

ولی بصفین و فر

و اقول ان اخطأ معا-

ویة فما اخطأ القدر

هذا و لم یغدر معا-

ویة و لا عمرو مکر

بطلٌ بسؤته یقا-

تل لا بصارمـه الذکر

و جنیت من رطب الخوا-

رج ما تثمّر و اختمر

و اقول ذنب الخارجی

ن علی علیّ مغتفر

لا ثائر بقتالهم

فی النـهروان و لا اثر

و الاشعری بما یؤلْ

ل الیـه امرهما شعر

قال انصبوا لی منبراً

فاذا البری من الخطر

فعلا و قال خلعت صا-

حبکم و اوجز و اختصر

و اقول ان یزید ما

شرب الخمورَ و لا فجر

و لجیشـه بالکفّ عن

ابناء فاطمة امر

و حلقت فی عشر محرْ-

رم ما استطال من الشعر

و الشمر ما قتل الحسی

ن و لابن سعد ما غدر

و نویت صوم نـهاره

و صیـام ایـام اُخر

و لبست فیـه اجل ثو-

ب للملابس یدَّخر

و سهرت فی طبخ الحبو-

ب من العشاء الی السحر

و غدوت مکتحلاً اصا-

فح من لقیت من البشر

و وقفت فی وسط الطری

ق اقصّ شارب من عبر

و اکلت جرجیر البقو-

ل بلحم جرّی الحفر

و جعلتها خیر المآ-

کل و الفواکه والخضر

و غسلت رجلی ضلة

و مسحت خفی فی السفر

و آمـین اجهر فی الصلو-

ة بها کمن قبلی جهر

و اسنّ تسنیم القبو-

ر لکل قبر یحتفر

و اذا جری ذکر الغدی

ر اقول ما صحّ الخبر

و لبست فیـه من الملا-

بس ما اضمحلّ و ما دثر

و سکنت و اقتدی

ت بهم و ان کانوا بقر

و اقول مثل مقالهم

بالقاشر یـا قد نشر

مُصطیحتی مکسورة

و فطیرتی فیـها قصر

بقر یری برئیسهم

طیش الظلیم اذا نفر

و خفیفهم مستثقل

و ثواب قولهمُ هذر

و طباعهم کجبالهم

جبلت و قدت من حجر

ما یدرک التشبیب تغ

رید البلابل فی السحر

و اقول فی یوم تحا-

ر له البصیرة و البصر

و الصحف ینشر طیـها

و النار ترمـی بالشرر

هذا الشریف اضلنی

بعد الهدایة و النظر

فیقال خذ بید الشری

ف فمستقر کما سقر

لواحة تسطو فما

تبقی علیـه و لاتذر

والله یغفر للمسی-

ء اذا تنصل و اعتذر

الا لمن جحد الوصی

ی ولاءه و لمن کفر

فاحذر الهک سوء فع

لک و احتذر کل الحذر

و الیکها بدویة

رقت لرقتها الحضر

شامـیة لو شامـها

قس الفصاحة لاافتخر

و دری و ایقن اننی

بحر و الفاظی درر

و بدیعة کخریدة

عذراء ترفل فی الحبر

حبّرتها فغدت کزه

ر الروض باکره المطر

و الی الشریف بعثتها

لما قراها و ابتهر

رد الغلام و ما استمرْ-

ر علی الجحود و لااصر

و اصابنی و جزیته

شکراً و قال لقد صبر.

حاصل معنی آنکه: ای مملوک معشوق من چشم عاشق خود را بعذاب بیداری گرفتار کردی و دل شیفته اش را بفراقت آب نمودی و صافی روزگار را بعد از خود بکدورت فراق آلوده ساختی تن ناتوانم را نزاری بخشیدی و چشم انتظار را سرمـهء بیداری کشیدی عاشقی را کـه تاب جدائی دیدار ترا ندارد بسی جفا کردی. ای خاطر گرفتار من وای بر تو چقدر جادوی آهوروشان ترا برباید و فریب دهد و بدام عشق خویش شکارت کند و نشانـهء ناوکت سازد و خدنگ نگاه ترکان خطائی از پایت درآورد ء سوزانت را چنان ریش کند کـه هیچ علاج التیـام نپذیرد و چشمان ترک بچگان بدانگونـه خردها را برباید کـه چوگانـهاگوی را. هرچه خواهی آتش عشق را درون کانون دل پوشیده داری زردی رنگ و سرخی اشک پرده از روی کارت براندازد ندانم پایـان این آتش سوزان بکجا خواهد کشید جان این مستمند فدای بره آهوئی باد کـه خاطرم بعشقش گرفتار هست مرا مردم ملامت گوی بگرفتاری وی نکوهش دی که تا آنکه خود جمال زیبا و قامت دلارای وی را بدیدند از ملامت عشاق بازایستادند و مرا درون شیفتگی معذور داشتند همانا ماه مرا جبینی هست که همواره مانند صبح تابان از ظلمت گیسوش طالع مـیشود و آن رخسار لطیف از تأثیر نگاهی آثار کلف مـی پذیرد. ترک دلفریب من اگر نقاب لثام بصورت بندد و جبین بگشاید هلال را ماند و اگر پرده براندازد ماه چهارده شبه را منفعل کند آه آه از آن لعبت شیرین چه شور عشق درون سر و چه تلخی فراق درون مذاقم پدیده آمده کـه خواب و خور را بمن حرام کرده و بهار عیش و نوش مرا خزان آورده هست بصفا و مشعر و بیت الحرام و حجر و اشخاصی کـه سعی و طواف و تلبیـه کنند و عمره بجای آورند قسم هست که اگر شریف انکاری اظهار نماید و تتر غلام مرا رد نکند البته دوستی بنی امـیه اظهار کنم و بیعت حیدر را انکار نمایم و از او عدول بعمر آرم درون هر مجمعی کـه ذکر صحابه شود و از تقدم آن بازپرسند گویم شیخ تیم یعنی ابوبکر و بعد از او عمر مقدم بوده اند فاش گویم کـه عمر هیچ وقت شمشیری بروی آل رسول نکشید حاشا و کلا کـه اگری فاطمـهء بتول را از مـیراث منع و زجر نموده باشد بلکه با او خوبی د و نوشتهء فدک را ندد. گریـه کنم عثمان شـهید را مثل زنان شـهری کـه رقیق القلب تر از بدوی هستند و هم نمازهای عثمان را کـه در شبهای تاریک بجای آوردی شرح دهم و از مصحف عثمان این دو سورهء مبارکهء برائت و زمر را قرائت کنم (مقصودش آیـهء مبارکهء ثانی اثنین اذ هما فی الغار(1) هست که درون سورهء مبارکهء برائت هست و درون شأن ابوبکر آمده و نیز مقصودش آیـهء مبارکهء أمَّنْ هو قانِت آناءاللیل(2)است کـه بعقیدهء اهل سنت درون سورهء زمر درون حق عثمان نازل شده است) و مرثیـه گویم طلحه و زبیر را بشعرهای آبدار لطیف و زیـارت کنم قبر هر دو را وی کـه نـهی و زجر نماید مرا من نیز نـهی و زجر کنم و مـیگویم عاق شدن از ام المؤمنین یعنی عایشـه یکی از گناهان کبیره هست و بدینگونـه اعتذار جویم کـه در جنگ جمل از آنروی بر شتر نشسته بود کـه همـی خواست درون مـیان اولادش اصلاح کند و لشکر مسلمـین را با هم صلح دهد بعد ابوالحسن یعنی امـیرالمؤمنین علیـه السلام آمده شمشیر از کمر برکشید و حمله کرده بر برادران دینی خود تنگ گرفته قتل نمود و شتر ام المؤمنین را پی کرد چه ضرر داشت اگر از این جنگ خود را بازمـیداشت و ایشان را عفو مـینمود زیرا کـه بر عفو قدرت داشت. و مـیگویم امام شما کـه در صفین بجنگ آمده بود فرار کرد و اگر معاویـه خطا کرد تقدیر را خطایی نبوده هست و هیچیک از معاویـه و عمروبن العاص درون آن جنگ حیلت ند معاویـه مصاحف را بالای نیزه ها نکرد و عمرو عاص مرد شجاعی بود بدفع ضرر موقع را چنان دید کـه شلوار خود را گشوده با عورت خویش جنگ کند و آن عمل خدعه بوده و خدعه درون جنگ ممدوح هست و هم بجمـیع اقوال و افعال خوارج رفتار کنم و متابعت جویم و مـیگویم گناه خوارج کـه بر علی بن ابی طالب امـیرالمؤمنین خروج د آمرزیده هست و هم گویم خوارج احدی از مسلمانان را نکشته بودند و جنگ امـیرالمؤمنین با ایشان محض خونخواهی نبوده و در باب قتال نـهروان بهیچوجه خبری و اثری از پیغمبر نرسیده هست و ابوموسی اشعری مآل امر علی بن ابیطالب و معاویـه را دانا بود کـه گفت به منظور من منبری نصب کنید که تا بیغرضانـه سخنی گویم هر دو فرقه قبول د بعد بر منبر برآمده بطریق ایجاز و اختصار گفت کـه من صاحب شما علی را از امارت مؤمنین معزول کردم. و مـیگویم یزید مسکراتی نخورد و منکراتی مرتکب نشد و لشکر خود را از جنگ اولاد فاطمـه بازداشت و شمربن ذی الجوشن بقتل حسین بن علی آلوده نگشت و عمر بن سعد هم عذر و مکری نکرد و در روز عاشورا بطوریکه درون اعیـاد معمول هست موهای بلند خود را کوتاه کنم و هم درون آن روز نیت روزه نمایم و درپوشم بهترین جامـه های خود را کـه ذخیره نموده ام و از شب که تا صبح بیدار باشم و طبخهای نیکو کنم و چون صبح شود چشمـها را سرمـه کشیده با مردم مصافحه کنم چنانچه درون اعیـاد نمایند و در وسط راه بایستم هر کـه بگذرد شارب او را بچینم و هم بخورم از سبزیـها جرجیر یعنی ترتیزک را با گوشت ماهی جرّی [ مارماهی ] کـه در هر گودال گرد آیند و آنـها را از جمـیع مأکولات و مـیوه ها و سبزیـها بهتر دانم و در حالت وضو پاهای خویش بشویم و در سفر بالای کفش مسح کنم و در نماز آمـین بلند گویم چنانکه پیش از من این کار را کرده اند و تسنیم قبور را سنت دانم. درون وقتی کـه حکایت غدیرخم بمـیان آید گویم آن خبر صحیح نیست درون آن روز از جامـه ها لباسی پوشم کـه کهنـه و چرک آلوده باشد و در کـه دمشق هست ساکن شوم هر امامت کند درون نماز باو اقتدا نمایم اگرچه خودی باشد و هم بر منوال ایشان هذیـان گویم. مردمان شام گروهی باشند کـه رئیس ایشان را وقر و سکینـه نباشد بلکه مانند شترمرغی رمـیده باشند کـه در رفتار عجلت جوید. سبک ایشان بسیـار سنگین هست و اقوال نیکشان بیـهده و هذیـان و طبیعتهای ایشان مانند سنگها مـی باشد کـه از کوهستان جدا شده هست و اهل شام تغزلات و آواز بلبل را از بی شعوری فرق نمـیدهند اما درون روزی کـه چشمـها خیره شود نامـه های اعمال گشوده گردد و آتش جهنم زبانـه کشد گویم نقیب الاشراف مرا گمراه کرد با آنکه دین پاک و درستی داشتم چون چنین گویم خطاب شود: بگیر دست شریف را کـه قرارگاه شما درون جهنمـی هست که صورتها تغییر دهد و مردمانرا حمله ور شود همانا من کـه خدای غفارم هر را کـه از گناه خود پشیمان شده و عذر آورده بیـامرزم و همـه را محض کرم ببخشم بجزی را کـه منکر دوستی و خلافت علی بن ابی طالب امـیرالمؤمنین (ع) شود و بدان نعمت کفران جوید، ای شریف خدا را از کردار زشت خویش بترس اینک قصیده ای بلهجهء فصحای صحرانشین از شام بعراقت فرستادم کـه برقت الفاظ و دقت معانی دلهای حاضرین را وجد و رقت بخشد و اگر قس بن ساعدهء ایـادی کـه سخنوران دانشمند بفصاحتش اعتراف دارند خود این قصیده را مـیشنود هرگز بفصاحت خویش مباهات نمـی نمود و بیقین مـیدانست کـه من غواصی باشم کـه از بحر خاطر چنین دُرهای آبدار بیرون آورم این نظم بدیع دوشیزه ای را ماند کـه در پرده های یمانی بخرامد و بدانگونـه کـه ژاله ها شکوفه های چمن را بیـاراید آن را آرایش داده ام اکنون کـه ارمغان حضور شریف شد بیقین دانم کـه این لعبت نجدی بستاند و آن آهوی تتاری بازدهد و در سزای این معاوضت از من بسی سپاس گوئی و مدیحت سرائی بیند. گویند چون آن قصیده بشریف رسید زیـاده بخندید و گفت: همانا معذور هست از آنچه درون فراق تتر گفته هست پس غلام را با هدایـای نیکو بسوی وی فرستاد و ابن منیر او را بدین دو شعر مدیحت گفته:

الی المرتضی حث المطی فانـه

امام علی کل البریة قد سما

تری الناس ارضاً فی الفضائل عنده

و نجل الزکی الهاشمـی هو السما.

حاصل معنی آنکه بجانب شریف مرتضی حتما تاخت مرکبهای تند را زیرا کـه اوست پیشوایـانی کـه خداوندان همت عالی هستند و جمـیع مردمان درون ایوان فضلش مانند زمـین و زادهء آزادهء دودمان هاشمـی چون آسمان باشد. آورده اند کـه ابن منیر را با محمد بن نصربن صغیر کـه ابن القیسرانی خوانند ابواب مکاتبات و مـهاجات مفتوح و طریق مزاح و بذله گوئی مسلوک بود ابن منیر بطلاقت بیـان و جلافت لسان و عادت شاعرانـه ابن القیسرانی را بـه ابیـاتی چند هجا گفته بسمع وی رسید او نیز بمکافات و مـهاجات او را بدین دو شعر یـاد نمود:

ابن المنیر هَجوت مِنی

خیراً افاد الوری صَوابَهُ

و لم تضیق بذاک صَدَری

فَاِنّ لی اُسوَة الصحابه.

از جمله مضامـین کـه ابن منیر درون حق وی گفتی و معایبی کـه دربارهء او جعل نمودی آن بود کـه ابن القیسرانی را مقدمـی نحس و صحبتی شوم هست نکبت و ادبار چنان درون نـهاد ابن القسیرانی جای دارد کـه دیدارش هر دولت و اقبال را زایل کند چون مبنای روزگار بر مکافات و عادت سپهر بر مجارات جاری شده هنگامـی کـه آق سنقر برسقی از جانب سلطان محمد بن ملکشاه حکمران موصل بود جماعتی از باطنیـه درون مقصورهء مسجد جامع موصل او را بکشتند و پسرش مسعود نیز بمرد. فرمان سلطان محمودبن محمد بن ملکشاه از خراسان بدبیس بن صدقهء اسدی کـه فرمان گذار حله بود دررسید کـه تا درون جای آق سنقر متکی شود بعد امام مسترشد عباسی و جمعی از ارکان موصل این معنی را انکار داشته و در این خصوص خلیفه و سلطان را مراسلاتی درون مـیان آمده عاقبة الامر فریقین بحکومت عمادالدین زنگی بن آق سنقر ملقب بملک منصور رضا دادند و چون عمادالدین درون آن مملکت مستقل شد سلطان محمود پسران خویش الب ارسلان و فرخ شاه کـه خفاجی خواننده محض تربیت بوی سپرده لقب اتابیکی بر وی ارزانی داشت، گویند هنگامـی کـه زنگی درون اطراف موصل رایت فتوحات برافراخته قلعهء جعبر را درون قبضهء محاصره آورده بود بزمـی آراسته بعشرت مـیگذرانید یکی از مغنیـان درون آن بزم باین اشعار سرودی آغاز نمود:

وَیلی من المعرض الغضبان اذ نقل ال

واشی الیـه حدیثاً کله زورُ

مزرفن الصدغ مسبول ذوائبه

لی منـه وجدان ممدودٌ و مقصورُ

سَلَمْت فازور یزوی قوس حاجبه

کأننی کاس خمر و هْوَ مخمورُ.

حاصل معنی اینکه: وی بر من از حرب معشوق روی برتافته بخشم رفته از وقتی کـه سخن چینان و رقیبان از من بوی سخنان دروغ مـیبرند مرا با گیسوان آویخته و موهای حلقه حلقه اش وجدی و اشتیـاقی است. بدو سلام کردم از من کناره جست و کمان ابروان درهم کشیده چنانکه پنداری من جام م و او مست خمارآلوده است. عمادالدین را آن اشعار آبدار و آن معانی دلپذیر زیـاده مستحسن افتاده مغنی را از گویندهء اشعار پرسید گفت: ابن منیر هست که اکنون درون حلب توقف دارد. بعد عمادالدین بیدرنگ والی حلب را توقیع نمود کـه ابن منیر را با کمال شتاب روانـه دارد بعد در شبی کـه لشکر زنگی بتسخیر قلعهء جَعبر نزدیک شده بودند ابن منیر از حلب دررسید و در همان شب سعادت طالع علی بن مالک ملقب بسیف الدوله کـه فرمان گذار قلعهء جعبر بود بدستیـاری نحوست اختربن منیر عمادالدین درون بستر خویش بدست غلام خود کشته گردید بعد ابن منیر درون اردوی اسدالدین شیرکوه صاحب حمص بحلب بازگشت. ابن القیسرانی کـه از ناوک سخنان ابن منیر ای مجروح داشت وی را ملاقات نموده زبان طعن و نکوهش بمکافات آن سخنان ناهنجار دراز کرده گفت: هذه بجمـیع ما کنت تنکتنی به؛ یعنی این یکی درون عوض آنچه درون حق من گفتی. ابن منیر را دیوانی هست که بمدائح اهل البیت مزین و بتغزلات عاشقانـه مشحون هست و این چند شعر از تغزلات او نگاشته شده:

من رکب البدر فی صدر الردینیی

و موّه السحر فی حدّ الیمانیی

و انزل النیرّ الاعلی الی فلک

مداره فی القباء الخسروانیی

طرف رنا ام قراب سلّ صارِمـه

و اعیدناس ام اعطاف خطیی

اَذَلنی بعد عزّ والهوی ابداً

یستعبد اللیث للظبی الکناسیی

اما ذوائب مسک من ذوائبه

عَلی اَعالی القضیب الخیزرانیی

و ما یجن عقیقی الشفاه من الرْ-

ریق الرّحیقی و الثغر الجمانیی

لو قیل للبدر من فی الارض تحسده

اذا تجلّی لقال ابن الفلانیی

اربی علیّ بشی ء من محاسنـه

تألفت بین مسموع و مَرئیی

اَباء فارس فی لین الشآم مع الظْـ

ظرف العراقی و النطق الحجازیی

و ما المدامة بالالباب افتک من

فصاحة البدو فی الفاظ ترکیی.

حاصل معنی آنکه: آیـا کیست کـه ماه تمام را با قامت چون نیزه ردینی پیوند داده و شمشیر نگاه وی را بآب فسونگری سیراب کرده و خورشید عالمتاب را از فلک چهارم فرود آورده درون سپهری جای داده هست که قطب وی بر قبای خسروانی دور زند آیـا خود این چشم اوست یـا غلافی کـه شمشیرش بقصد جان عشاق برکشیده شده همانا سرو نازک اندام من هست که برفتار آمده و بخود همـی بالد، یـا نیزهء خطی هست اگر مانند من عزیزی را ذلیل عشق خویش نموده باشد شگفتی نباشد چه عشق پیوسته شیران را بزنجیر آهوان گرفتار آرد. قسم بآن گیسوان درهم آویخته کـه مشک را ماند از تاب خورشید جمالش آب شده بر قامت چون خیزرانش ریزد و سوگند بـه آن مـی ناب و درّ خوشاب کـه در حقهء عقیقی لبش پنـهان هست که اگر از ماه تمام درون عین جلوه گری پرسند کـه بر روی زمـین کدام ماه را رشک بری او را نشان دهد چه آن خط و خال و حسن و جمال کـه خوبان همـه دارند وی را بتنـهائی خدای بخشوده مناعت خونریزان پارس و نرمـی نوخطان شام و خوش و سبک روحی دلبران عراق با لهجهء شیرین سخنان حجاز درون یک وجود گرد آورده آن نکایت کـه خرد، از سبوی صبوحی بیند صد چندان از ترکان حجازی دریـابد.

و له ایضاً:

و اذا الکریم رأی الخمول نزیله

فی منزل فالحزم ان یترحلا

کالبدر لما ان تضاءل جدّ فی

طلب الکمال فخازه متنقلا

سَفَهاً لحلمک ان رضیت بمشرب

رَنق و رزقُ الله قد ملا الملا

ساهَیتَ عینک مرّ عیشک قاعداً

اَفلا فَلَیْتَ بهن ناصَیةُ الفلا

فارق ترق کالسّیفِ سلّ فبان فی

متنیـه ما اخفی القراب و اخملا

لاتحْسَبَنّ ذهاب نفسک مَیتة

ما الموت اِلاّ ان تعیش مذلّلا

للقفر لا للفقر هبها انما

مغناک ما اغناک ان تتوسّلا

وصل الهجیر بهجر قومٍ کلّما

اَمطرْتُهُ شـهداً جنوا لک حنظلا

من غادرٍ خبثت مغارس وُده

فاذا محضت له الوفاء تأوّلا

لله عِلمـی بالزمان و اهله

ذنب الفضیلة عندهم ان تکْملا

تَبعُوا علی لؤم الطباع فخیرهم

ان قلت قالَ و ان سکتت تقولا

انا من اِذا ماالدهر همّ بخفضه

سامَته همته السماک الاعزلا

واع خطابُ الخطب و هْوَ مجمجم

راع اکلّ العیس من عدم الکلا

زعم کمنبلج الصّباح وراؤهُ

عَزم کحدّ السیفِ صادف ماقتلا.

حاصل معنی آنکه: هر وقت شخص کریم خمول و ناشناسی را با خویش هم منزل یـابد درون آن هنگام رای صواب اقتضا کند کـه از آن سرزمـین بارض دیگر مسافرت جوید چنانچه هلال خود را لاغر و خرد دیده بحدی دور زد و از منزلی بمنزلی انتفال جست که تا رتبهء کمال و مقدار بدریت یـافت. ای پسر منیر تباه باد بردباری تو اگر بـه آبشخور دردآلودی تن دردهی با آنکه الوان نعمتهای خدا روی زمـین را پر کرده هست از تن آسانی درون تلخی زندگانی با اشتران خود شریک شده چرا با آنان قطع مسافت نکنی و پیشانی بیـابانـها نشکافی همانا اگر مانند شمشیر از نیـام وطن بیرون نشوی جوهر خویش را بـه عالمـیان آشکارا نتوانی داشت گمان مبر کـه مردن درون جدائی روح هست بلکه مردن واقعی بخواری زیستن و با ذلت گذرانیدن است. نفس خود را درون بیـابان قفر واگذاری خوشتر هست از آنکه درون چنگ فقر اسیر باشی، جایگاه نیک آن هست که ترا از پناهیدن بمردم دون بی نیـازی بخشد، با سفر مواصلت جوی و از نزد این مردم حق نشناس مسافرت کن چه اگر برایشان انگبین بیـاری بدست تلافی از به منظور تو حنظل بچینند و هرقدر بایشان روی آوری پشت مـیکنند آفرینـها بر من کـه خوب مردم زمانـه را شناخته ام هرگاهی مراتب کمال را نـهایت رساند همان هنر کامل را ذنب عظیم شمارند بخبث جبلی و رذالت باطنی مجبول و مفطورند خوبِ ایشان آنی هست که هرچه شنود همان گوید و اگر چیزی نشنود بـه افترا و بهتان برنخیزد. من آنم کـه هرگاه روزگار پستی مرا قصد کند همت بلند مرا بر آن دارد کـه خود را بسماک اعزل رسانم و اگر روزگار خواهد مرا از مقام ارجمند فرود آرد نتواند. بر حوادث ایـام صبر و تحمل دارم و مرکب همت را از تاختن عنان نکشم و تا از مراد خویش کام نگیرم بازنایستم مرا رای صوابی هست که چون صبح صادق روشن هست و عزیمتی هست که چون دم شمشیر برنده است. شیخ حرّ عاملی درون کتاب امل الاَمل آورده اند کـه این ماجرا مابین ابن منیر و سید رضی واقع شد. و جمـهوری بر آنند کـه با برادرش سید مرتضی وقوع یـافته گروهی کـه در سیَر و تواریخ تتبع دارند مـیدانند کـه رأی شیخ عاملی از طریق صواب خارج و عقیدت جمـهور از حلیـهء صحت عاطل باشد چه سید رضی درون سنـهء 359 تولد یـافت و در سنـهء 64 درگذشت. سید مرتضی درون سنـهء 355 متولد شد و در سنـهء 436 رحلت کرد ابن منیر درون سنـهء 473 درون طرابلس بوجود آمد و در سنـهء 545 وفات نمود سید مرتضی کـه خود بچهار سال از برادرش سید رضی بزرگتر بود سی سال بعد از رحلت سید رضی بآخرت رخت بست لاجرم قریب سی وهفت سال از فوت سید مرتضی و شصت وهفت سال از رحلت سید رضی گذشته ابن منیر ولادت یـافته هست پس چگونـه تصور شود کـه ابن منیر بصحبت سید رضی یـا سید مرتضی رسیده باشد بنا بر این راه صواب و قول صحیح همان هست که ابن عراق درون تذکرهء خویش آورده گوید، این ماجری مابین ابن منیر و نقیب الاشراف شریف ابوالرضا کـه معاصر ابن منیر و مرجع شیعیـان آن عصر بوده هست بوقوع پیوسته. بعض علماء عامـه درون کتب خود آورده اند کـه ابن منیر از تشیع خارج شده بمذهب اهل تسنن داخل گردیده هر دانا مـیداند کـه تعلیق شرط بجزا، افادهء وقوع نکند و هم اواخر قصیده از عقیدت ابن منیر صریح خبر مـیدهد با آن احوال ابن منیر را بـه تسنن نسبت از طریقهء دانش بیرون است، فائده: چنانکه از کتب مستفاد مـیشود شریف نامـهء ابن منیر را از عبارت عبدالحمـید اقتباس کرده هست چنانکه ابن خلکان گوید: عبدالحمـید کاتب درون نزد مروان حمار سمت کتابت و انشاء داشت بعضی از عمال وی غلامـی سیـاه برسم هدیـه نزد او بفرستاد، عبدالحمـید را گفت که تا مختصر جوابی کـه مشتمل بر مذمت او باشد نوشته بدو روانـه دارد عبدالحمـید بدینگونـه مکتوبی بنوشت: لو وجدتَ لوناً شراً من السوادِ و عَدَداً اقل من الواحِدِ لاهدیتهُ والسلام. درون کتب معتبره مضبوط هست که خوارج نـهروان عبدالله بن خباب را کـه خود تابعی و پدرش صحابی بود بقتل آوردند و زوجه اش کـه آبستن بود شکم دد و امّسنان صیداویـه را نیز مقتول ساختند و هم از قبیلهء طی سه زن بیگناه را کشتند، حضرت امـیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) حارث بن مرّه عبدی را بجهة تحقیق امر نزد ایشان فرستاد او را نیز عرضهء شمشیر د. ناچار آن حضرت برحسب ولایت شرعیـه و ریـاست الهیّه بخونخواهی آن کشتگان بیگناه برخاسته نایرهء قتال مشتعل گشت و هم آن حضرت فرموده: امرتُ بقتال الناکثین و المارقین و القاسطین. و آن حدیث بر کفر و ارتداد خوارج نـهروان برهانی قاطع است. بدان جهة ابن منیر گوید لا ثائر الخ؛ حاصل معنی آنکه: از قتال نـهروان نـه ثائر و خونخواهی بود و نـه اثر و روایتی است. مقصودش از اکل جِرجیر و جِری اخذ شعار بنی امـیه و اهل تسنن هست چنانچه درون حدیث اهل البیت هست الهندبا لنا و الجرجیر لبنی اُمـیّة؛ یعنی کاسنی مخصوص ما اهل البیت هست و ترتیزک مخصوص بنی امـیّه و جری اسم نوعی از ماهی هست که آن را فلس نباشد و استخوان بسیـاری هم ندارد مگر دو استخوانی کـه در زیر فک آن هست و شباهتی تمام بمار دارد بفارسی مارماهی و بیونانی سلووس گویند و اهل مصر سلورس نامند بمذهب شیعه حرام هست و حضرت امـیرالؤمنین علیـه السلام از اکل آن نـهی فرموده ولی اهل سنت و جماعت حلالش دانند. فقهای امامـیه گویند هرگاه مورد تقیـه نباشد و در نماز فقط آمـین گفتن حرام و موجب بطلان نماز هست لیکن اللهم استجب کـه در معنی آمـین هست جایز هست بعضی نیز جایز نشمارند ولی اهل سنت و جماعت آن لفظ را حرام و مکروه ندانسته مستحب مـیشمارند و در نماز مـیگویند و بهیچوجه فساد درون عبادت نمـیدانند، درون شرح لمعه مضبوط هست بایستی قبر را تسطیح نمایند و در پشت قبر تسنیم قرار ندهند یعنی ماهی پشت نکنند چه آن هیئات از شعائر ناصبین و از بدعتهای مستحدثهء ایشان است. مصطیحه چنانچه صاحب طراز گوید درون لسان اهل دمشق بمعنی چوگان هست وقتی کـه چوگانـها را درون محاذی و برابر یکدیگر نگاه مـیداشتند هریک چوگانش کوتاه بود از بازی خارج شده و مـیگفت مصطیحتی قصیرة. و نیز درون بازی فطیره هریک از ایشان کـه فطیره اش شکسته بود خود از بازی خارج شده مـیگفت فطیرتی مکسورة. حاصل مراد ابن منیر آن هست که داخل عوام دمشق شده باین هذیـاناتگشایم بلکه بر گفتارهای ایشان نیز زیـادت آورم و لفظ قصر را بجایر و کلمـهءر را بدل قصر استعمال نمایم. (نامـهء دانشوران ج 1 صص383 - 393). و رجوع بـه ابن منیر احمد شود.

(1) - قرآن 9/4.

(2) - قرآن 39/9.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن المقتدر باللهبن المعتضد، ملقب بالراضی بالله و مکنی بـه ابوالحسن. خلیفهءعباسی. رجوع بـه راضی... و تجارب السلف ص 216 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مقتدی، ملقب بالمستظهر بالله و مکنی بـه ابوالعباس. خلیفهء عباسی. رجوع بـه مستظهر بالله... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مقداد، مکنی بـه ابوالاشعث. محدث است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مقدام البصری، مکنی بـه ابوالاشعث. محدث است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن المقدم العجلی. ابوعبیدالله محمد بن عمران المرزبانی درون الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 46).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مکی، نجم الدین. یکی از فضلاء و اذکیـای زمان خویش. او درون فقه و اصول و طب و فلسفه و عربیت استاد بود و در 699 ه .ق . درگذشت.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن ملاّ. رجوع بـه احمدبن محمد معروف بـه ابن ملاّی چلبی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن ملا علی الاسترآبادی، ملقب بقطب الدین. رجوع بکتاب مازندران تألیف رابینو ص 74، و 25 ع شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منجم کاتب، مکنی بـه ابوعون، یکی از خاندان آل ابوالنجم. متکلم و شاعری مترسل. و کتاب التوحید و اقاویل الفلاسفه و کتاب النواحی فی اخبار الارض از اوست. (ابن الندیم).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منجوف.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منجویـه. محدث و صاحب تصانیف است. وفات او درون 428 ه .ق . بود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مندویـه. رجوع بـه ابن مندویـه شود. و او راست: کتاب الاطعمة و الاشربة [ ظ: کتاب الاغذیـه ] .

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منصوربن خلف مقری نیشابوری، مکنی بـه ابوبکر. از علما و محدثین مائهء پنجم هجری. وی بـه نیشابور اقامت داشت و ابوزکریـا یحیی بن عبدالوهاب بن منده از او اخذ روایت کرده است. و رجوع بـه احمدبن منصور بیـهقی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) (امـیر...) ابن منصوربن نوح، برادر نوح بن منصوربن نوح بن نصربن احمدبن اسماعیل بن احمدبن اسدبن سامان سامانی. یکی از ممدوحین ابوالحسن علی بن محمد غزوانی لوکریست کـه در المعجم فی معاییر اشعار العجم دو بیت ذیل لوکری درون مدح این احمد آمده است:

ساقی بده آن گلگون قرقف را

نایـافته از آتش گز تف را

نزدیک امـیر احمد منصور

بر کوشک بر این شعر مردف را.

رجوع بـه المعجم چ طهران ص 197 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منصور ابودفافه. رجوع بـه ابودفافه احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منصور اسپیجابی. فقیـه حنبلی، مکنی بـه ابونصر یـا ابوبکر. او راست: شرح کافی فی فروع الحنفیة تألیف حاکم الشـهید محمد بن محمد الحنفی و شرح جامع صدر شـهید و شرح جامع الکبیر محمد بن حسن شیبانی. و فتاوی الاسپیجابی الحنفی. و شرح مختصر الطحاوی فی فروع الحنفیة، و بعضی گفته اند کـه این شرح از محمد بن احمد خجندی اسپیجابی است. و صاحب کشف الظنون درون ذیل نام این شرح وفات احمد را بـه سال 480 ه .ق . گفته است. و بعضی وفات او را بعد از 480 آورده اند.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منصور بیـهقی، مکنی بـه ابوبکر. یکی از علماء و محدثین مائهء پنجم هجری است. او بنشابور مـیزیست و ابوزکریـا یحیی بن عبدالوهاب بن منده از او اخذ روایت کرده است. و رجوع بـه احمدبن منصوربن خلف... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منصور حنظلی، ملقب بـه زاج. محدث است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منصور سمعانی، مکنی بـه ابوالقاسم. او راست: کتاب روح الارواح.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن المنعم طاووسی، ملقب برکن الدین. یکی از بزرگان صوفیـهء دمشق هست و بـه سال 704 ه .ق . درگذشته است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منوچهر همدانی. شاعری از مردم ایران معاصر قهیرالدین فاریـابی و افضل الدین خاقانی و اثیر اخسیکتی و مداح اتابک قزل ارسلان بن ایلدگز است. (تجارب السلف چ طهران ص 328 س 13).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن منیربن احمدبن مفلح ابوالحسین الاطرابلسی الشاعر الرفاء، ملقب بمـهذب الملک یـا مـهذب الدین عین الزمان. مولد او بـه سال 473 ه .ق . و وفات وی درون حلب بجمادی الاَخرهء سنـهء 548 بوده است. درون تاریخ ابن عساکر آمده هست که: آنگاه کـه او درون حبس بوری بن طغتکین بود یوسف بن فیروز حاجب شفاعت او کرد و امـیر بخلاص وی فرمان داد با شرط جلای وی از دمشق و وقتی کـه اسماعیل بن بوری بجای پدر نشست ابن منیر بـه دمشق بازگشت و هم بسعایت سعات کرّت دیگر مغضوب اسماعیل شد و اسماعیل بآویختن وی امر کرد و او چند روزی بمسجد وزیر پنـهان شد سپس ببلاد شمالیـه بگریخت و در آن مدت گاه بحماة و گاه بشیزر و گاه بحلب مـیزیست و عاقبت هم درون رکاب ملک العادل درون محاصرهء دوم دمشق بصحابت ملک العادل بـه دمشق شد و پس از صلح با سپاهیـان بـه دمشق درآمد و باز بهمراهی عسا کر بحلب بازگشت و بدانجا درگذشت. و حافظ ثقة الدین ابوالقاسم علی بن الحسن بن هبة اللهبن عبدالله بن الحسین بن عساکر درون تاریخ کبیر خود گوید که: من بارها ابن المنیر را دیده ام و از شعر خود مرا قرائت نکرد لیکن امـیر ابوالفضل اسماعیل بن الامـیر ابی العساکر سلطان بن منقد قصیدهء ذیل ابن منیر را کـه خود او به منظور امـیر ابوالفضل خوانده بود به منظور من انشاد کرد:

اخلا فصدّ عن الحمـیم و ما اختلا

و رأی ال یغصه فَتوسلا

ماکان وادیـه بأوّل مرتع

ودعت طلاوته طلاه فاجفلا

و اذا الکریم رأی الخمولَ نزیله

فی منزلٍ فالحزم اَن یترحلا

کالبدر لمّا ان تضاءلَ جدّ فی(1)

طلب الکمال فحازه متنقلا

سفهاً لحلمک ان رضیت بمشرب

رَنق و رزق الله قد ملا الملا

ساهیت عینک مرّ عیشک قاعداً

افلا فلیت بهنّ ناصیة الفلا

فارق تترق کالسیف سلّ فبان فی

متنیـه ما اخفی القراب و اخملا

لاتحسبن ذهاب نفسک مـیتة

ما الموتُ الاّ ان تعیش مذللا

للقفر لا للفقر هبها انما

مغناک ما اغناک ان تتوسّلا

لاترض عن دنیـاک ما ادناک من

دنسٍ و کن طیفاً جلا ثمّ انجلی

وصل الهجیر بهجر قومِ کلما

امطرتهم شـهداً(2) جنوالک حنظلا

من غادرٍ خبثت مغارس وُده

فاذا محضت لهُ الوفاء تأوّلا

او حلف دهر کیف مال بوجهه

امسی کذلک مدبراً او مقبلا

لله علمـی بالزّمان و اَهله

ذنب الفضیلة عندهم ان تکملا

طبعوا علی لؤم الطّباع فخیرهم

ان قلت قال و ان سکتت تقوّلا

انا من اذا ما الدّهر همّ بخفضه

سامته همته السِّماک الاعزلا

واعٍ خطاب الخطب و هْوَ مجمجمُ

راع اَکلّ العیس من عدم الکلا

زعم کمنبلج الصّباح وراؤه(3)

عزم کحد السیف صادف مقتلا.

و هم او راست از قصیده ای:

مَن رکب البدر فی صدر الردینی

و موّه السحرَ فی حدّ الیمانی

و اَنْزلَ الفلک(4) الاَعلی الی فلکٍ

مداره فی القباء الخسروانی

طرف رنا ام قراب سلّ صارمـه

و اغید ناس ام اعطاف خطی

اذلنی بعدَ عز وَالهَوی اَبداً

یَستعبدُ اللیث للظبی الکناسی

اما ذوائب مسک من ذوائبه

علی اَعالی القضیب الخیزرانی

و ما یجنّ عقیقی الشفاه من الرْ-

ریق الرّحیقی و الثغر الجمانی

لو قیل للبدر مَن فی الارض تحسده

اذا تجلّی لقال ابن الفلانی

اربی عَلیّ بشتّی من محاسنـه

تألفت بین مسموع و مرئی

اباء فارس فی لین الشآم مع الظْ

ظرف العراقی و النطق الحجازی

و مَا المدامة بالالباب اَفتکُ من

فصاحة البدو فی الفاظ ترکی.

و له ایضاً:

انکرت مقلتُهُ سفک دمـی

و علی وجنته فاعترَفت

لاتخالوا فی خدّه

قطرة من دمِ جفنی نقطت

ذاک من نار فؤادی جذوة

فیـه ساخت و انطفت ثم طفت.

و له من جملة قصیدة:

لاتغالطنی فما تخفی علامات المریب

این ذاک البشر یـا مولایَ من هذا القطوب.

و باز گوید:

عدمت دهراً ولدت فیـه

کم اشرب المرّ من بنیـه

ما تعترینی الهموم الاّ

من صاحب کنت اصطفیـه

فهل صدیق یباع حتی

بمـهجتی کنت اشتریـه

یکون فی قلبه مثال

یشبه ما صاغ لی فیـه

و کم صدیق رغبت عنـه

قد عشت حتی رغبت فیـه.

و وقتی ابن منیر بـه بغداد شد و بدست غلامـی تاتار کـه او را نـهایت دوست مـیداشت و بحب او تغزل مـیکرد، سید رضی را ره آوردها و هدایـائی فرستاد و سید بعمد یـا بسهو غلام را از هدایـا شمرده نگاه داشت و ابن منیره قصیدهء رندانـهء ذیل را درون مطالبت غلام بدو فرستاد:

بالمشعرین و بالصفا والرکن اقسم و الحجر

و بحرمة البیت الحرام و من بناه و اعتمر

لئن الشریف ال ابوالرضابن ابی مضر

ابدی الجحود و لم یردّ علیّ مملوکی تتر

والیت آل امـیّة الطهر المـیامـین الغرر

و جحدت بیعة حیدر و عدلت عنـه الی عمر

و بکیت عثمان الشـهید بکاء نسوان الحضر

و اذا رووا خبر الغدیر اقول ما صح الخبر

و اذا جری ذکر الصحابة بین قوم و اشتهر

قلت المقدّم شیخ تیم ثم صاحبه عمر

و اکذّب الراوی و اطعن فی الظهور المنتظر

و اقول امّالمؤمنین عقوقها اِحدی الکبر

و اقول ان اخطا معویة فما اخطا القدر

و اقول ذنب الخارجین علی علیّ مغتفر

و رثیت طلحة و الزبیر بکلّ شعر مبتکر

و حلقت فی عشر المحرّم ما استطال من الشعر

و لبست فیـه اجلّ ثوب للملابس یدّخر

و غدوت مکتحلاً اصافح من لقیت من البشر

و سهرت فی طبخ الحبوب من العشاء الی السحَر

و نویت صوم نـهاره مع صوم ایـام اُخر

و اقول انّ یزید ما شرب الخمور ولافُجر

و لجیشـه بالکف عن اولاد فاطمة امر

و غسلت رجلی ضله (؟)(5) و مسحت رجلی فی السفر

و اقول فی یوم تحار له البصائر و البصر

مالی مُضلّ فی الوری الاّ الشّریف ابومضر.

و هم از اوست:

وَیلی من المعرض الغضبان اذ نقل ال

واشی الیـه حدیثاً کله زورُ

سَلَمْت فازُورَ یزوی قوس حاجبه

کأنّنی کاسُ خمْرٍ و هْوَ مخمورُ.

رجوع بتاریخ ابن خلکان چ طهران ص 51 و معجم الادباء یـاقوت و تاریخ ابن عساکر و مجالس قاضی نورالله شوشتری و روضات الجنات، و ابن منیر ابوالحسین احمد و احمدبن المفلح الطرابلسی... درون همـین لغت نامـه شود.

(1) - نوره. (تاریخ ابن عساکر).

(2) - عسلاً. (تاریخ ابن عساکر).

(3) - ورائه. (تاریخ ابن عساکر).

(4) - نیّر. (تاریخ ابن عساکر).

(5) - حاضراً (؟).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مودودبن یوسف الچشتی (خواجه...). یکی از کبار مشایخ صوفیـه. صاحب نفحات گوید: وی بعد از پدر بمقام او نشست و مقبول همـهء طوائف بود و بر کافهء انام شفقتی عام و مروّتی تمام داشت و شیخ شـهاب الدین سهروردی قدس الله تعالی سرّه وی را تعظیم و احترام بسیـار کردی. و خلیفهء بغداد بنا بر خوابی کـه دیده بود وی را طلب کرد و وظائف اکرام بجای آورد و او خلیفه را نصایح جانگیر و مواعظ دلپذیر گفت و فتوحی آوردند، بجهت استمالت خاطر خلیفه مختصری برداشت و چون بیرون آمد بر فقرا قسمت کرد و بخراسان توجه کرد. ولادت وی درون سنـهء سبع و خمسمائة (75 ه .ق .) و وفات بـه سال سبع و سبعین و خمسمأة (577) بود. نقل باختصار از نفحات الانس جامـی. و صاحب حبیب السیر وفات او را بـه سال تسع و سبعین و خمسمأة (579) گفته است. و رجوع بـه حبیب السیر ج 1 ص 314 س 19 و نفحات جامـی چ هند ص 211 و رجوع بـه احمدبن خواجه مودود شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی. ابوعبیدالله محمد بن عمران المرزبانی درون الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 305).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی، از بنی موسی. او راست: کتاب الحیل. کتاب بین فیـه بطریق تعلیمـی و مذهب هندسی انـهفی خارج کرة الکواکب کرة تاسعه. کتاب المسئلة التی لقاها علی سندبن علی. کتاب مسائل جرت بین سند و بین احمد. کتاب مساحة الاکر و قسمة الزوایـا بثلاثة اقسام متساویة و وضع مقدار بین مقدارین لیتوالی علی قسمة واحدة. (ابن الندیم). و ابن الندیم گوید: عیسی بن یحیی تفسیر جالینوس را بر کتاب الاخلاط بقراط به منظور او بعربی نقل کرده است. و رجوع باحمدبن موسی بن شاکر شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی. رجوع بـه احمد ابوحامدبن موسی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی بن ابی عمار الحناط، صاحب ابوعبید القاسم بن سلام. چنانکه ابن بنت الفریـابی گوید وفات وی بسال 281 ه .ق . بوده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی بن جعفربن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب، معروف بشاه چراغ و سیدالسادات. پدر اکرم وی امام موسی الکاظم علیـه السلام بعد از رضا علیـه السلام او را از دیگر فرزندان عزیزتر داشتی، چنانکه ضیعهء معروف بـه یسیریـه را بدو بخشید و همواره بیست تن از حشم خویش را بخدمت وی گماشته داشت. و احمد کثیرالصلوة و وَرِع و قانع و ثقه بود و او و محمد بن موسی و حمزة بن موسی از یک مادر باشند. و خوارزمـی درون مفاتیح العلوم گوید کـه فرقهء احمدیـه از فرق شیعه منسوب بدویند و پس از موسی بن جعفر احمد را امام دانند و قبر وی و برادرش بشیراز درون مزاری شاه چراغ و سیدالسادات واقع هست و شاه چراغ و شاید سیدالسادات نیز لقبی هست که شیرازیـان احمد را داده اند. او راست: کتاب انساب آل الرسول و اولاد البتول. کتاب الحلال و الحرام. کتاب الادیـان و الملل. و بعضی شاه چراغ را مدفن محمد بن موسی بن جعفر گفته اند. شیخ مفید درون ارشاد و محدث نیشابوری و سید نعمة الله درون انوارالنعمانیة و حمدالله مستوفی درون نزهة القلوب و صاحب مقامع و صاحب لؤلؤة البحرین و صاحب ریـاض العلماء و شیخ منتجب الدین درون فهرست خود و صاحب تاریخ شیراز و صاحب روضات الجنات تصریح مـی کنند کـه روضهء شاه چراغ شیراز همان تربت احمدبن موسی هست و سید نعمت الله درون انوارالنعمانیة گوید: مزار شاه چراغ مدفن احمدبن موسی و محمد بن موسی هست و از این گفته معلوم مـیشود کـه قول بعضی کـه گفته اند شاه چراغ مدفن محمد بن موسی بن جعفر است، نیز صحیح است. یعنی شاه چراغ مقبرهء هر دو امام زاده است. و رجوع بـه کتاب انساب آل الرسول و اولاد البتول درون الذریعة الی تصانیف الشیعه تألیف محمد محسن مشـهور بشیخ آغابزرگ طهرانی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی بن طاوس الفاطمـی الحسنی الحلی، برادر ابی و امـی سید رضی الدین علی بن موسی، و مادر او ورام است. او مجتهدی واسع العلم و امام درون فقه و اصول و ادب و رجال و از اورع و اتقی و اثبت و اجل فضلاء عصر خویش بود. و در تحقیق رجال و روایت و تفسیر بدان مرتبه هست که مزیدی بر آن نباشد. و هشتادوشش کتاب درون فنونی از علوم تألیف کرد و مخترع تنویع اخبار بچهار قسم اوست. درون صورتیکه که تا عصر او مدار روایت درون صحت و ضعف تنـها بر قرائن خارجی و داخلی بود و شاگرد او علامـه و دیگر علمای متأخر که تا زمان مجلسیین بدو اقتفا و اقتدا د و مجلسیین اقسام دیگری بر انواع اربعهء اخبار افزوده اند. و علامـه و شـهید اول و ثانی درون کتب و هم اجازات خویش درون ثناء سید داد سخن داده اند. و سید از شیخ نجیب الدین بن نما و فخاربن معد و دیگر مشایخ بزرگ روایت کند. او راست: کتاب بشری المحققین یـا بشری المخبتین (باختلاف نسخ) درون شش مجلد. کتاب ملاذالعلماء درون چهار مجلد. و از غیر فقهیّات: کتاب حل الاشکال فی معرفة الرجال و نسخهء اصل این کتاب نزد شـهید ثانی بوده و در کتب خود از این کتاب روایـات کثیره دارد و سپس فرزند شـهید، حسن همـین نسخه را بـه نام تحریرالطاووسی تهذیب و تحریر کرده است. و هم از کتبی کـه بدو نسبت کرده اند کتاب عین العبرة فی غبن العتره هست و درون این کتاب مصنف از راه تقیـه نام خویش بعبدالله بن اسماعیل گردانیده هست و چنین نامـی درون طبقهء علماء شیعه نیست. و بناء سید درون این کتاب بحث درون آیـات واردهء درون شأن اهل البیت و آیـات نازلهء درون بطلان طریقهء مخالفین اهل البیت و نمودن و پیدا بعض مَساوی مخالفین هست و شاگرد او شیخ تقی الدین حسن بن داود حلی درون کتاب رجال خود صریحاً کتاب عین العبرة را درون مصنفات استاد خویش نام هست و صاحب روضات گوید: نزد من نسخه ای از این کتاب هست بخط شـهید ثانی اعلی الله مقامـه کـه در پشت آن شـهید باز بخط خود نوشته است: هذا الکتاب من تصانیف السید السعید العلامة جمال الدین ابی الفضائل احمدبن موسی بن جعفربن محمد بن محمد بن احمدبن محمد بن احمدبن محمد الطاوس الحسنی طاب ثراه و انتسابه الی عبدالله بن اسماعیل لان کل العالم عباد الله و لانـه من ولد اسماعیل الذبیح -انتهی. و هم صاحب روضات درون تأیید این مدعا گوید کـه برادر سید رضی الدین علی بن موسی رحمة اللهعلیـه نیز درون کتاب موسوم بطرائف تألیف خود همـین تعمـیه کرده هست و نام خویش را عبدالمحمودبن داود المضری گفته هست چه همـه بندهء الله محمود هست و از داود، داودبن حسن زادهء صادق علیـه السلام را اراده کرده هست که یکی از اجداد سید است، و اما انتساب بمضر از این راه هست که بنی هاشم همگی از قبیلهء مضر باشند. و وفات احمد سیدبن طاوس بحدود سال 673 ه .ق . بود و مدفن وی بحله مزار عامـه و خاصه است. رجوع بـه روضات الجنات ص 19 شود.

و درون نامـهء دانشوران آمده است: احمد، سیدی عظیم الشأن و فقیـهی رفیع القدر بود و در استنباط احکام شرعیـه و استخراج مسائل فقیـه جدّی وافی و جهدی کافی داشت مبانی علوم عربیـه و قوانین ادبیـه را محکم کرد و فهم احکام تکلیفیـه را کـه بنیـاد آنـها بر آن مبانی هست بجای بلند رسانید، شاعری فحل و نکته سنجی زبان آور بود کـه از هیچ باب راه بیـان بر وی بسته نگشتی و در نظم سخن چنان ماهر بود کـه دقیقهء مضامـین بدیعه از خزانـهء خاطرش گسسته نماندی، بیـانی بلیغ و منطقی فصیح داشت درون تفسیر محکمات بصیر و در تأویل متشابهات بی نظیر بود خود از شاگردان شیخ نجیب الدین بن نما و سید فخاربن معد ال هست و درون مؤلفات خویش درون مواضع عدیده اسناد روایـات خود را بایشان رسانیده و از ایشان مرة بعد اخری روایت آورده هست و علامـهء حلی قدس سره درون اجازهء کبیرهء خود کـه اسماء مشایخ و اساتید هست اجازات خود را ذکر مـی نماید، درون آن اجازه آن سید جلیل و برادر بزرگوارش را نیک ستوده است. شیخ یوسف درون کتاب رجال خود از شیخ حسن روایت کرده کـه من درون محضر احمدبن طاوس کتاب بشری و ملاذ و سایر کتب کـه از مصنفات آن بزرگوار بود بر وی قرائت کردم مراتب تحصیل و تکمـیل من بدید و احاطت و اطلاعم بپسندید مرا درون نقل و روایت مرویـات و مصنفات خود اجازت داد بالجمله درون تنقیح اخبار و توضیح احادیث بحری زاخر و در فن رجال صرافی ماهر بود. علامـهء حلی و شیخ حسن بن داود مانند دو دیدهء ابن طاوس با وی بودند از متون کتب شریفه و بطون مطالب عالیـه چندان توشـه گرفتند کـه خزانـهء خاطر شریف از جواهر معارف مالامال د و در مدرس آن سید جلیل چندان افاضات دیدند و افادات بردند کـه در فهم تکالیف و درک فتاوی برتبهء کمال رسیدند. مـیر معاصر درون کتاب روضات آورده است: اولی کـه اخبار را بچهار قسم منقسم ساخت احمدبن موسی بن طاوس بود بعد علامـهء حلی وی را متابعت ورزید و دیگران از علمای اعلام نیز همان طریق را مسلوک داشتند، گویند او را کتابی هست که عین العبرة فی غبن العترة نام نـهاده و آن را محض اثبات حقیقت اهل البیت و ابطال مذهب مخالفین برشتهء تألیف آورده هست و چون بنای آن کتاب بر ذکر آیـاتی هست که درون مدح اهل البیت و قدح معاندین ایشان نازل شده هست از خوف مخالفین درون دیباچهء آن کتاب نام خود را تصریح نکرده و بعبدالله بن اسماعیل کـه خود کنایت از وی خواهد بود منسوب داشته هست زیرا کـه در زمان وی بازار اهل سنت و جماعت رواج داشت و متاع تشیع کاسد بود لاجرم از خود بعبدالله و از پدر باسمعیل تعبیر کرده است، صاحب روضات آورده هست که: نسخه ای از آن کتاب بخط شـهید ثانی درون کتابخانـهء من موجود هست و هم شـهید ثانی درون ظهر آن کتاب نوشته کـه لفظ عبدالله بن اسماعیل کنایتیست از جمال الدین احمدبن موسی بدلیل آنکه درون ظهر نسخه ای ازین تصنیف شریف دیدم کـه شیخ شـهید علیـه الرحمة باین معنی تصریح فرموده بدین صورت: هذا الکتاب من تصانیف السید السعید العلامـه جمال الدین ابی الفضائل احمدبن موسی بن جعفربن محمد بن احمدبن محمد بن احمدبن محمد الطاوس الحسینی طاب ثراه و انتسابه الی عبدالله بن اسماعیل لان کل العالم عبادالله و لانـهُ من ولد اسماعیل الذبیح؛ حاصل معنی آنکه این کتاب از مصنفات احمدبن طاوس هست ولی بعبدالله منسوب داشته زیرا کـه هری بندهء خداست، و باسمعیل منتسب ساخته از آنکه نسب طیب و طاهر او بخاتم النبیین منتهی مـیشود و آن حضرت فخر دودمان حضرت اسماعیل بوده است. درون حدود سنـهء 673 ه . ق . رخت بـه آخرت بربست، درون حلهء بهیـه مدفون شد، مرقد شریفش خاصه و عامـه را مزار هست و ازبرای انجاح مطالب خود نذورات بدان مضجع پاک مـیبرند و از فرط تعظیم و تکریم با مرقد او قسم دروغ یـاد نمـیکنند. عوام او را بـه سید عبدالله موسوم دانند چون درون تقسیم اخبار سخن رفت و توضیح آن مبنی بر ذکر مقدمـه ای هست بطریق ایجاز و اختصار بعضی از مصطلحات اهل رجال را بیـان کنیم بعد گوئیم معنی خبر و حدیث درون لغت یکی هست و درون اصطلاح علمای درایـه و رجال خبر و حدیث از کلمات صادره و اقوال واردهء از پیغمبر و ائمـهء معصومـین علیـهم سلام الله و کلمات مرویـه از صحابه و تابعین رضوان الله علیـهم اجمعین را گویند ولی بعضی درون مـیان خبر و حدیث فرق نـهاده اند چنانچه شـهید ثانی درون کتاب بدایـه فی علم الدرایـه فرموده و دیگران درون کتب خویش آورده اند کلمات مأثور و روایـات مرویـه از معصومـین حدیث هست و آنچه از غیر ایشان رسیده خبر گویند و از این جهت استانی را کـه اشتغال بسنن نبوی دارند محدث نامند و اشخاصی کـه غیر ایشان باشند اخباری خوانند اما حدیث و خبر بحسب اختلاف و اعتماد روات درون نزد متقدمـین از علما و محدثین بدو قسم انحصار داشت صحیح و غیرصحیح چه هرگاه حدیثی معتضد بامارات و علامات وثوق و اعتماد بودی آن را صحیح مـیگفتند والا غیرصحیح مـیدانستند و پیوسته این طریقه معمولٌعلیـه علما بود که تا آنکه بواسطهء تقلب اوان و بُعد زمان از درک حضور امام و فقد علامات صدق و رفع امارات وثوق اختلافی درون احکام شرعیـه و شکوکی درون مسائل تکلیفیـه پیدا شد کـه مجیز را از مجاز و عالم را از جاهل تمـیز نبود و امتیـاز ایشان از یکدیگر صعب شد بعد جمال الدین احمدبن طاوس رایت همت برافراشت و بنیـاد آن اختلاف را از مـیان برداشت، اخبار را بچهار گونـه منقسم ساخت: اول صحیح دویم حسن سیم موثق چهارم ضعیف. اما صحیح آن حدیثی باشد کـه سلسلهء سند آن بالصراحه و یـا بالفحوی بمعصوم رسد و جمـیع رواة آن سلسله درون هر یک از طبقات موثق و عادل امامـی باشند، اما حسن آن روایتی باشد کـه رشتهء سندش بمعصوم برسد و جمـیع آنـها درون هر طبقه امامـی و ممدوح باشند کـه مورث اعتماد باشند ولی تصریح بتوثیق و عدالت آنـها نشده باشد، اما موثق آن خبری را گویند کـه جمـیع رواة آن موثق غیرامامـی باشند و این قسم را قوی نیز گویند، اما ضعیف آن روایتی باشد کـه رواة آن سلسله جامع هیچیک از شرایط و اقسام ثلاثهء سابقه نباشند باین نحو کـه بعضی از طبقات مشتمل بفاسق و یـا مجهول الحال و یـا غیر اینـها باشد چون هریک از اقسام اربعه را مراتب متعدده بود اعلی و ادنی مثلاً حدیث حسن گاهی درون بلندی بمرتبهء صحیح و گاهی درون پستی بدرجهء موثق مـیرسید لهذا مجلسیین فروعاتی از آن اصول اخذ نمودند و آنـها را اقسام قرار داده بر آن اصول افزودند چون حسن کالصحیح و حسن کالموثق و موثق کالحسن و موثق کالضعیف و غیر اینـها و نیز اخبار را باعتبارات دیگر تقسیمات بسیـار هست چون مسند و مرفوع و مفرد و غریب و معنعن و مسلسل و معلق و مدرج مختلف و مقبول مصحف و مزید و مفرد و عالی و شاذ و باعتباری بتواتر و آحاد تقسیم و آحاد و غریب و مقبول و مردود و مشتبه و باعتبار دیگر موصوف و موضوع و مقطوع و مرسل و معلل و مدلس و مضطرب و مقلوب کـه شرح و تفصیل هر یک درون کتب درایـه و اصول مضبوط هست و استقصای هر یک از آنـها را کتاب دیگر بایست. گویند هشتادودو مجلد کتاب تألیف و تصنیف نموده کـه از جملهء مصنفاتش کتاب بشری درون فقه شش مجلد و کتاب ملاذ درون فقه چهار مجلد و کتاب الکر و کتاب السهم الشریع فی تحلیل المداینـه مع القرض و کتاب الفوائد و کتاب العدة فی اصول الفقه و کتاب الثاقب السحر فی اصول الدین و کتاب الروح نقض بر ابن ابی الحدید و کتاب شواهدالقرآن درون دو مجلد و کتاب بناء المقالة العلویة فی نقض رسالة العثمانیة و کتاب المسائل درون اصول دین و کتاب عین العبرة و کتاب زهرة الریـاض درون مواعظ و کتاب الاختیـار درون ادعیـهء لیل و نـهار و کتاب الازهار فی شرح لامـیة مـهیـار دو مجلد. کتاب العمل الیوم و اللیلة و کتاب حل الاشکال فی معرفة الرجال کـه در اجازهء شیخ حسین بن عبدالصمد درون خانـهء جدش ورام بن ابی فراس درون بیست و سیم شـهر ربیع الاَخر سنـهء 644 ه .ق . تمام نموده، گویند چون این کتاب مشتمل بر زواید بوده شیخ حسن بن زین الدین الشـهید آن را از حشو و زوائد بپرداخت وتحریر طاوس موسوم ساخت.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی بن شاکر. از بنی موسی بن شاکر کـه در اخراج کتب از بلاد روم با برادران خویش محمد و حسن کوشید. پدر ایشان موسی بن شاکر مصاحبت مأمون داشت و مأمون حق او را دربارهء اولاد وی مراعات کرد و او چون بمرد سه فرزند وی کودک بودند مأمون اسحاق بن ابراهیم المصعبی را وصیّ ایشان کرد و آنان را با یحیی بن ابی منصور درون بیت الحکمة جای داد و چنان بود کـه نامـه های وی از بلاد روم باسحاق مـیرسید مبنی بر مراعات جانب آنان و استخبار از احوال ایشان که تا آنجا کـه اسحاق گفت: مأمون مرا دایـهء اولاد موسی بن شاکر کرده است. و حال ایشان مطلوب نبود چه رزق آنان کم بود از آن جهت کـه ارزاق همـهء اصحاب مأمون برسم اهل خراسان کم بود. بنوموسی درون علم بنـهایت رسیدند و احمد دون برادر خویش ابوجعفر محمد درون علم بود بجز صناعت حیل، چه درون آن علم ابوابی گشوده کـه برادر وی و دیگران از قدماء محققین درون حیل مانند ایرن و غیره را بدان دسترس نبوده است. و دخل احمد درون هر سال هفتادهزار دینار بود. و او درون 246 ه .ق . با برادران رصد سرمن رأی د. و او راست: معرفة مساحة الاشکال البسیطة و الکریة شامل 18 شکل، و نصیرالدین طوسی آن را تحریر کرده است. رجوع بتاریخ الحکماء قفطی چ اروپا ص 31، 62، 95، 187، 315، 316، 441، 442 و عیون الانباء ج 1 ص 187، 207 و 208 و روضات الجنات ص 708 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی بن العباس بن مجاهد المقری مکنی بـه ابوبکر. خطیب گوید: او شیخ قرائت روزگار خویش بود و وی درون ربیع الاَخر سال 245 ه .ق . از مادر بزاد و در شعبان سال 324 بمرد و جسد وی درون جانب شرقی مقبرهء باب البستان بخاک سپردند. و وی از عبدالله بن ایوب مخرمـی و محمد بن الجهم السمری و خلقی جز این دو حدیث کند و از او دارقطنی و ابوبکر الجعابی و ابوبکربن شاذان و ابوحفص بن شاهین و غیر آنان حدیث کنند. او درون روایت ثقة و مأمون هست و بجانب غربی نزدیک مربعهء خرسی منزل داشت. ابوبکر خطیب گوید که: ثعلب نحوی درون سال 286 گفت: بروزگار ما از ابوبکربن مجاهد داناتری بکتاب خدای بر جای نمانده است. و ابوبکر نحوی گوید: پشت سر ابوبکربن مجاهد دوگانـهء صبح مـیگذاشتم و او بخواندن سورهء حمد آغاز کرد و لیکن خاموش ماند و کرت دیگر شروع بقرائت سورهء فاتحه کرد و باز ساکت شد و من بدو گفتم: ای شیخ من از تو امروز امری شگفت دیدم. گفت: مگر بگاه نماز من تو بدانجا بودی؟ گفتم: آری، گفت: سوگند با خدای کـه آنچه گویم که تا گاهی کـه زیر طبقات خاک پوشیده نشوم ببازنگوئی و گفت: پسرک من همـین کـه تکبیرة الاحرام گفتم گوئی همـهء حجب مـیان من و حضرت ربّالعزّة برداشته شد سرابسر(1)، سپس بقرائت حمد درآمدم یک باره همـه حمدهای خدای تعالی کـه در قرآن هست پیش چشم من گرد آمدند و ندانستم بکدام حمدله آغازم. و عیسی بن علی بن عیسی وزیر گوید: وقتی احمدبن موسی بیمار بود و من بعیـادت او شدم و مردم دیگر نیز کـه بپرسش آمده بودند دیر نشستند بعد احمد روی با من کرد و گفت: عیـادت و سپس چه چیز! بعد حاضرین برخاستند و برفتند و من نیز رفتن خواستم. گفت: بازگرد و این قطعهء علی بن الجهم السمری را انشاد کرد:

لاتضجرنّ مریضاً جئت عائدة

ان العیـادة یوم اثر یومـین

بل سَلْهُ عن حاله و ادع الاله له

واقعد بقدر فواق بین حلبین

من زار غباً اخا دامت مودّته

و کان ذاک صلاحاً للخلیلین.

حسین بن محمد بن خلف المقری گوید از ابوالفضل الزهری شنیدم کـه گفت: بشبی کـه ابوبکربن مجاهد درگذشت نیم شب پدرم بیدار شد و مرا گفت: پسرکم گمان بری کـه چهی امشب وفات کرده باشد، چه من الحال درون خواب دیدم کـه گوئی گوینده ای مـیگفت امشب آنکه از پنجاه سال باز مقوّم وحی خدا بود وفات یـافت چون صبح شد دانستیم کـه ابن مجاهد بمرده است. و محمد بن اسحاق درون کتاب خود ذکر احمدبن موسی آورده هست و گوید: با همـهء فضل و علم و نبالت کـه ابن مجاهد بدان مشـهور هست بذله گوی و مزّاح و مداعب بود. و از کتب اوست: کتاب القراآت الکبیر. کتاب القراآت الصغیر. کتاب الیـاآت. کتاب الهاآت. کتاب قراءة ابی عمرو. کتاب قراءة ابن کثیر. کتاب قراءة عاصم. کتاب قراءة نافع. کتاب قراءة حمزه. کتاب قراءة الکسائی. کتاب قراءة ابن عامر. کتاب قراءة النبی صلی اللهعلیـه وسلم. کتاب السبعة. کتاب انفرادات القراءالسبعة. کتاب قراءة علی بن ابیطالب رضی اللهعنـه. یـاقوت گوید: درون اختیـاری کـه ابوسعد سمعانی از کتاب تاریخ یحیی بن منده کرده بخط ابوسعد دیدم کـه گوید: شنیدم از احمدبن منصور المذکر کـه گفت: شنیدم از ابوالحسن بن سالم بصری صوفی و او از اصحاب سهل بن عبدالله تستری هست که گفت: شنیدم از ابوبکر محمد بن مجاهد مقری کـه حضرت ربّالعزّة را بخواب دیدم و دو بار قرآن را درون حضرت او تعالی ختم کردم و در دو موضع لحن آوردم و از اینرو اندوهگین شدم بعد مرا خطاب آمد کـه ای ابن مجاهد، کمال مراست کمال مراست. یـاقوت گوید: درون تاریخ خوارزم درون ترجمـهء ابوسعید احمدبن محمد بن حمدیج الحمدیجی خواندم کـه گوید: من بمجلس ابوبکربن مجاهد مقری بغدادی شد و آمد داشتم و او به منظور جنبهء فقاهت من مرا اکرام کرد وقتی کـه ولع مردم بقرآن درست درون نزد وی دیدم مرا نیز آرزوی آن آمد و بدو گفتم: خواهم نزد تو قرآن خوانم. گفت: نیک آمد بعد در ردهء شاگردان نشین و من از پهلوی وی برخاستم و در صف شاگردان نشستم و چون برسم عامـه بسم اللهالرحمن الرحیم آغاز کردم گفت: تو بدین سان قرآن خوانی نزد این جوان شو (و اشاره بغلامـی کـه حاضر بود کرد)، که تا او ترا براه اندازد و از آن بعد با من خواهی خواندن و من شرمسار شدم و او چون بی بضاعتی من درون قرائت بدانست از اکرام من بکاست. تنوخی گوید که: شنیده ام کـه احمد مـی گفته است: مردم بر چهار گونـه باشند ملیحی ترش روی کـه ترش روئی او را بعلت ملاحت تحمل توان و زشتی کـه تملح کند و آن تبی و دردی بی درمان هست و زشتی ترش روی و آن معذور باشد چه طبیعت اوست و ملیحی کـه تملح کند و آن زندگی و حیـات طیبة باشد. ابن بشران درون تاریخ خویش آورده هست که ابن مجاهد غالباً این بیت مـیخواند:

اذا عقد القضاء علیک امراً

فلیس یحلّه الا القضاء.

و گوید که: ابن مجاهد و جماعتی از اهل علم بـه بستانی رفتند و ابن مجاهد درون بستان بمداعبه و بازی و زیج آغازید و یکی از حاضران باین حال او را بنظر انکار دید و ابن مجاهد دریـافت و گفت: التعاقل فی البستان کالتخالع فی المسجد؛ گرانی و تعاقل درون بستان چون خلاعت و سبکساری باشد درون مسجد. و داماد او ابوطالب هاشمـی روایت کند کـه گاه وفات مرا گفت:ان مرا از این جای بیرون کن و من چنان کردم سپس گفت: تو خود نیز دور شو و من دورترک رفته و بایستادم سپس روی با قبله آورد و بتلاوت آیـات قرآنی آغازید. سپس آواز او پستی گرفت و هر لحظه آهسته تر مـیشد که تا یکباره خاموش گشت و جان بداد. و گوید: او را نزد سلطان جاهی عریض بود. وقتی یکی از اصحاب وی از او درخواست که تا حاجتی را بهلال بن بدر نامـه ای نویسد و او کاغذی برداشت و چیزی بنوشت و سر آن ببست و مـهر کرد و چون نامـه بهلال رسید همـهء حوائج وی برآورد و هم بیش از خواهش وی با او مساعدت کرد سپس گفت: دانی درون نامـهء تو چیست؟ و نامـه بیرون کرد و آن این بود: بسم اللهالرحمن الرحیم حامل کتابی الیک حامل کتاب الله عنی و السلام و صلی الله علی سیدنا محمد و آله اجمعین. و رجوع بـه ابن مجاهد احمد... شود.

(1) - این کلمـه درون یـاقوت بهمـین صورت آمده هست و گمان مـیکنم فارسی هست بمعنی سراسر و سربسر.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی بن علی، مشـهور بـه ابن الوکیل و ملقب بشـهاب الدین. او از طبقهء کرمانی و ضیـاء قرمـی هست و نزد این دو شاگردی کرده است. و نحو از ابن عبدالمعطی فراگرفته هست و او را حلقهء اشتغالی بمسجدالحرام بوده است. او راست: شرح الملحة المعنیة و اللمحة المغنیة تألیف امام موفق الدین ابوالقاسم عیسی بن عبدالعزیزبن عیسی بن عبدالواحدبن سلیمان اللخمـی الاسکندرانی المقری النحوی، و هم نظم مختصر آن کتاب. و اختصار مـهمات اسنوی. وفات او بصفر سال 791 ه .ق . بوده است. رجوع بروضات الجنات ص 84 س 14 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی بن قائم، ملقب بـه مجبر. محدث است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی بن نصرالله خزرجی، ملقب بـه شمس الدین. او راست: المصطفی من ادعیة المصطفی.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی بن یونس بن محمد بن منعة بن مالک بن محمد بن سعدبن سعیدبن عاصم بن عائذبن کعب بن قیس بن ابراهیم الاربلی الاصل الفقیـه الشافعی. ابن خلکان گوید: او از خاندان ریـاست و فضل و از مقدمان اربل و ملقب بشرف الدین است. وی امامـی کبیر فاضل عاقل حسن السمت و جمـیل المنظر بود. و او را شرحی هست بر کتاب التنبیـه تألیف ابواسحاق شیرازی ابراهیم بن علی درون فروع شافعیة درون غایت جودت. نیز از اوست: اختصار کبیر و صغیر احیـاءالعلوم امام غزّالی. و خانوادهء او خانودهء علم بود و ذکر پدر و عم و جدّ او را درون جای خود بیـاورده ام و او درون تفنن بعلوم بر منوال پدر خویش مـیرفت و جماعت بسیـاری درون تلمذ او بکمال رسیدند و او بعد از پدر من تولیت تدریس مدرسهء ملک المعظم مظفرالدین بن زین الدین صاحب اربل داشت و وفات پدر من بشب دوشنبهء بیست و دوم شعبان سال 610 ه .ق . بود و او درون اوائل شوال همان سال از موصل بأربل آمد و من درون آن وقت صغیر بودم و بمجلس درس وی حاضر مـی آمدم و در القاء دروس مانند وی را ندیده ام، و او که تا سالی کـه بحج شد همـین اشتغال داشت و چون از زیـارت خانـه بازآمد مدت قلیلی نیز بامر تدریس پرداخت و سپس بسال 617 بموصل شد و در آنجا مدرسهء قاهریـه را بدو مفوض داشتند و او که تا آخر عمر درون آن مدرسه مشغول افادت بود که تا بروز دوشنبهء بیست و چهارم ربیع الاَخرهء سال 622 درگذشت. او از محاسن هستی بود من هرگاه از او یـاد مـی کنم دنیـا درون چشمم کوچک و حقیر مـیشود و وقتی بخاطرم گذشت کـه مدت حیـات او مدت خلافت امام ناصر لدین الله ابوالعباس احمد بود چه ولادت احمدبن موسی بموصل بسال 575 بود و این سال، سال جلوس ناصر هست و هر دو درون 622 درگذشتند. شرح تنبیـه را درون اربل آغاز کرد و نسخهء تنبیـه را از ما عاریت کرد و این نسخه بخط بعض افاضل بود و کاتب نسخه بخط خود بر آن حاشیـه های مفیده کرده بود و من بعدها دیدم کـه تمام آن حواشی را احمدبن موسی درون شرح خویش درآورده بود. و کاتب نسخه و حواشی شیخ رضی الدین ابوداود سلیمان بن المظفربن غانم بن عبدالکریم الجبلی الشافعی مفتی مدرسهء نظامـیهء بغداد و یکی از اکابر فضلاء عصر خود بود و او را کتابیست درون فقه نزدیک پانزده مجلد و باو مناصبی را عرض د و وی ابا کرد و مردی متدین بود و بروز چهارشنبهء سیم ربیع الاول سال 631 درون قرب شصت سالگی درگذشت و جسد وی بشونیزیـه بخاک سپردند. و قدوم او از شـهر خویش بـه بغداد بعد از 580 بود و شرف الدین احمدبن موسی تنـها بکارهای پدر خویش مـیپرداخت وب علوم نیز نزد پدر مـیکرد و برای اخذ دانش غربت نگزید و فقهاء وقت همـه درون کار او بشگفتی بودند کـه چگونـه او درون وطن خود و در مـیان رغد و رفاه وان خویش با اشتغال بامور دنیـا بدان منزلت و مقام از علم رسید و من اگر محاسن وی وصف کنم بسی بدرازا کشد و در اینقدر کـه گفتم کفایت هست و مولد او سال 575 بوده است. (ابن خلکان ج 1 ص 33).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی، اخو حروری الجوهری. یکی از فقهاء شافعی. و کتاب المختصرالصغیر مزنی را روایت کرده است. (ابن الندیم).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی الاصفهانی، معروف بـه ابن مردویـه. رجوع بـه ابن مردویـه احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی جُبنی. محدث است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی الحمصی. وی چهار مقالهء اول کتاب المخروطات ابلینوس حکیم ریـاضی را ترجمـه کرده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی الخزاعی البصری، مکنی بـه ابوبکر. محدث است.

احمد.

[اَ مَ] ((اِخ) منلا....) ابن موسی الخیـالی. او راست: شرح قصیدهء نونیـهء خضربیک. حاشیـه بر شرح العقایدالعضدیـهء علامـه سیدشریف جرجانی. حاشیـه بر شرح عقایدالنسفی. حاشیـه بر صدرالشریعة. حاشیـه بر حاشیـهء سید شریف بر شرح مختصر عضد. تعلیقة بر مقاصدالطالبین تفتازانی. و حاج خلیفه درون ذیل شرح قصیدهء نونیـهء خضربیک وفات او را بـه سال 860 ه .ق . و در ذیل حاشیـهء شرح عقاید نسفی بعد از سنـهء 860 و در ذیل حاشیـه بر شرح العقائدالعضدیـه بعد از سنـهء 862 آورده است. و در کشف الظنون چ 1 اسلامبول درون ذیل تعلیقهء مقاصدالطالبین نسبت او الجبالی با جیم بجای خیـالی با خاء آمده است. و رجوع بخیـالی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی طبری. علامـه و امام شیعه، مکنی بـه ابوالحسین. او راست: منیر فی الفروع علی مذهب الهادی.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی العراوی. او راست: تاریخ اندلس. وفات او بـه سال 388 ه .ق . بود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی الفقیـه ابوبکربن المصری بن الرباب. وفات او بعد از سنـهء 3 ه .ق . است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی مردویـه (حافظ...). محدث است. و رجوع بـه ابن مردویـه احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن موسی موصلی، مکنی بـه ابوالعباس. او راست دو کتاب درون اختصار احیـاءالعلوم غزالی. وفات او درون 622 ه .ق . بوده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن الموفق، مکنی بـه ابوالعباس و ملقب بمعتضد. شانزدهمـین خلیفهء عباسی. خوندمـیر درون حبیب السیر ج 1 ص 297 آرد: المعتضد بالله ابوالعباس احمدبن الموفق بن المتوکل. بروایت مؤرخان معتمد، معتضد درون ایـام دولت معتمد شبی درون خواب دید کـه شخصی درون کنار دجله ایستاده و هرگاه کـه او دست بسوی شط دراز کردی جمـیع آب دجله درون مشت او مجتمع گشتی و چون کف بگشادی آب بدستور معهود روان شدی و در آن اثناء آن شخص از معتضد پرسید کـه مرا مـی شناسی؟ جواب داد کـه نی، فرمود کـه منم علی بن ابیطالب، مـی حتما که چون خلافت بتو رسد درون حق اولاد من نیکوئی کنی، بناءعلی هذا چون معتضد بر سر حکومت نشست سادات عظام را مشمول نظر انعام و احسان گردانید و دربارهء ایشان اصناف الطاف بتقدیم رسانید، و در روضة الصفا مسطور هست که والی طبرستان محمد بن زید العلوی هر سال سی هزار دینار بـه بغداد نزد تاجری مـیفرستاد کـه بر علویـان تقسیم نماید نوبتی شحنـهء بغداد این معنی وقوف یـافته آن وجه را از قاصد بستاند و کیفیت حال را بعرض معتضد رسانید و معتضد بـه استرداد زر فرمان داده گفت: من شبی درون خواب دیدم کـه بجائی مـیروم ناگاه بجسری رسیدم و چون مشاهده نمودم کـه شخصی بر سر آن جسر نماز مـیگذارد بخاطر گذشت کـه آن شخص مردم را از عبور مانع خواهد آمد و چون از نماز فارغ گشت پیش رفته سلام کردم و او بیلی بمن داد گفت: زمـین را برکن، چون بیلی چند زدم گفت: مـیدانی کـه من کیستم؟ گفتم نی، گفت: من علی بن ابی طالبم بعدد هر بیلی کـه بر زمـین زدی یکی از اولاد تو خلافت خواهد کرد مـیباید کـه رنج باولاد من نرسانی و فرزندان خود را وصیت کنی کـه ایشان را نیـازارند آنگاه مرا راه داد کـه از جسر بگذشتم و بصحت پیوسته کـه معتضد بصفت شجاعت و جلادت اتصاف داشت بر سفک دماء حریص بوده هرگز هیچ مجرمـی را لحظه ای زنده نمـیگذاشت و بقدر امکان بخل و امساک مـیورزید و در هیچ قضیـه ای رحم و رأفت پیرامن خاطرش نمـیگردید و گناهکاران را بعقوبات متنوعه بقتل مـیرسانید و بصحبت نسوان و عمارت اظهار مـیل و رغبت مـینمود. و خروج ابوسعید جنابی و قرمطیـان درون ایـام دولت او بوقوع انجامـید و فوتش درون شنبهء اواخر ربیع الاول سنـهء تسع و تسعین و مأتین (299) روی نمود. اوقات حیـاتش چهل و نـه سال بود و زمان اقبالش نـه سال و نـه ماه وری بود و بوزارتش عبدالله بن سفیـان اشتغال داشت و آن وزیر درون ایـام اختیـار نقش رعیت پروری بر لوح ضمـیر مـی نگاشت -انتهی. و هندوشاه درون تجارب السلف آرد: کنیـهء او ابوالعباس هست و نام و نسبْ احمدبن الموفق طلحة بن المتوکل. مادرش کنیزکی بود. و با معتضد بیعت د درون سنـهء تسع و سبعین و مأتین (279). و او مردی زیرک و عاقل و فاضل و پسندیده سیرت و گزیده طریقت بود. چون خلافت جهان روی درون خرابی داشت و ثغور مـهمل و لشکر بینوا و خزاین خالی، سعی های بسیـار مردانـه نمود که تا خرابه ها آبادان شد و ثغور را بمردان کار محکم کرد و اطماع لشکر از رعیت منقطع گردانید و اهل فساد را سیـاستهاء عظیم مـی فرمود و بآل علی نیکوییـها کرد و در ایـام او فتوق و فتن بسیـار اتفاق افتاد و او بحسن کفایت و سداد فاسد را باصلاح مـی آورد و پراکندگان را جمع مـی گردانید، درون عدل گستری و رعیت پروری هیچ دقیقه ای مـهمل نگذاشت، لاجرم ممالک درون عهد او مضبوط شد و خرابه ها معمور گشت و چون بمرد درون بیت المال اموال بسیـار بازماند. گویند بعد از معتضد پانزده هزارهزار دینار یـا بیشتر درون خزانـه بود و در سنـهء تسع و ثمانین و مأتین (289) وفات یـافت. گویند درون رمضان معتضد شبی از خواب برآمد درون وقت نیم شب و بانگ نماز شنید پرسید کـه چه وقت هست گفتند کـه هنوز نیمـه شب هست بفرمود که تا آن مؤذن را بیـاوردند باو گفت: ای نادان درون این وقت چنین بانگ نماز گفتی نیندیشیدی کـه مردم بآواز تو فریفته شوند و پندارند کـه صبح هست از خانـه ها بیرون آیند و شاید کـه زحمتی یـابند و نیز چون رمضان هست مردم از سحور خوردن بازایستند؟ هرآینـه ترا ادب مـی حتما کرد. مؤذن گفت: بانگ نماز بیوقت گفتن مرا سببی هست اگر فرمان امـیرالمؤمنین باشد عرضه دارم. گفت: بگوی. مؤذن گفت: من درون فلان مسجد بودم امشب نماز خفتن گزاردم و چندان درون مسجد بودم کـه پاره ای از شب بگذشت بعد بیرون آمدم که تا بخانـه روم عورتی درون راه مـیگذشت ناگاه ترکی از بندگان امـیرالمؤمنین برسید و آن عورت بکشید که تا ببرد آن عورت گاه بفریـاد و گاه بگریـه و استغاثه مـی بود و گاه سوگندش مـی داد البته دل او نرم نشد و آن عورت را بخانـهء خود مـیکشید من چون آن حالت دیدم صبر نتوانستم کرد پیش او رفتم و شفاعت کردم نشنید. گفتم: از خدا بترس و از سیـاست امـیرالمؤمنین اندیشـه کن مرا دشنام داد و التفات ننمود و زن را بکشید و در خانـه برد و مرا هیچ حیلتی نبود کـه بدان واسطه درون چنین وقتی این حکایت بامـیرالمؤمنین رسد جز بانگ نماز بی هنگام گفتن. معتضد درون حال بفرمود که تا آن عورت را از آن ترک بازستدند و با معتمدی بخانـهء شوهرش فرستاد و گفت:ان او را بگوی کـه این عورت را هیچ گناه نیست بعد آن غلام را حاضر کرد و از او پرسید کـه اجرت تو درون هر ماهی چند است؟ گفت: چندین. گفت: بهای جامـه چند است؟ گفت: چندین و همچنین وظائف او را مـی شمرد و او معترف مـی شد که تا مبلغی وافر برآمد. بعد از آن گفت: ای بدبخت از این همـه وظائف آن قدر تدبیر نمـیتوانی کرد کـه حلال بدست آری و از حرام دور باشی؟ بعد بفرمود که تا او را درون غراره ای د و سر غراره بدوختند و بمـیخ کوب فراشان چندانش بکوفتند کـه بمرد و مؤذن را گفت که: هرگاه منکری بینی همچنان اذان بی وقت بگوی که تا مرا معلوم شود و آن منکر را دفع کنم. و این حکایت درون بغداد فاش شد و آن مؤذن مشـهور گشت بعد از آن هیچبر امثال این حرکات اقدام ننمود. اما این حکایت را وزیر نظام الملک طوسی درون کتاب سیرالملوک از معتصم روایت مـی کند نـه از معتضد، والله اعلم.

حال وزارت درون ایـام او: معتضد چون خلیفه شد عبیداللهبن سلیمان بن وهب را بر قرار وزارت داد و پیش از این از احوال او طرفی گفته ایم، و چون عبیدالله بمرد از او مال بسیـار بماند معتضد خواست کـه اموال بستاند و وزارت بدیگری دهد قاسم بن عبیدالله دریـافت پیش بدر معتضدی رفت و گفت: امـیرالمؤمنین را بهزارهزار دینار خدمت مـیکنم کـه حلال بخزانـه رسد کـه مردم نگویند بنده ای از بندگان خویش را مستأصل گردانید بدر چون این سخن عرضه داشت معتضد را موافق آمد از قاسم خطی باین مقدار بستد و وزارت بدو داد.

قاسم بن سلیمان بن عبیداللهبن وهب: قاسم را فضایل بسیـار بود از عقل و زیرکی و ادب و فضل و دها و اما با وجود این فضایل جبار بود و در دین مطعون، و عبدالله بن المعتز شاعر با او دوستی داشت و در مدایح آل وهب این ابیـات گفته است:

لاَل سلیمان بن وهب صنایع

الیّ و معروف لدیّ تقدما

هُمُ ذللوا لی الدّهر بعد شماسة

و هم غسلوا من ثوب والدی الدّما.

و هم ابن المعتز درون مرثیـهء قاسم مذکور گوید:

هذا ابوالقاسم فی نعشـه

قوموا انظروا کیف تزول الجبال

یـا حارس الملک بآرائه

بعدک للملک لیـال طوال.

و معتضد بمرد و قاسم وزیر بود. (تجارب السلف ص 194). و رجوع بـه معتضد شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن المؤید السمرقندی، ملقب بشـهاب الدین. رجوع بـه شـهاب الدین و لباب الالباب ج 2 ص 363 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مـهدی بن ابی ذر النراقی الکاشانی. فقیـهی از مردم نراق کاشان، جامع اکثر علوم از فقه و اصول و ریـاضی و نجوم و غیرها و با جنبهء فقاهت نیز شعر مـی گفت و صافی تخلص مـی کرد. و عظیم الجثه و بطین و متبدن بود و در شفقت برعیت و ضعفا و تحمل کفاف آنان سعی وافر داشت. وی بیشتر معلومات خویش از پدر خود ملا مـهدی نراقی و قلیلی از دیگر علماء عراق فراگرفت و در وبای عام سال 1244 ه .ق . بدان مرض بمولد خود نراق درگذشت. و جسد وی بنجف درون جوار تربت مطهر بخاک سپردند. و او را تألیف بسیـار هست ازجمله: شرح تجریدالاصول پدر خود درون چند مجلد ضخم و شرحی نیز بر کتاب حساب پدر خویش و شرح کتاب جامع السعادات پدر خود موسوم بمعراج السعادة. و کتاب مناهج الوصول الی علم الاصول درون دو مجلد و کتابی عین الاصول کـه آن را درون جوانی خویش نوشته و کتاب اساس الاحکام فی تنقیح عمد مسائل الاصول بالاحکام و کتاب عوائدالایـام و کتاب مختصر درون اصول فقه موسوم بمفتاح الاحکام و کتاب فی مشکلات العلوم و کتابی بـه نام المستند درون فقه استدلالی و آن کتابی مبسوط هست در چندین مجلد و آن ناتمام مانده هست و رساله ای بفارسی درون عبادات و کتاب رد پادری موسوم بسیف الامة. و دیوان شعر او بفارسی و کتاب مثنوی او بفارسی موسوم بطاقدیس و کتاب الخزائن و آن نیز بشعر هست و کتاب مشکول. و در حدود 1205 ه .ق . بزیـارت قبور ائمـهء عراق رفته و سفر دیگری نیز بـه سال جلوس فتحعلی شاه بعتبات عالیـات مشرف گردیده است. و او را از شیخ جعفر اجازهء روایت هست و شیخ مرتضی شوشتری دزفولی از شاگردان احمد است. و رجوع بـه احمد نراقی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مـهذب الدین ابوالحسن علی بن احمدبن علی بن هبل، ملقب بـه شمس الدین بن هبل و مکنی بـه ابوالعباس. وی بـه روز آدینـهء بیستم جمادی الاَخره سال 548 ه .ق . پیش از طلوع آفتاب از مادر بزاد. او بصناعت طب مشتغل و در ادب متمـیز و مورد توجه دولت بود و ببلاد روم سفر کرد و صاحب روم ملک الغالب کیکاوس بن کیخسرو او را اکرام بسیـار کرد و زمانی کوتاه نزد او ببود و هم بدانجا درگذشت. و جسد او بموصل بخاک سپردند. و شمس الدین بن هبل را دو پسر بود کـه از اعیـان فضلا و اکابر آنان بشمارند و هر دو درون این زمان(1) بـه شـهر موصل مقیم باشند. (عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج1 ص306).

(1) - زمان تألیف عیون الانباء.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مـهل بانبی، از مردم بانب، قریـه ای بـه بخارا. محدث است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مـهلهل بردانی. فقیـه حنبلی از مردم بردان، دهی درون اسکاف.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) (مـیرزا سلطان...) ابن مـیرزا سیدی احمد. مؤلف حبیب السیر (ج 2 ص 172) بنقل از روضة الصفا آرد: روزی مـیرزا سلطان احمدبن مـیرزا سیدی احمدبن مـیرزا مـیرانشاه مـیفرموده کـه دفتر سان صاحبقران گیتی ستان [ امـیر تیمور گورکان ]پیش من هست و از آن اوراق بوضوح مـی پیوندد کـه ملازمان آن حضرت درون حین توجه بجانب ختای سیصد و هشتاد و دوهزار و ششصد و دوازده نفر درون شماره آمده بودند و مجموع سپاه ظفر درون اثر آن سفر بهشتصدهزار پیـاده و سوار مـیرسید.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مـیرزا عبداللطیف (مـیرزا...). مؤلف حبیب السیر آرد (ج2 ص229): سلطان سعید [ ابوسعید تیموری ]چون... از جانب بلخ خبر خروج اولاد مـیرزا عبداللطیف رسید مصلحت توقف درون خراسان ندید و در نـهم شوال 861 ه .ق . عنان بطرف ماوراءالنّهر گردانید جمعی از امرا و لشکریـان را جهت دفع اعدا از پیش روان ساخت و ایشان درون حوالی بلخ بمـیرزا احمد ولد مـیرزا عبداللطیف کـه اسب مخالفت درون مـیدان جلادت مـیتاخت بازخورده از جانبین دست باستعمال آلات نبرد بردند و مـیرزا احمد درون معرکه کشته گشته برادرش مـیرزا محمد جوکی فرار نمود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مـیکال، مکنی بـه ابونصر. رجوع بترجمـهء یمـینی ص431 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مـیکال، ملقب بعبیدالله ابوالنصر و مکنی بـه ابوالفضل. او راست: مخزن البلاغه فی التاریخ.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مـیمون. از وزرای متقی و مکتفی عباسی. (دستورالوزراء ص2 و حبط ج1 ص 304).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن مـیمون ابی الحواری، مکنی بـه ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن ابی الحواری شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن النائب الانصاری رجوع بـه احمدبک شود. (معجم المطبوعات).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نابت اندلسی. محدث است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن ناصربن طاهر حسینی حنفی، ملقب ببرهان الدین و مکنی بـه ابوالمعالی. متوفی بـه سال 689 ه .ق . او راست: تفسیر.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن ناصرالحق کبیر. رجوع بـه ابوالحسین احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نامربن الباعونی، مکنی بـه ابوالعباس و ملقب بقاضی شـهاب الدین. او راست منظومـه ای درون فقه شافعی بـه نام عباب فی فقه الشافعی. و وفات او بسال 810 ه .ق . بوده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نجیح بن ابی حنیفه، مکنی بـه ابوالحسین. او راست: کتاب العفو و الاعتذار. (ابن الندیم).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نحاس نحوی، مکنی بـه ابوجعفر. او راست: کتاب طبقات اللغویین و النحاة. وفات او بـه سال 338 ه .ق . بود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصربن الحسین البازیـار، مکنی بـه ابوعلی. وی ندیم سیف الدولة بن حمدان بود. و پدر او نصربن الحسین از مـهاجرین سامرّا بود و بخدمت معتضد خلیفه و اصحاب وست و در دل خلیفه جای کرد، و اصل او از خراسان بود و بازیـاری دوست مـیداشت و معتضد نوعی از مرغان شکاری خویش بدو سپرد. و احمدبن نصر درون حیـات سیف الدوله بحلب درگذشت. و از کتب اوست: کتاب تهذیب البلاغه و کتاب اللسان. (ابن الندیم). یـاقوت از ثابت بن سنان نقل کند کـه مرگ ابوعلی احمدبن نصربن بازیـار بشام درون سال 352 ه .ق . بود. و ابوجعفر طلحة بن عبدالله بن قناش صاحب کتاب القضاة گوید: آنگاه کـه ما درون خدمت سیف الدوله بودیم احمد از ندماء وی بود و مردی موسوم بـه ابونصر بنص از مردم نیشابور کـه در قسمتی از روزگار خلافت مقتدر و بعد از او که تا زمان راضی بـه بغداد مـیزیست با ما بمجلس سیف الدوله حاضر مـی آمد و این مرد مشـهور بـه بذله گوئی و خلاعت و سبکروحی و حسن محاضره بود و با این همـه اهل ستر و عفاف بود و در عده ای از نواحی شام تقلد حکومت کرده بود. روزی درون مجلس سیف الدوله از وی پرسیدند از چه ترا لقب بنص دهند، او گفت: این لقب نباشد بلکه این اشتقاقی از کنیت من هست چنانکه اگر خواهیم از کنیت ابوعلی (و اشاره بـه ابن بازیـار کرد) اشتقاق کنیم بعل گوئیم و یـا از ابوالحسن (و اشاره بسیف الدوله کرد) اشتقاق آریم بحس گوئیم. و سیف الدوله بخندید و از سخن او رنجه نشد. یـاقوت گوید: این قصه بر عظم قدر ابن بازیـار نزد سیف الدوله دلیل کند چه ابونصر نام او را با نام سیف الدوله قرین کرده است. ابوعلی عبدالرحمان بن عیسی بن الجراح درون تاریخ خویش آرد: آنگاه کـه ناصرالدوله بـه بغداد درآمد و در این وقت تدبیر سپاه و امـیرالامرائی بوی بازداده بودند ابواسحاق محمد بن احمد قراریطی وزیر، اصل دیوان مشرق و زمام برّ و زمام مغرب و زمام منبع(1) و دیوان فراتیـه را بابراهیم بن اخی ابی الحسن علی بن عیسی داد و پس از مدتی احمدبن نصر بازیـاربن مکرم کاتب ناصرالدوله را نزد وزیر شفیع کرد و وزیر دیوان مشرق و زمام البر و زمام المغرب را بـه ابن بازیـار گذاشت و در عوض بـه ابونصر ابراهیم بن اخی الحسن علی بن عیسی دیوان البر و دیوان ضیـاع ورثهء موسی بن بغا را محول داشت. الاصل. یـاقوت گوید: قصهء فوق را از خط ابراهیم بن اخی ابی الحسن علی بن عیسی نقل کردم. و هلال گوید که: احمدبن نصر بازیـار زادهء(2)ابوالقاسم علی بن محمد الحواری بود. و وقتی ابوالعباس صفری شاعر سیف الدوله را بعلت محاکمـه ای کـه مـیان او و مردی از اهل حلب بود بند کرده بودند، او از زندان بـه ابن بازیـار نوشت:

کذا الدهر بؤس مرة و نعیم

فلا ذا و لا هذا یکاد یدوم

و ذوالصبر محمود علی کل حالة

و کل جزوع فی الانام ملوم.

و هم از این قصیده است:

اترضی الطمای(3) قاض بحبسه

اذا اختصمت یوماً الیـه خصوم

و انّ زماناً فیـه یحبس مثله

لمثلی زمان ما علمت لئیم

یکاد فؤادی یستطیر صبابة

اذا هبّ من نحو الامـین نسیم

هل انت ابن نصر ناصری بمقالة

لها فی دجی الخطب البهیم نجوم

و لائم قاض رد توقیع من به

غدا قاضیـاً فالامر فیـه عظیم

و متخذ عندی صنیعة ماجد

کریم نماه فی الفخار کریم.

رجوع بـه معجم الادباء ج2 ص 122 و رجوع بـه ابن بازیـار احمدبن نصر... شود.

(1) - لعلّه: المبیع. (مارگلیوث).

(2) - فی تاریخ هلال المطبوع ص 39: ابن اخیـه. و یظهر ان روایة یـاقوت اصح. (مارگلیوث).

(3) - کذا بالاصل. (مارگلیوث).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصربن مالک بن هشام الخزاعی، مکنی بـه ابوعبدالله. مؤلف حبیب السیر آرد: درون کتب علماء خجسته شیم مرقوم قلم فرخنده رقم گشته کـه چون واثق درون مذهب اعتزال ثابت قدم بود و هررا کـه بخلق کلام ایزد تعالی اعتراف نمـی نمود مخاطب و معاتب مـیگردانید طایفه ای از اهل سنت و جماعت درون بغداد با احمدبن نصربن مالک کـه در سلک اهل حدیث انتظام داشت و در زمان مأمون چند گاهی بلوازم امر معروف و نـهی منکر پرداخته بود ملاقات کرده شرط متابعت بجای آورده او را بر خروج باعث گشتند و بعضی از نوکران والی بغداد و اسحاق و ابراهیم نیز دست بیعت داده احمدبن نصر با اتباع خویش مقرر ساخت کـه در فلان شب حتما که طبل زده خروج نمائید و بحسب اتفاق طایفه ای از بیعتیـان درون شبی کـه از انگوری بی شعور بودند قبل از مـیعاد طبل ناهنگام زدند و هوشیـاران از خانـه بیرون نیـامدند شحنـهء بغداد آغاز تفحص و حقیقت آن امر نموده بعضی از مردم بعرض رسانیدند کـه عیسی حمایتی(1) از کیفیت واقعه خبر دارد و شحنـه عیسی را گرفته بعد از تهدید و تخویف از او اقرار کشید کـه کدام طایفه با احمدبن نصر بیعت کرده داعیـهء مخالفت نموده اند، و همان شب احمد با سایر اصحابش را گرفتند روز دیگر مقید بسامره فرستادند و واثق درون مجلسی کـه علماء معتزله حاضر بودند او را برجوع از مذهب اهل سنت و اعتراف بخلق قرآن و عدم رؤیت ایزد تعالی جل جلاله دعوت نموده و احمد بر مذهب خود مُصِر بود، واثق بنفس خویش برخاست و بشمشیر عمر معدی کرب کـه صمصام نام داشت زخمـی بر احمد زد و یکی از سرهنگان سرش از تن جدا کرد و دیگری بفرمان واثق آن سر را بدارالسلام برد. (ج1 ص292).

در صفة الصفوه آمده: احمدبن نصر الخزاعی مکنی بـه ابوعبدالله از کبار علماء آمرین بمعروف هست و از مالک بن انس و حمادبن زید و هشیم و جز آنان حدیث شنیده است. واثق او را درون مسئلهء قرآن امتحان کرد وی از اعتراف بخلق قرآن ابا کرد بعد خلیفه وی را درون روز شنبهء غرهء رمضان سال 231 ه .ق . درون سرّمن رأی بکشت و جسد وی را درون آنجا مصلوب کرد و سر او را بـه بغداد فرستاد و در آنجا نصب د و شش سال بدین حال ببود آنگاه سر و بدن او را جمع آوردند و در جانب شرقی بغداد درون مقبرهء معروف بمالکیة بروز سه شنبهء سه روز گذشته از شوال سال 237 دفن د. داودبن سلیمان گوید: پدرم مرا حکایت کرد کـه شنیدم احمدبن نصر الخزاعی گفت: جن زده ای را دیدم افتاده، درون گوش او قرآن خواندم از جوف وی جنیّه ای مرا آواز داد که: یـا اباعبدالله بخدا سوگند مرا رها کن که تا این مرد را بخبه بکشم چه او قائل بخلق قرآن است.

و ابوبکر مروزی گفته از ابوعبدالله احمدبن حنبل شنیدم کـه ذکر احمدبن نصر کرد و گفت: رحمـه الله ماکان اسخاه لقد جاد بنفسه. و ابراهیم بن اسماعیل بن خلف گفت: کان احمدبن نصر خلی فلما قتل فی المحنة و صلب رأسه اخبرت ان الرأس یقرأ القرآن فمضیت و بت بقرب من الرأس مشرف علیـه و کان عنده رجّالة و فرسان یحفظونـه فلما هدأت العیون سمعت الرأس یقرأ «الم. أحسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لایفتنون»(2) فاقشعر جلدی ثم رأیته بعد ذلک فی المنام و علیـه السندس و الاستبرق و علی رأسه تاج فقلت ما فعل الله بک یـا اخی؟ قال غفر لی و ادخلنی الجنة الاّ انی کنت مغموماً ثلاثة ایـام. قلت و لم؟ قال: کان رسول الله صلی اللهعلیـه وسلم مر بی فلما بلغ خشبتی حوّل وجهه عنی فقلت بعد ذلک یـا رسول الله قتلت علی الحق او علی الباطل؟ فقال انت علی الحق و لکن قتلک رجل من اهل بیتی فاذا بلغت الیک استحیی منک. و ابراهیم بن الحسن گوید: یکی از اصحاب ما احمدبن نصر را بعد از کشته شدن بخواب دید از او پرسید: خدا با تو چه کرد؟ گفت: ما کانت الاغفوة حتی لقیت الله عزوجل، بعد بخندید. رحمـه الله. (صفة الصفوة جزء 2 ص205 و 206). و رجوع بقاموس الاعلام و مجمل التواریخ و القصص ص359 شود.

(1) - درون چ خیـام (ج 2 ص 268): عیسی ی.

(2) - قرآن 29/ 1 و 2.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصربن مرداس. آخرین از خاندان بنی مرداس از ملوک حلب. او بعد از وفات پدر خود نصربن محمود بجای پدر نشست و تا 442 ه .ق . حکم راند و درین سال صاحب موصل مسلم بن قریش، حلب را ضبط کرد و خاندان بنی مرداس منقرض شد. (قاموس الاعلام.)

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصر، مکنی بـه ابوبکر زقاق کبیر. نشو و نمای او درون مصر و از عرفای اواسط مائهء سیم هجریـه است، زمان متوکل و چند تن خلفای بعد از وی را دریـافت و او صاحب زهد و تقوی بوده و محل رجوع این طبقه و از اصحاب و اقران شیخ جنید بغدادی هست و استاد شیخ ابوبکر برقی است. نقلست کـه وقتی دو نفر از اهالی سیر و سلوک بنزد او رفتند از او وصیتی خواستند گفت: چه بهتر ازین کـه در دنیـا باشید و از آن دور و با اهل آن نزدیک باشید بظاهر و بباطن دور که تا توانید ازبرای آنـها منشأ خیری شوید یـا دفع شری نمائید و با این حال هیچگاه حق تعالی را فراموش ننمائید. وفات او درون حدود اواسط مائهء سیم هجریـه بوده هست و چون خبر وفاتش بشیخ ابوبکر کتانی رسید گفت: انقطع حجة الفقرا فی هم مصر؛ یعنی بریده شد بهانـهء فقرا درون آمدن بمصر کـه این جماعت ببهانـهء زیـارت وی بمصر مـیرفته اند. از کلمات اوست کـه گفته: ثمن هذا الطریق روح الانسان؛ یعنی قیمتی کـه در طریق طریقت و فقر هست جان آدمـی هست که جان حتما داد که تا این طریق وجود گیرد. و نیز گفته: طریق طریقت را آنچنان پیمائید کـه غیر بر آن واقف نگردد کـه در این راه خطرهای بیشمار هست و حرامـی بسیـار کـه خوف جان و دیگر چیزهاست چون خود را از غیر نگه داشتی بسرمنزل حقیقت بسلامت خواهی رسید. (نامـهء دانشوران ج3 ص103).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصر، مکنی بـه ابوالحسن النحوی و معروف بـه المقوم. یـاقوت گوید: وی از ابوعمر الزاهد روایت دارد و ابن خلکان درون ترجمـهء ابوعلی محمد بن الحسن بن المظفر البغدادی المعروف بالحاتمـی آرد که: او یکی از اعلام مشاهیر مطبقین مکثرین هست و ادب را از ابوعمر زاهد غلام ثعلب و جز او فراگرفته هست و او راست: الرسالة الحاتمـیة فی اظهار سرقات المتنبی والابانة عن عیوب شعره. و او درون نصب و عداوت اهل بیت بغایت بود. رجوع بروضات الجنات ص713 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن النصر الاصفهانی، مکنی بـه ابوالعباس. رجوع بـه ابوالعباس احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصر خزاعی. رجوع بـه احمدبن نصربن مالک بن هاشم الخزاعی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصر، ملقب بـه ذرّاع. محدث و ضعیف است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصر السرای، مکنی بـه ابوبکر. متوفی بـه سال 730 ه .ق . او راست: کتاب القراآت السبع.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصرالله التتوی السنی. ذکر او درون مجالس المؤمنین آمده و پدر او حنفی و قاضی بلدهء تته از بلاد سند بوده و او درک صحبت یکی از صلحاء عرب عراق کرد و بنور هدایت ارشاد یـافت و صاحب مجالس او را دیدار کرده و از او اخباری نقل کرده است. (روضات ص99).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصرالله بغدادی، ملقب بمحب الدین حنبلی. متوفی بـه سال 844 ه .ق . او راست: نکتی بر شرح زرکشی بر صحیح بخاری.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصر کاتب، مکنی بـه ابوعلی حلبی. متوفی بـه سال 352 ه .ق . او راست: تهذیب البلاغة.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصر المروزی. از فقهای شافعی، و از اوست: کتاب اختلاف الفقهاء الکبیر. کتاب اختلاف الفقهاء الصغیر. (ابن الندیم).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصر، مشـهور بالمقوم. رجوع بـه احمدبن نصر مکنی بـه ابوالحسن ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصر نیشابوری، مکنی بـه ابوعمرو خفاف. محدث خراسان. وی از اسحاق بن راهویـه حدیث شنیده است. وفات او بـه سال 299 ه .ق . درون نیشابور اتفاق افتاد.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نصیر دفوفی. محدث است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نظام الدین احمد شیرازی. رجوع بـه احمد (خواجه سید...) غیـاث الدین... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نظام الدین احمد اندخودی. رجوع بـه احمد (خواجه سید...) غیـاث الدین شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نظام الدین شیخ محمود. رجوع بـه احمد نظام الدین... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نظامشاه. اولین از نظامشاهیـان درون احمدنگر (896 که تا 914 ه .ق .).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نظام الملک. رجوع بـه احمد ضیـاءالملک و حبط ج 1 ص 364 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نظام الملک، مکنی بـه ابونصر. درون هجدهم رمضان سنـهء ست عشرة و خمسمائة (516 ه .ق .) مسترشد او را وزارت داد و در سنـهء تسع عشرة و خمسمائة (519) معزول شد و در ایـام وزارت او مسترشد خواست کـه جهت عمارت سور بغداد پانزده هزار دینار بر مردم قسمت کند، ابونصر آن قدر از خاصه بداد و نگذاشت کـه مردم را زحمتی رسد، حتی یقول الناس ذاک الشبل من ذاک الاسد. و او پیش از وزارت مسترشد مدتی وزیر سلطان محمد بن ملکشاه بود. (از تجارب السلف ص301).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نعمة، مکنی بـه ابوالعباس. محدث و فقیـهی بمائهء هفتم هجری. او درون حدیث شاگرد سخاوی و ابن صلاح و در فقه تلمـیذ ابن عبدالسلام بود و به دمشق مـیزیست و منصب خطابه و تدریس داشت. او راست کتابی درون اصول. وفات وی بسال 694 ه .ق . بود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نعمة اللهبن علی بن احمدبن محمد بن خاتون العاملی العیناثی. او صاحب حواشی و قیودی بسیـار و مؤلفاتی هست ازجمله: کتاب مقتل الحسین علیـه السلام. و صاحب روضات گوید: درون کتاب الامل، معنون بشیخ احمدبن خاتون العاملی العیناثی همـین احمد هست و درون آن کتاب آمده هست که مـیان او و شیخ حسن بن الشـهید الثانی مباحثاتی درگرفت کـه منتهی بخشم و تباعد آن دو از یکدیگر گردید و او یکی از بزرگان مشایخ ملا عبدالله شوشتری هست که باو اجازهء روایت داده هست و صورت این اجازه و هم صورت اجازه ای را کـه پدر احمد، نعمت الله بدو داده آورده است، و احمد درون مائهء دهم هجری مـیزیسته است. رجوع بروضات الجنات ص21 س32 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نقنـه، مکنی بـه ابوجعفر. وزیر دولت علویـان از بنی حمود درون اندلس.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نقیب. یکی از سادات حلب و از قضاة دولت عثمانی است. او درون فقه و ادب یدی طولی داشت و تألیفی درون فقه و نیز عده ای رسائل و اشعار بعربی دارد. وفات او درون 1056 ه .ق . بوده است. (قاموس الاعلام).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نوح، مکنی بـه ابوالعباس. رجوع بتاریخ مازندران رابینو ص138 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نوح بن محمد الحنبلی الشافعی، مکنی بـه ابوالعباس. فقیـهی حنبلی است. (روضات الجنات ص58).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نوح السیرافی، نزیل بصره. شیخ ثقه. او راست: کتاب المصابیح فی رجال الائمة (ع) و کتاب الحدیثین المختلفین و کتاب التعقیب و غیر ذلک. (روضات ص18).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نورالدین محمد. رجوع بـه احمد قطب الدین بن مولا نورالدین شود...

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن نوری، مکنی بـه ابوالحسن. پیشرو فرقهء نوریـان از فرق متصوفه. (کشف المحجوب هجویری).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن وحشیـه. رجوع بـه ابن وحشیـهء کلدانی شود. کتابی نیز داردکتاب العشرین یـا کتاب الفوائد درون کیمـیا.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن وحشیـه. رجوع بـه ابن وحشیـه و رجوع بـه احمدبن علی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن الوزیر. او را رسائلی است. (ابن الندیم).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن وصیف الحرّانی الصابی. وی طبیبی عالم بعلاج امراض چشم بود و در عصر او اعلم و اکثر از وی درون مزاولت این صناعت نبوده. سلیمان بن حسان بنقل از احمدبن یونس الحرّانی روایت کند کـه او بمجلس احمدبن وصیف صابی حاضر آمد و هفت تن به منظور مـیل زدن چشم نزد او بودند از جملهء آنان مردی از اهل خراسان بود کـه احمد او را نزدیک خود نشانده بود و بچشمان وی نظر مـیکرد، آبی دید رسیده مـهیـای مـیل زدن، بعد او را اعلام کرد و مزد خود بخواست. خراسانی گفت: هشتاد درهم با منست و سوگند یـاد کرد کـه بیش ندارد، بعد احمد راضی شد و بازوی او درون دست بگرفت نطاقی کوچک پر از دینار بدید او را گفت: این چیست؟ خراسانی دیگرگون گشت ابن وصیف او را گفت: خدای را بدروغ سوگند یـاد کردی و امـید داری کـه بینائی بتو بازگردد، قسم بخدا ترا علاج نکنم چه تو با پروردگار خویش خدعه ورزیدی. خراسانی خواست مزدی کـه او خواسته بود بدو دهد نپذیرفت و هشتاد درهم بخراسانی بازگردانید. (عیون الانباء ج1 ص230 و ج2 ص42).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن الولیدبن برد، فقیـه انطاکیـه. ابوعبیدالله محمد بن عمران المرزبانی درون الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 368).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن الولید الفارسی. رجوع بـه الجماهر بیرونی چ حیدرآباد ص218 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن وهب، کنیت وی ابوجعفر است. وی از بصره بود و با ابوحاتم عطار صحبت داشته بود، و استاد وی یعقوب زیّات بود. مدتی درون مسجد شونیزیـه بر توکل نشست. وی گفته: هرکه بطلب قوت برخاست نام فقر ازو برخاست. وفات او درون سنـهء سبعین و مأتین (270) بود. (نفحات الانس جامـی چ هند ص85).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن وهبان، ملقب بـه شـهاب الدین. او راست قصیده ای موسوم بقرائة ابی عمرو. صاحب کشف الظنون درون ردیف قرائت قصیدهء فوق را بـه نام قرائة ابی عمرو قصیدة للشیخ الامام شـهاب الدین احمدبن وهبان مـی آورد و مـیگوید: ابن قصیده را شیخ امام شمس الدین محمد بن سعیدبن طاهر البجائی و هم محمد بن علی معروف بالمغربی شرح کرده اند و شرح اخیر بـه نکت الفریده موسوم است. و در ردیف قصیده باسم قصیدة فی قرائة ابی عمر [ ظ: عمرو ]للشیخ وهبان ذکر مـی کند.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هائم شافعی مصری قدسی، ملقب بـه شـهاب الدین. او راست: الفصول المـهمة فی مواریث الامة. کتاب الحاوی فی الحساب. کفایة الفرائض. شرح ارجوزهء ابن الیـاسمـین، و آن را بـه سال 789 ه .ق . بمکه نوشته است. التحفة القدسیة، و آن منظومـه ای هست در فرائض. و حاجی خلیفه درون ذیل کتاب حاوی وفات او را987 و در تحفهء قدسیـه 887 آورده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هادی بن شـهاب الدین. یکی از بزرگان مشایخ یمن. وفات او1045 ه .ق . است. رجوع بـه ابن سقاف شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هارون الشیخ ابوبکر شـهاب الدین. او راست: شرح اللفظ اللائق و المعنی الرائق علی قصیدة تتضمن الغازاً کـه در مطبعة الموسوعات بـه سال 1318 ه .ق . بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هارون بغوی شاطبی حافظ سلفی. محدث و ادیبی متفنن. وی از پدر خود و ابن هذیل استماع حدیث کرد و در معرفت رجال حجت بود و در سفر مکه از سلفی حدیث شنید و در وقعهء عقاب یعنی جنگی کـه مـیان محمد بن یعقوب و فرنگ افتاد مفقود شد.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هارون الی. رجوع بتاریخ الحکماء قفطی ص387 س 14 و عیون الانباء ج 1 ص177 و 178 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هبة اللهبن احمدبن محمد بن حسن، معروف بـه ابن عساکر دمشقی شامـی شافعی و مکنی بـه ابوالفضل یـا ابوالیمن. صاحب روضات الجنات گوید: درون کتب تراجم، شرح حال او نیـافتم و در ابن خلکان و طبقات النحاة عنوان مخصوصی ندارد و این از عدم مـهارت او درون علوم ادب و عربیت است. و در ذیل ترجمـهء محمد بن محمد بن عبدالرحمان جعفری، شارح دیوان متنبی، آمده هست که: وی حدیث از ابوالفضل بن عساکر شنیده و در ترجمـهء حسین بن محمد دباس آمده هست که: ابن عساکر از او روایت کرده هست و ظاهراً او را کتاب جامع بزرگی درون حدیث بوده هست و نیز درون شرح حال جعفری مزبور آمده هست که ابن عساکر بـه سال 738 ه .ق . درون قرافه درگذشته است. رجوع بروضات الجنات ص89 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هبة اللهبن العلاءبن منصور المخزومـی الادیب النحوی، المعروف بـه الصدربن الزاهد، مکنی بـه ابوالعباس. وفات او بـه سیزدهم رجب بـه سال 611 ه .ق . درون هشتاد و اند سالگی بود. و او اختصاصی عظیم بـه شیخ ابوسعیدبن خشاب داشت و هیچگاه از وی مفارقت نمـی جست و از این رو احمد را از ابن خشاب علوم بسیـار بـه حاصل آمد و در عربیت و لغت صاحب دستی گشاده گشت و ش از آنکه بـه صحبت ابومحمدبن خشاب پیوندد شاگردی ابوالفضل بن الاشتر مـی کرد. و احمد زیرک و تیزهوش و مطبوع و سبکروح و خوش مزاح بود. و از عبدالوهاب الانماطی و ابن الماندائی و غیر آن دو سماع داشت. یـاقوت گوید: خبر داد ما را ابوعبدالله دبیثی از ابوالعباس احمدبن هبة الله ادیب کـه او قطعهء ذیل را از شعر امـیر ابوالفوارس محمد الصیفی از گویندهء آن یعنی امـیر ابوالفوارس شنیده است، و قطعه این است:

اجنّب اهل الامر والنـهی زورتی

و اغشی امرءً فی بیته و هْوَ عاطل

و انی لسمح بالسلام لاشعث

و عندالهمام القیل بالرد باخل

و ما ذاک من کبر و لکن سجیّة

تعارض تیـهاً عندهم و تساجل.

خبر فوق از عماد هست گوید: احمد از فقهاء نظامـیه بود با خاطری وقّاد و قریحه و انتقاد و یدی طولی درون عربیت و نحو و تلمذ شیخ ما ابومحمد خشاب مـی کرد و باز عماد گوید کـه احمدبن هبة الله قطعهء ذیل را از گفته های خویش مرا بخواند:

و مـهفهف یسبیک خط عذاره

و یریک ضوء البدر فی ازراره

حدث(1) شمائله الشمول و هجّنت

لطف النسیم یـهب فی اسحاره.

و او را قصیده ای هست که بـه ملک الناصر یوسف بن ایوب نوشته هست و از آن قصیده است:

ان الا کاسرة الالی شادوا العلی

بین الانام فمفضل او منعمُ

یشکون انک قد نسخت فعالهم

حتی تنوسی ما تقدم منـهمُ

و سننت فی شرح(2) الممالک ما عموا

عن بعضه و فهمت ما لم یفهموا.

و هم او راست:

ماذا یقول لک الراجی و قد نفدت

فیک المعانی و بحر القول قد نزفا

و ما له حیلة الا الدعاء فان

یسمع یظل علیـه الدهر معتکفا.

(معجم الادباء ج2 ص125).

(1) - لعله: حاکت. (مارگلیوث).

(2) - لعله: شرع. (مارگلیوث).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هبة الله المدائنی، مکنی بـه ابوالمعالی، و نام دیگر او قاسم بن هبة الله است. وفات او بـه سال 656 ه .ق . بوده است. او راست: کتاب احکام الجدل و المناظرة علی اصطلاح الخراسانیین و العراقیین.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هبل. رجوع بـه احمدبن مـهذب الدین ابوالحسن علی بن احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هارون الرشید، معروف بـه سبتی، فرزند خلیفهء عباسی هارون الرشید. بسبب ترک و تجرید و توجه بآخرت و عبادت شـهرت یـافته گویند روزهای شنبه مزدوری و از حاصل دسترنج خویش باقی ایـام هفته معیشت مـیکرد. از اینروی بسبتی معروف گردیده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هشام. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هشام. رجوع بـه احمدبن احمدبن هشام... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هلال. او راست: کتاب الرقی والتعاویذ. (ابن الندیم).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هلال البکیل. رجوع بـه ابونصر احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن همدم کتخذای، معروف بسهیلی. او راست: عجائب المآئر و غرائب النوادر، بـه ترکی.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هولا کو تکودار. او بعد از درگذشتن برادر خود بـه سال 681 ه .ق . ابقاخان وارث تاج و تخت شد و مسلمانی گرفت و نام خویش تکودار را باحمد بگردانید و عساکر و طائفهء خویش را بقبول اسلام خواند و بهمـهء پادشائی های مسلمانی سفراء فرستاد و اسلام آوردن خود را اعلام و صلح و مسالمت با آنان را پیش نـهاد کرد. و دو سال سلطنت راند سپس برادرزادهء او ارغون بن ابقا درون خراسان بر او خروج کرد و در محاربهء با عمّ مغلوب و اسیر شد و او را درون قلعه ای بند د. و سپاهیـان احمد کـه از تغییر دیـانت آبائی دل آزرده بودند آزادی ارغون و انتصاب وی را بحکومت خراسان درخواستند و چون احمد از اسعاف خواهش آنان سر باززد بزندان ارغون هجوم وی را خلاصی دادند و او بعد از نجات از زندان عصیـان و طغیـان از سر گرفت و بآخر درون یکی از جنگها، احمد بعد از دو سال سلطنت بسنـهء 683 مغلوب و مقتول شد.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن هیثم بن فراس بن محمد بن عطاء الشامـی. یـاقوت از مرزبانی آرد که: او یکی از روات بسیـارحدیث هست و از وی حسن بن علیل عنزی و ابوبکر وکیع روایت کنند. و یـاقوت گوید: پدر او هیثم بن فراس شاعری بسیـارشعر و جدّ او فراس از شیعهء بنی العباس بود و تا زمان دولت هشام بن عبدالملک بزیست و فراس را درون اول دولت [ یعنی دولت عباسیـان ] اخباری است. و مرزبانی ادی کـه به هیثم بن فراس منتهی کند گوید عمّاربن ثمامة را انشاد کردم:

ینادی الجار خادمة فتسعی

مشمرة اذا حضر الطعام

و ادعوا حین یحضرنی طعامـی

فلا اَمَة تجیب و لا غلام.

و محمد بن عباس از مبرد و او از هیثم بن فراس دربارهء مفضل بن مروان وزیر معتصم ابیـات ذیل را نقل کند:

تجبرتَ یـا فضل بن مروان فاعتبر

فقبلک کان الفضل و الفضل و الفضل

ثلاثة املاک مضوا لسبیلهم

ابادهم الموت المشتت و القتل

[ و از سه فضل، فضل بن یحیی و فضل بن ربیع و فضل بن سهل را خواسته است. ]

فانک قد اصبحت فی الناس ظالماً

ستؤدی کما اودی الثلاثة من قبل.

(معجم الادباء یـاقوت چ مارگلیوث ج2 ص126). و ابوعبیدالله محمد بن عمران المرزبانی درون الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص164، 198، 238، 240، 256، 257).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یـاسین، مکنی بـه ابواسحاق. او راست: تاریخ هرات.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی، مکنی بـه ابوالعباس. از معتبرین عرفای اوایل مائهء چهارم هجریـه هست و از اهالی شیراز، درون بدایت سلطنت آل بویـه درون آن ملک معروف و مشـهور بوده و بخوبی حال موصوف و مرشد عارف کامل و شیخ اجل ابوعبدالله بن خفیف هست و او درون کتاب خود شرح حال او را نوشته و گوید که: چنان متحققی درون وجد ندیدم بنیـه و پیکری تمام داشت چون بصحرا رفتی با شیر بازی کردی. دریـافت صحبت شیخ جنید و رویم و سهل بن عبدالله را کرده بود و هم او درون کتاب خود آورده که: با شیخ ابوالعباس احمدبن یحیی شبی بودیم و با ما کودکی بود از اصحاب وی کـه خواب را درون خانـهء خود مـیبایست رفت و فصل زمستان بود و آتش عظیم برافروخته بودند و احمدبن یحیی برپای بود و وقت وی خوش شده درون وقت سماع درون آن حال بعضی از اصحاب گفتند: کیست کـه فلان کودک را بخانـهء وی رساند؟ هیچجواب نداد آنگاه احمدبن یحیی دو اخگر بزرگ بر کف خود گرفت و آستین جامـه بر آن فروگذاشت و کودک را گفت: برخیز، و با وی همراهی کرده که تا بدر سرای خودش رسانید. و ما روشنائی اخگر را درون بالای جامـهء وی مـیدیدیم و کودک را چون بمنزل رسانید اخگرها را بر زمـین افکند بعد بجامع رفته مشغول عبادت و نماز گردید که تا بانگ نماز بامداد. گفتند:

مرد خداشناس کـه تقوی طلب کند

خواهی سپیدجامـه و خواهی سیـاه باش.

از ترجمـهء وی بیش از این چیزی بدست نیفتاد، و سال وفاتش نیز مضبوط و مسطور نیست. (نامـهء دانشوران ج 2 ص420).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی. رجوع بـه ابوعبدالله بن الجلاء شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی (شریف...). اولین والی مـهدیـه درون یمن درون حدود سال 900 ه .ق . او راست: کتاب الاحکام درون اصول زیدیـه و البحرالزاخر درون فروع، بمذهب زیدیـه.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن ابی بکر التلمسانی حنبلی، المشـهور بابن ابی حجلة و ملقب بشـهاب الدین و مکنی بـه ابوالعباس. شاعر و ادیب . رجوع بـه ابن ابی حجله احمد شود. و صاحب کشف الظنون درون تحت کتاب المنـهج الفائق او را مالکی و در تسلیة الحزین حنفی گفته است. و او راست: سبک الانـهر علی فرائض ملتقی الابحر، و تاریخ تألیف آن 757 ه .ق . است. غرائب العجائب و عجائب الغرائب. سجع الجلیل فیما جری من النیل. المنـهج الفائق و المنـهل الرائق فی احکام الوثائق. تسلیة الحزین فی موت البنین. زهرالکمام و سجع ال. منطق الطیر. عنوان السعادة و دلیل الموت علی الشـهادة. مواصل المقاطیع. جوارالاخیـار فی دار القرار. قصیرات الحجال. ادب الغض. النعمة الشاملة فی العشرة الکاملة. و مجتبی الادباء. سکردان السلطان. دیوان الصبابة. و رجوع بروضات الجنات ص747 س 12 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن ابی البغل، مکنی بـه ابوالحسین. بعربی شعر مـی گفته و دیوان او پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن احمدبن زیدبن لاقد المکی الکوفی النحوی. متوفی بسال 559 ه .ق . او راست: المسائل الکوفیة للمتأدبة الکرخیة و آن شامل ده مسئلهء نحویـه هست بر وجه الغاز و هم او شرحی بر این کتاب نوشته است. (کشف الظنون).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن اسحاق، مکنی بـه ابوالحسین و معروف بـه ابن الرّاوندی یـا ابن الروندی. او شاگرد ابوعیسی محمد بن هارون وراق بود و صاحب کشف الظنون درون همـه جا وفات او را بـه سال 301 ه .ق . نوشته است. وعلاوه بر کتبی کـه قبلاً درون ابن الرّاوندی نام ایم حاجی خلیفه کتاب دیگری نیز بنام کتاب الزینة از مؤلفات وی آورده است. رجوع بـه ابن راوندی ابوالحسین احمد... و رجوع بروضات الجنات ص54 و وفیـات الاعیـان چ طهران ص28 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن جابربن داود البلاذری، مکنی بـه ابوالحسن و بعضی ابوبکر گفته اند. وی از مردم بغداد هست و صولی نام او درون ندماء متوکل علی الله آورده هست و وفات او باواخر روزگار خلافت المعتمد علی الله بود و بعید نیست کـه وی اوائل ایـام معتضد عباسی را نیز درک کرده باشد. و جدّ او جابر از پیوستگان خصیب صاحب مصر بود و ابن عساکر درون تاریخ دمشق ذکر احمدبن یحیی کرده و گوید: او را سماع است، بـه دمشق از هشام بن عمار و ابوحفص(1) عمر بن سعید و بحمص از محمد بن مصفی و بانطاکیـه از محمد بن عبدالرحمان بن سهم و احمدبن مرد انطاکی و بعراق از عفان بن مسلم و عبدالاعلی بن حماد و علی بن المدینی و عبدالله بن صالح العجلی و مصعب زبیری و ابوعبید القاسم بن سلام و عثمان بن ابی شیبة و ابوالحسن علی بن محمد المدائنی و محمد بن سعد کاتب واقدی و جماعتی دیگر کـه نام همـهء آنان هست و گوید از احمد روایت کنند: یحیی بن الندیم و احمدبن عبیداللهبن عمار و ابویوسف یعقوب بن نعیم قرقارهء ارزنی. و محمد بن اسحاق الندیم گوید: جدّ احمد، جابر کاتبیِ خصیب صاحب مصر داشت و شاعر و راویـه بود و در آخر عمر مبتلا بجنون شد و او را درون بیمارستان ببستند و هم بدانجا بمرد و علت جنون او آن بود کـه وی نادانسته مـیوهء بلاذر بخورد و از آن او را اختلال دست داد. و جهشیـاری درون کتاب الوزراء گوید، جابربن داود بلاذری بمصر کاتب خصیب بود و یـاقوت گوید: ندانم خورندهء بلاذر احمدبن یحیی هست یـا جابربن داود اما از ظاهر عبارت جهشیـاری چنین برمـی آید کـه خورندهء بلاذر جد او جابربن داود باشد و شاید درون این وفت نواسهء او احمد هنوز موجود نبوده است. و خدای تعالی داناتر باشد. و احمدبن یحیی بن جابرعالم و فاضل و شاعر و راویـه و نسابه و متقن بود و با اینـهمـه بسیـار هجاء و بدزبان بود و در اعراض و نوامـیس مردمان درمـی افتاد. و علی بن هارون بن منجّم درون امالی خویش از عم خود و او از ابوالحسن احمد یحیی البلاذری حدیث کند: آنگاه کـه خلیفه المتوکل علی الله بابراهیم بن عباس الصولی امر کرد کـه فرمان تأخیر خراج و افتتاح آن را بـه پنجم حزیران نویسد و او آن فرمان مشـهور کـه در آن داد بلاغت داده بنوشت من درون محضر خلیفه بودم و عبیداللهبن یحیی نیز بمجلس حاضر آمد و گفت: ابراهیم بن العباس فرمان بنوشته هست و بر درون است. خلیفه گفت: او را اجازهء دهند و او درآمد و خلیفه فرمان کرد که تا فرمان بخواند و او بخواند و عبیداللهبن یحیی و دیگر حاضران همگی زبان بتحسین گشادند و مرا رشک آمد و گفتم: درون این نامـه خطائیست. متوکل گفت: درون این نامـه کـه علی بن ابراهیم بر من خواند خطا هست؟! گفتم: آری. وخلیفه بعبیدالله گفت: آیـا تو آن خطا دانی؟ گفت: نـه قسم بخدا ای امـیر مؤمنان من خطائی درون آن نبینم و ابراهیم بن عباس نزدیک شد و در نامـه نگریستن و تدبر گرفت و چیزی نیـافت و گفت: یـا امـیرالمؤمنین آدمـی از خطا خالی نباشد و من از ترس اینکه نباید غفلتی کرده باشم بار دیگر درون نامـه تأمل کردم و هیچ نیـافتم اگر خلیفه بیند امر فرماید که تا احمدبن یحیی موضع خطا بااید. و متوکل مرا گفت: ما را بازگوی که تا آن خطا کـه تو بر آن واقف شده ای کدام است؟ گفتم: این امری هست که آن را جز علی بن یحیی المنجم و محمد بن موسی ندانند و آن این هست که ابراهیم ماههای رومـی بـه شب آغاز کرده هست مطابق ماههای عربی کـه سبب هلال تاریخ را از شب گیرند و امّا روزهای رومـی پیش از شب باشد و از این رو ماه را بروز ابتدا کنند. ابراهیم گفت: یـا امـیرالمؤمنین این بحثی هست که مرا بدان آگاهی نیست و مدعی دانستن آن نیز نباشم و تاریخ فرمان بگردانید. جهشیـاری گوید: وقتی احمدبن یحیی بلاذری بزیـارت عبیداللهبن یحیی شد و حاجب وی را نگذاشت و احمد این شعر بگفت:

قالوا اصطبارک للحجاب مذلّة

عار علیک بـه الزمان و عاب

فأجبتهم و لکلّ قول صادق

او کاذب عند المقال جواب

انی لاغتفر الحجاب لماجد

امست له منن علی رغاب

قد یرفع المرء اللئیم حجابه

ضعة و دون العرف منـه حجاب.

و جهشیـاری از ابن ابی العلاء کاتب و او از ابوالحسن احمدبن یحیی بن جابر البلاذری حدیث کند کـه گفت: نزد احمدبن صالح شیرزاد شدم و نامـه ای را کـه در حاجتی نوشته بودم بوی عرضه کردم و او سرگرم کارهای دیگر شد و من این قطعه بخواندم:

تقدّم وهب سابقاً بضراطه

و صلی الفتی عبدون والناس حضّر

و انّی اری من بعد ذاک و قبله

بطوناً لناس آخرین تقرقر.

گفت: ای ابوالحسن از ناس آخر کـه را اراده کنی؟ گفتم: آنرا کـه حاجت من برنیـارد و او رقعه بستد و بر طبق مراد من بر آن توقیع کرد.(2) و باز احمدبن یحیی راست درون هجاء صاعد وزیر المعتمد:

اصاعد قد ملات الارض جوراً

و قد سست الامور بغیر لبّ

و سامـیت الرجال و انت وغد

لئیم الجدّ ذوعیّ و غب

اضلّ عن المکارم من دلیل

و اکذب من سلیمان بن وهب

و قد خبّرت انّک حارثی

فردّ مقالتی اولاد کعب.

یـاقوت درون شرح قطعهء فوق گوید: اما سلیمان بن وهب، معروف هست و از دلیل، مراد دلیل بن یعقوب نصرانی یکی از وجوه کُتّاب هست که کاتبی بغاء ترکی داشت و سپس وکیل خاصهء متوکل خلیفه گردید. و ابوالقاسم شافعی درون تاریخ دمشق اد خود حدیث کند کـه احمدبن جابر بلاذری گفت کـه محمود وراق مرا گفت کـه آن شعر گوی کـه بپاید و گناه آن از تو بشود ومن این قطعه بگفتم:

استعدّی یـا نفس للموت و اسعی

لنجاة فالحازم المستعد

قد تثبّتُ انّهللحیْ-

یِّ خلود و لا من الموت بدّ

انّما انتِ مستعیرة ما سو-

ف تردّین و العواری تردّ

انت تسهین و الحوادث لاتس

هو و تلهین و المنایـا تجدّ

لاترجّی البقاء فی معدن المو-

ت و دار حقوقها(3) لک ورد

ایّ ملکٍ فی الارض ام ایّ حظٍ

لامری َحظه من الارض لحد

کیف یـهوی امرؤ لذاذة ایّا-

م علیـه الانفاس فیـها تعدّ.

و مرزبانی درون معجم الشعراء شعر ذیل را از احمدبن یحیی آورده است:

یـا من(4) روی ادباً و لم یعمل به

فیکف عادیة الهوی بأدیب

حتی یکون بما تعلم عاملاً

من صالح فیکون غیر معیب

و لقلّما تجدی اصابة صائب

اعماله اعمال غیر مصیب.

ابن عساکر درون کتاب خود گوید: شنیده ام کـه بلاذری ادیب و راویـه بود و او را کتبی نیکوست و مأمون را مدیحه ها گفته و هنی متوکل داشته و بایـام معتمد درگذشته و در آخر عمر مبتلا بجنون شده است. مؤلف گوید: این گفتهء ابن عساکر بعینـه همانست کـه مرزبانی درون معجم الشعراء آورده است، و محمد بن اسحاق الندیم گوید: احمد راست از کتب: کتاب البلدان الصغیر. کتاب البلدان الکبیر و این کتاب ناتمام مانده. کتاب جمل نسب الاشراف و این کتاب کتاب مشـهور و معروف وی باشد.(5) کتاب عهد اردشیر و آن را بشعر ترجمـه کرده هست و گوید او یکی از نقله و مترجمـین از فارسی بعربیست و کتاب الفتوح(6) وصولی درون کتاب الوزراء از احمدبن محمد طالقانی و او از احمدبن یحیی البلاذری نقل کند کـه گفت: مـیان من و عبیداللهبن یحیی از روزگار متوکل باز، حرمت و حشمت و انقباضی(7) بود و از روی استغناء هیچگاه حاجتی بعبیدالله برنمـیداشتم لیکن درون ایّام معتمد دچار عسرت و اضاقتی سخت شدم و نزد عبیدالله رفتم و از تأخر و دیر کشیدن اجری و رزق و گرانی وام شکایت کردم و گفتم نیـاز من بزمان وزارت وزیر اعزه الله و ننگرستن او بچون منی او را عیب باشد و او ببعض مطالب من توقیع کرد و سپس گفت: کجا شد آن حشمت و استغناء و آن نفس ابیـهء تو کـه مانع از شکوای تو مـی بود؟ گفتم: غرس البلوی یثمر ثمر الشکوی و برخاستم و دیگر روز این شعر بدو فرستادم:

لحانی الوزیر المرتضی فی شکایتی

زماناً احلّت للجدوب محارمـه

و قال لقد جاهرتنی بملامة

و من لی بدهر کنت فیـه اکاتمـه

فقلت حیـاء المرء ذی الدین و التقی

یقل اذا قلت لدیـه دراهمـه.

و صولی از محمد بن علی روایت کند کـه بلاذری ابوالصقر اسماعیل بن بلبل را مدیحی گفت و نامـه ای نیکو بدو نوشت و از وی درخواست کـه بعض اجری و رزق او را اطلاق کند و او وعده داد و بوعد خویش وفا نکرد و بلاذری این شعر بگفت:

تجانف اسماعیل عنی بودّه

و مل اخائی و اللئیم ملول

و انّ امرءً یغشی ابا الصقر راغباً

الیـه و مغترّاً بـه لذلیل

وقد علّمت شیبان ان لست منـهمُ

فماذا الذی ان انکروک تقول

و لو کانت الدّعوی تثبت بالرشی

لثبت دعواک الذین تمـیل

و لکنّهم قالوا مقالاً فکذبوا

و جاءوا بأمر ما علیـه دلیل.

و نیز عبدالله بن ابی طاهر از شعر احمد قطعهء ذیل را آورده است:

لما رأیتک زاهیـا

و رأیتنی اجفی ببابک

عدّیت رأس مطیتی

و حجبت نفسی عن حجابک.

(معجم الادباء ج 2 ص127).

یکی از ایرانیـان ناقل و مترجم از فارسی است. (لکلرک ج 1 ص280). و ابن الندیم گوید: احمدبن یحیی بن جابر البلاذری کاتب، بعربی هم شعر مـی گفته و دیوان او پنجاه ورقه است. و رجوع بـه بلاذری... شود.

(1) - ن ل: ابن عمر.

(2) - شاعر درون این قطعه هجاء خویش را درون حق وهب بن سلیمان بن وهب بیـاد ابن شیرزاد مـی آورد و او را تهدید بهجا مـی کند.

(3) - لعله: خفوقها، و عند ابن عساکر (2: 109): حتوفها. (مارگلیوث).

(4) - لعله: مامن.

(5) - نام این کتاب درون الفهرست کتاب الاخبار و الانساب و در کشف الظنون کتاب البلدان و فتوحها و احکامـها آمده است.

(6) - صاحب الفهرست ازین کتاب نام نبرده است.

(7) - رودبایستی.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن جلاء رملی، مکنی بـه ابوعبدالله. از مشاهیر عرفا و معارف طبقهء اهل حال است. صاحب نفحات الانس اصل وی را از بغداد نوشته و پدرش از بغداد بـه رملهء شام نقل کرد و در آنجا ساکن گشته زنی از خانوادهء قدس و تقوی بخواست و آن عارف کامل درون آن شـهر تولد یـافته و چون بمقام رشد و تمـیز رسید و از علوم ظاهر بهره حاصل کرد مـیل بمقامات عرفان و ایقان نموده و در آن طریق قدم نـهاد و بتهذیب نفس و سیر و سلوک مشغول گشته آنی از طلب ننشست که تا بمنزل مقصود رسید، و وی از اجلاء مریدان شیخ ابوتراب نخشبی هست و نیز با ذوالنون مصری صحبت داشته. صاحب تذکرة الاولیـاء درون ترجمـهء وی آورده که: ابوعبدالله بن جلاء مقبول و محبوب این طایفه بود و مخصوص بکلماتی رفیع و اشاراتی بدیع و در حقایق معارف و دقائق لطایف بی نظیر، شیخ ابوتراب نخشبی و ذوالنون مصری را دیده بود و صحبت شیخ جنید و ابوالحسین نوری را دریـافته. صاحب نفحات الانس از شیخ الاسلام و او از ابوبکر واسطی حکایت کرده کـه گفت: درون ایـام عمر خود مردی و نیم مردی دیدم مرد تمام ابوامـیّهء ماخوری هست و نیم مرد ابوعبدالله بن جلاء، بعد سؤال د از واسطی کـه چگونـه ابوامـیه را مرد تمام و ابوعبدالله را نیم مرد خواندی؟ گفت: ابوامـیه درون عالم ریـاضت متعهد بود کـه از دست پخت هیچ مخلوقی غدا نخورد: کان یأکل مماللمخلوقین فیـه صنع و ابوعبدالله مـیخورد از دست پخت مردی کـه او را علی بن عبدالله قطان گفتندی. نقل هست که درون بدایت امر کـه آثار زهد و آیـات وارستگی درون وی ظاهر گشت از پدر و مادر تمنی کرد کـه مرا راه خدا آزاد کنید پدر و مادر او تمنایش بعمل آورده چنان د کـه او مـیخواست بعد از نزد پدر و مادر بیرون رفته درون صحرا بعبادت مشغول شد بعد از مدتی بازآمد بنزد پدر و مادر و او را بنزد خود بار ندادند و گفتند: چیزی را کـه در راه خدا دادیم دوباره بعد نخواهیم گرفت. درون سلسلهء عرفا شأنی کـه ازبرای او ثابت کرده اند این هست که سیصد رکوه دار با شیخ ابوتراب نخشبی ببادیـه شدند ابوعبدالله بن جلاء و ابوعبید یسیری با او بماندند و خود حکایت کرده هست که وقتی درون بدایت امر با جنید درون معبری ایستاده بودیم ناگاه جوانی ترسا کـه در نـهایت جمال و کمال بود با لباس فاخر بر ما گذر کرد مرا از آن حسن و ملاحت زیـاده عجب آمده بجنید گفتم: ای استاد اجل اینچنین روی بآتش دوزخ نخواهد سوخت. جنید برآشفت و گفت: این وساوس نفس هست و دام شیطان کـه ترا باین حال بازمـیدارد نـه نظری از روی عبرت اگر غرض از این حال عبرت بودی اعجوبه و مخلوقات خداوند بسیـار بودی درون آنـها حتما نظر افکنی زود باشد کـه در عوض این نظر ترا رنجی رسد کـه یک چند درون آن بمانی. گوید: همـین کـه جنید برفت و من قدری از او دور شدم قرآن مرا فراموش گشت بعد از یک چند توبه و زاری و استعانت از خدای بفضل او حالت اول بمن رو نمود دوباره قرآن از حفظ برخواندم اکنون چند گاه هست از ترس بهیچ چیز از موجودات نمـیتوانم التفات کرد کـه وقت عزیز را درون نظر باشیـاء ضایع گردانم. نقل هست که وقتی از وی سؤال د از فقر، ساعتی سر بزیر افکند و خاموش شد بعد برخاست و از مجلس بیرون رفت و بازآمد و بسخن گفتن شد. سبب رفتن و آمدن را پرسیدند گفت: چهار دانگ سیم داشتم شرم کردم کـه از فقر سخن کنم بیرون رفته صدقه کردم و مراجعت نمودم کی توان نسبت فقر بکسی داد درون حالتی کـه درهمـی از وی بماند؟ وقتی از او پرسیدند کـه محبت چیست؟ گفت: ما لی و للمحبة و انا ارید ان اتعلم التوبة. درون ترجمـهء وی آورده اند که: چند روز قبل از وفات همـه روزه او را خندان مـیدیدند که تا آنکه او را جزئی مرضی طاری شده و بدان مرض درگذشت بعد از وفات همچنان خندان بود طبیبی ببالینش حاضر د گفت: او زنده هست و نمرده چون نیک تأمل کرد او را مرده یـافت. سال وفاتش بدست نیـامد ولی چنانکه از شرح حالاتش مستفاد گشت سال فوت او مقارن بوده هست با حدود 3 ه .ق . والله تعالی اعلم. و از کلمات آن عارف کامل هست که گفته: هرکه را مدح و ذم یکسان بود زاهد باشد و هرکه بر فرایض قیـام نماید درون اول وقت عابد باشد و هرکه همـهء افعال را از حق بیند موحد بود و هرکه از دنیـا دل بآسانی برگیرد مورع بود و هرکه درون همـه احوال همت از حق جوید و از او بهیچ چیز دیگر بازننگرد او عارف بود. هم او گفته: هرکه درون تقوی حرکت نکند درویشی حرام محض خورده. از او پرسیدند: تصوف چیست؟ گفت: تصوف قعریست مجرد از اسباب. هم او گفته: تقوی شکر معرفت هست و تواضع شکر عزّت و صبر شکر مصیبت. هم او گفته: هرکه بنفس خویش بمرتبه ای رسد زود از آن مرتبه بیفتد و هرکه را برسانند بمرتبه ای بر آن مقام ساکن گردد و هر حق کـه باطل با او شریک تواند بود از قسم حق بقسم باطل آید. هم او گفته قصد تو برزق، ترا از حق دور کند و محتاج خلق گرداند. (نامـهء دانشوران ج 2 ص432). و بعضی وفات او را بـه سال 306 گفته اند.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن زیدبن یسار ابوالعباس ثعلب النحوی اللغوی الخراسانی. امام کوفیین درون نحو و لغت. و ثقة و بادیـانت. وی ایرانی و از موالی بنوشیبان است. و چنانکه مرزبانی از مشایخ خویش آورده، مولد ثعلب بـه سال 200 ه .ق . و وفات او سیزده شب از جمادی الاولی مانده بـه سال 291 بروزگار مکتفی بن المعتضد روی داد و در این وقت نود سال و چند ماه از عمر وی گذشته بود و او یـازده خلیفه دید اولین آنان مأمون و آخری مکتفی. و در آخر عمر گوش وی گران شده بود و در مقابر باب الشام درون حجره ای کـه بخد و سپس بساختند جسد او بخاک سپردند. و گور ثعلب بدانجا معروف هست و مال او ب او دادند و آن بیست و یکهزار درهم و دوهزار دینار بود. با دکاکین چند بباب الشام کـه بهاء آن سه هزار دینار بود. و از پیش نیز هزار دینار او نزد ابوحمد صیرفی ضایع شده بود و این مال را ثعلب باحمد داده بود که تا برای او تجارت کند و این خبر عبدالله بن الحسین القطربلی درون تاریخ خویش آورده است. مرزبانی از ابوالعباس محمد بن طاهر طاهری (و ثعلب مؤدب پدر این ابوالعباس، یعنی مؤدب طاهربن محمد بن عبدالله بن طاهر بود) روایت کند کـه سبب وفات ابوالعباس ثعلب این بود کـه بروز جمعه بعد از نماز عصر از جامع بخانـه بازمـیگشت و جماعتی از اصحاب او و ازجمله من از پی وی روان شدیم که تا او را بخانـه رسانیم و بدر خانـهء او از ناحیـهء باب الشام رسیدیم، قضا را درون این وقت پسر ابراهیم مادرائی سر سواره مـی آمد و در عقب او غلام او نیز سوار اسبی دیگر بود و اسب غلام توسنی آغازید و ما بشنیدن آواز سم ار راه کشیدیم و ثعلب ابوالعباس را دفتری بدست بود و در آن مـیدید و بعلت گرانی گوش متوجه و ملتفت اسب نشد و اسب بر وی زد و ثعلب با سر بگَوی کـه خاک از آنجا برگرفته بودند درافتاد و برخاستن نتوانست و ما او را بخانـه برداشتیم مختلط و شیفته گونـه و از درد سر مـی نالید. این بود سبب وفات او رحمـه الله. مرزبانی از احمدبن محمد عروضی آرد کـه فضل ابوالعباس بر دیگر همعصران وی قوهء حفظ او بود کـه آن مایـه از علوم را کـه ها بر آن تنگ مـی آمد از بر داشت. و او و ابوسعید سکری درون دو انتها بودند چه ابوسعید سکری تکیـه بر کتب داشت و علاوه بر کتب کثیره ای کـه گرد کرده بود بدست خویش آن مقدار کتاب استنساخ کرد کـه احدی جز او نکرده هست لیکن برخلاف، ابوالعباس ثعلب باتکال و ثقه ای کـه بحفظ و صفاء ذهن خود داشت هیچگاه دست بکتابی نمـی برد.

خطیب گوید، ثعلب از جمعی کثیر از بزرگان ادب سماع دارد ازجمله: محمد بن سلام الجمحی و محمد بن زیـاد الاعرابی و علی بن المغیرة الاثرم و ابراهیم بن المنذر الحرانی و سلمة بن عاصم و عبیداللهبن عمر القواریری و زبیربن بکار و جز آنان. و خلقی بسیـار از او روایت کنند، مانند محمد بن العباس البریدی و علی بن سلیمان الاخفش و ابراهیم بن محمد بن عرفة نفطویـه و ابوبکربن الانباری و ابوعمر الزاهد و ابوالحسن بن مقسم و احمدبن کامل القاضی و غیر ایشان. و ثعلب مـی گفت: از قواریری صدهزار حدیث شنوده ام. یـاقوت گوید: بخط ابوسالم حسن بن علی خواندم کـه مـی نویسد: نقل کرد از خط حسن بن علی بن مقلة کـه ابوالعباس احمدبن یحیی گفت که: درون سال شانزدهم آغاز کردم بنظر درون عربیت و شعر و لغت و مولد من بسنـهء 200 ه .ق . سال دوم خلافت مأمون بود. و باز ابوالعباس گوید، مأمون را دیدم بـه سال 204 آنگاه کـه از خراسان بازمـی گشت و او از باب الحدید بیرون آمده و قصد رفتن بقصر رصّافه داشت و مردم درون مصلی دو صف بسته بودند و پدر من مرا درون آغوش داشت و چون مأمون فرارسید پدرم مرا برداشت و گفت: این مأمون هست و امسال نیز سال چهار هست یعنی 204 و این سخن که تا امروز مرا بخاطر است. و در عربیت ماهر شدم و همـه کتب فراء را از بر کردم کـه حرفی نیز از من فوت نشد و در این وقت بیست و پنج ساله بودم و به علم نحو بیش از دیگر علوم توجه داشتم و آنگاه کـه کار نحو محکم کردم بشعر و معانی و غریب روی آوردم و ده و اند سال ملازمت ابوعبدالله بن الاعرابی کردم و بخاطر دارم کـه روزی او نزد احمدبن سعیدبن سلیم بود و من نیز با وی بودم و جماعتی نیز ازجمله سدری و ابوالعالیـه نیز بدانجا بودند و در شعر شماخ سخن بمـیان آمد و در معانی شعر او بـه بحث و سؤال درآمدند و من یک یک را جواب گفتم و در هیچ مسئله درنماندم و ابن اعرابی گوش مـی داشت و چون درون معظم اشعار شماخ بحث بپایـان رسید ابن اعرابی با نظر اعجاب و شگفتی درون احمد نگریست و مرا با چشم بدو نمود و اشارت بسوی من کرد. ابوالعباس گوید: وقتی درون بیماری از ابن ماسویـهء طبیب پرسیدم درون چه بینی؟ گفت: باعتقاد من بعد از آنکه عمر آدمـی از چهل درگذرد اگر مـیسر شود خوب هست تا همـه عمر خود درون گذراند و باز ابوالعباس گوید بـه کلمـهء الذی نسبت روا نباشد چه او جز بـه صلة تمام نشود و عرب بکلمـه ای جز اسم تام نسبت نکنند و الذی و اخوات وی حکایت هست و بحکایت نسبت نشاید و در غیبت من از فارس از ابن قادم پرسیده بودند کـه نسبت بـه الذی چگونـه کنند؟ او گفت: گویند «الذوی» و چون بفارس بازگشتم از همـین پرسش د و من گفتم: بـه الذی نسبت جائز نباشد و همـین دلیل بگفتم و این جواب من بـه ابن قادم برداشتند و آنگاه کـه ما یکدیگر را دیدار کردیم مـیان ما درون این معنی منازعه رفت و او درون آخر رای من بپذیرفت. و باز ابوالعباس گوید: به منظور سماع نزد عالم نقی العلم ریـاشی مـیرفتم و روزی این شعر بر او خواندند:

ما تنقم الحرب العوان منی

بازل عامـین حدیث سنی

لمثل هذا ولدتنی امّی.

ریـاشی مرا گفت: چه گوئی درون حرکت بازل آیـا بفتح هست یـا بضم؟ گفتم: با چون منی این نگویند من ملازمت خدمت تو نـه به منظور این گونـه مسائل کنم. بازلَ و بازلُ هر دو روایت آمده هست رفع آن بر سبیل استیناف و خفض بنابر اتباع و نصب آن بر حال هست و ریـاشی را شرم آمد و خاموش شد. و باز گوید: بمجلس علی بن محمد بن عبدالله بن طاهر درآمدم مبرّد با جماعتی از اصحاب و کتّاب خود بدانجا بود چون بنشستم محمد بن عبدالله مرا گفت: چه گوئی درون این قول امری ءالقیس:

لها متنتان خظاتا کما

اکب علی ساعدیـه النمر.

گفتم از لحاظ لغت، کلمـه های غریب بیت یکی خظاتاست، عرب گوید: لحم خظا یخظا، وقتی کـه گوشت سخت و پیچیده باشد و این بیت درون صفت اسب هست و دیگر، اکب علی ساعدیـه النمر یعنی درون محکمـی ساعد پلنگ آنگاه کـه بر پای تکیـه کند و دیگر متن هست و آن دو جویچه هست از راست و چپ مازه. و اما از لحاظ عربیت، اصل خظاتا خظتا هست چون که تا متحرک شد الف بعلت حرکت فتحه عود کرد. محمد بن عبدالله روی با محمد بن یزید کرد، محمد گفت: اعزّالله الامـیر اینجا ارادهء اضافه شده هست و خظاتا مضاف است. گفتم: احدی این نگفته است. محمد بن یزید گفت: سیبویـه گفته است. گفتم اینک سیبویـه کتاب او حاضر آرند سپس رو با محمد بن عبدالله کردم و گفتم بکتاب سیبویـه نیز نیـازی نیست آیـا مـیتوان گفت، مررت بالزیدین طریفی عمرو، یعنی نعت شی ء را بغیر او اضافه کنیم و عبدالله به منظور سلامت طبع و استقامت قریحه ای کـه داشت گفت: نـه سوگند با خدای این نتوان گفتن و بمحمد نظر افکند و محمد از گفتار بازایستاد و دیگر سخن نگفت و من برخاستم و مجلس بپراکند. یـاقوت گوید: لیکن من ندانم چرا این اضافه جائز نباشد و گمان ندارم کهی بر گویندهء این جمل انکار آرد: رأیت الفرسین مرکوبی زید و رأیت الغلامـین عبدی عمرو و رأیت ثوبین درّاعتی زید، و مانند همـین امثله است: مررت بالزیدین طریفی عمرو کـه مضاف بعمرو و صفت زید هست و این بر هر متأمل روشن و ظاهر است.

ابوالعباس گوید آنگاه کـه مازنی مرا بدید و با من درون نحو بحث کرد و سپس بسرّمن رأی شد هرگاه بمن پیـام فرستادی گفتی برادر تو بتو سلام رساند. و وقتی محمد بن عیسی درون حضرت محمد بن عبدالله مرا گفت: از آنکه امـیر ترا تقدم دهد ما نیز ترا مقدم داریم، من گفتم: ای شیخ من علم درست نکردم که تا امرا مرا تقدم دهند بلکه که تا علما مرا مقدم شمارند. و باز ثعلب گوید: محمد بن عبدالله همواره نبشتی الف درهم واحدة و هرگاه دیدی یکی از کتّاب او الف درهم واحد نوشته هست آن را بواحده اصلاح کردی و کتّاب او با اینکه با وی همداستان نبودند از ترس و رعایت ادب چیزی نمـی گفتند که تا روزی مرا گفت: دانی فراء کتاب البهی، کـه را نوشت؟ گفتم: نی. گفت: عبدالله پدر مرا بامر جدم طاهر. گفتم فراء کتب دیگر نیز به منظور عبدالله تألیف کرده هست و ازجمله: کتاب المذکر و المؤنث، گفت درون آن کتاب چه گوید؟ گفتم ازجملهء گفته های او درون آن کتاب این هست که حتما الف درهم واحد گفت و الف درهم واحدة غلط است. چون این بشنید چشمـهای خویش فراخ بگشاد و در من نظر افکند و متنبه گشت و از آن بعد کتبهء او بیـاسودند. و باز گوید: عبدالله بن اخت ابی الوزیر رقعه ای بخط مبرّد بمن فرستاد کـه مبرّد درون آن این جمله نوشته بود: ضربته بلا سیف. و از من پرسیده بود آیـا این رواست؟ من درون جواب نوشتم: نـه سوگند با خدای من این نشنیده ام. و سپس باز ابوالعباس درون تأیید قول خود گوید: بی شبهه این غلط هست چه خافض بر سر لاء نافیـه و غیر آن از حروف درنیـاید از آنرو کـه آن ادات هست و هیچ گاه حرفی را بر سر حرفی درنیـاورند. عجوزی گوید: با قاسم و حسن، دو پسر عبیداللهبن سلیمان بن وهب نزد مبرد رفتیم. قاسم مرا گفت: از او چیزی پرس، من بمبرّد گفتم چه گوئی اعزک الله درون قول اوس:

و غیّرها عن وصلها الشیب انـه

شفیع الی بیض الخدور مدرب.

و مبرد بعد از مکث و مـهلت و تمطقی گفت: مراد اوس این هست که زنان با وی مأنوس شدند و دیگر از وی پرده نمـی د. بعد از آن بمجلس ابوالعباس ثعلب شدیم و چون مجلس بمردمان بینباشت از ابوالعباس همان سؤال کردم، گفت: ابن الاعرابی ما را مـی گفت که: هاء درون انّه راجع بشباب هست هرچند مرجع درون کلام نیـامده هست چه آن از سیـاق معلوم هست و من روی بـه حسن و قاسم کردم و گفتم: فرق شیخ خود را با شیخ ما بنگرید. حمزه گوید: چون مازنی درگذشت ابوالعباس مبرد جای او گرفت و ذکر مازنی درون بغداد و سامرای همچنان برجای و تازه بوده و هیچ بر مقام و منزلت او درون علم وهنی نیـاورد که تا آنکه ابن الانباری درون بعض مصنفات خود ذکر مازنی بمـیان آورد و قصد وی تحقیر او بود و این از روی تعصبی کـه برای مذهب کوفیین و عنادی کـه با طریقهء بصریـان داشت کرد که تا مازنی را تخفیف و صاحب خود ثعلب را تجلیل کرده باشد. و گفت: شنیدم ابوالعباس ثعلب مـی گفت: خواستم بمعارضه و مناظره نزد مازنی روم و این بر اصحاب ما [ یعنی کوفیین ] گران آمد و گفتند چون توئی را نسزد کـه نزد بصری روی که تا فردا بگویند ثعلب تلمـیذ مازنی بود و من به منظور مخالفت ن با رأی آنان از قصد خویش بازایستادم. و در این حکایت قصد ابن انباری تجلیل صاحب خویش بود و لیکن او را استخفاف کرده هست و باین نیز نایستاد و حتی با خلیل هم همـین معاملت کرد و در کتاب خود نوشت کـه ابوالعباس احمدبن یحیی مرا حکایت کرد کـه ابوجعفر الرؤاسی کتابی کرد درون نحو وفیصل نام نـهاد و خلیل آن کتاب را از وی بعاریت خواست و وی کتاب بدو فرستاد و دلیل بر اینکه خلیل نحو از کتاب رؤاسی فراگرفته این هست که سیبویـه درون الکتاب ذکر او آورده و گوید: قال الکوفی-انتهی.

و هراین سخنان شنود داند کـه این گفتارها را جز متعصبی نگوید: درون کتاب ابن ابی الازهر بخط عبدالسلام بصری خواندم کـه روباروی خانـهء ابوالعباس ثعلب مردی خانـه داشت کـه در عقل وی خلل راه یـافته بود و بیشتر بیرون مـیشد و بر درون خانـه مـی نشست و بمردمان نظاره مـی کرد، روزی غلام ابوالعباس را دید کـه نان سیـاه خریده بخانـهء ثعلب مـی برد. مرد گفت: ای ابوالعباس چرا خود را نان مـیده نخری این امساک و بخل و شآمت چیست؟ ابوالعباس گفت: این از احتیـاج و ریختن آبروی نزد مردمان بهتر است. مرد بخندید و گفت: همـین نان را مگر جز بآبرو ریختن و دست طلب بدین و آن دراز بدست کرده ای؟ اگر راست گوئی هیچ ازان مپذیر. و سپس روی بمن کرد و گفت: یکی گفته است:

زماننا صعب و اخواننا

ایدیـهمُ جامدة البذل

و قد مضی الناس و لم یبق فی

عصرک الاّ محکم البخل

و ما لنا بلغة اقواتنا

ما فیـه للاسراف من فضل

فضم کفیک علی ملکها

و اطرش السمع عن العذل.

و من از انشاد او این شعر را بعد از آن گفتار متعجب شدم. احمدبن فارس لغوی گوید: ابوالعباس ثعلب درون اعراب سخنان خویش لاابالی بود چنانکه گاهی کـه بمجلس درمـی آمد و در پیش پای وی قیـام مـی کردیم مـی گفت: اقعدوا اقعدوا، بفتح الف. ابن کامل قاضی گوید: آنگاه کـه مبرّد بمرد ابوبکربن العلاف این شعر مرا انشاد کرد:

ذهب المبرّد وانقضت ایـامـه

و لیلحقن مع المبرّد ثعلب

بیت من الاَداب اصبح نصفه

خرِباً و باقی النصف منـه سیخرب

فابکوا لما سلب الزمان و وطّنوا

للدهر انفسکم علی ما یسلب

ذهب المبرّد حیث لاترجونـه

ابداً و من توجونـه فمغیب

فتزوّدوا من ثعلب فبکأس ما

شرب المبرد عن قلیل یشرب

و استحلبوا الفاظه فکأنکم

بسریره و علیـه جمع محلب

و اری لکم ان تکتبوا انفاسه

ان کانت الانفاس ممّا یکتب

فلیلحقن بمن مضی متخلف

من بعده و لیذهبن و نذهب.

و ابوالطیب عبدالواحد لغوی درون کتاب خویش موسوم بمراتب النحویین گوید که: ثعلب درون لغت اعتماد بـه ابن اعرابی داشت و در نحو بسلمة بن عاصم و از ابن نجدة کتب ابوزید را روایت کرد و از اثرم کتب ابوعبیده را و از ابونصر کتب اصمعی را و از عمروبن ابی عمرو کتابهای پدر او را و مردی ثقة و متقن بود و شـهرت او از توصیف او کفایت کند وی حجت و دَیّن و وَرِع و مشـهور بحفظ و صدق و اکثار روایت و حسن درایت بود و هرگاه کـه ابن الاعرابی درون امری شک مـیکرد باو مـی گفت: ای ابوالعباس درون این چه گوئی؟ و این از روی ثقه ای کـه بغزارت حفظ وی داشت مـی گفت. مولد ثعلب بـه سال 200 بود و طلب لغت و عربیت بسنـهء 216 کرد و خود گوید: درون هیجده سالگی بنظر درون کتاب الحدود فراء آغاز کردم و در بیست وپنج سالگی مسئله ای از فراء نماند کـه در حفظ نداشته باشم و موضع آن را درون کتاب ندانم و یک کتاب از کتب او نبود کـه تمام را از بر نکرده باشم. و مرزبانی گوید عبدالله بن حسین بن سعد قطربلی درون تاریخ خود آورده هست که: ابوالعباس احمدبن یحیی ثعلب درون حفظ و علم و صدق لهجه و معرفت بغریب و روایت شعر قدیم و معرفة نحو بمذهب کوفیین بدان جایگاه بود کـه بدان نرسید و کتب فراء وائی تدریس مـی کرد و در مذهب کوفیین متبحر بود لکن استخراج قیـاس نمـی کرد و در آن صدد نیز برنیـامد بلکه تنـها مـیگفت: فراء چنان گفت وائی چنین گفت لیکن آنگاه کـه دلیل از وی مـی طلبیدند عمـیق نمـی نمود. و ابوعلی احمدبن جعفر نحوی او داشت و هر روز بدان ساعت کـه ثعلب با اصحاب بر درون خانـهء خویش نشسته بود ابوعلی با دفتر و محبره ای بیرون مـیشد و از مـیان اصحاب وی مـیگذشت و برای خواندن کتاب سیبویـه نزد ابوالعباس مبرد مـی رفت و پدرزن وی بوی عتاب مـیکرد و مـیگفت گاهی کـه مردم ترا بینند کـه نزد این مرد مـیروی و درس مـیخوانی چه گویند؟ و او بعتاب ثعلب التفات نمـی کرد. و باز قطربلی گوید کـه این داماد ثعلب بـه دینوری مشـهور و نیکومعرفت بود و شنیدم کـه اسحاق بن مصعبی از وی پرسید کـه از چه روی محمد بن یزید بـه کتاب سیبویـه اعلم از احمدبن یحیی بود؟ او گفت: از آن کـه محمد بن یزید آن کتاب را از علما فرا گرفت و احمدبن یحیی کتاب را از پیش خود آموخت. و همـهء علماء وقت درون احمد هم از گاه حداثت سن وی بنظر تقدم مـینگریستند. و باز قطربلی آرد کـه بر احمد زفتی و امساک غالب بود و حتی بنفس خویش تنگ مـی گرفت و برادر من کـه دوست و وصی او بود مرا حکایت کرد کـه وقتی نزد ثعلب رفتم و او حجامت کرده بود و طبقی درون پیش داشت درون آن سه گرده و پنج تخم مرغ و مقداری سبزی و سرکه، و آن طعام وی بود. گفتم تو حجامت کرده ای اگر رطلی گوشت با بوی افزاران و همان قدر به منظور عیـال دستور فرمائی بهائی گزاف نخواهد. و باز قطربلی از قول احمدبن اسحاق معروف بـه ابوالمدور حکایت کند کـه او گفت: مکرر دیدم کـه ابن الاعرابی درون امری شک مـیکرد و بثعلب مـیگفت: ای ابوالعباس تو درون این چه گوئی؟ و این از وثوقی بود کـه ابن الاعرابی بغزارت حفظ وی داشت معهذا او را ببلاغت وصف نتوان و هروقت او نامـه ببعض دوستان یـا اصحاب سلطان کردی از حد طباع عامـه تجاوز نکردی اما آنگاه کـه سخن از شعر و غریب و مذهب فراء وائی پیش آمدی بدان جایگاه بودی کـه با او برابری نتوانستی. و هیچ طعن طاعنی بر وی راست نیـامدی. او و محمد بن یزید دو دانشمند بودند کـه تاریخ ادب بدیشان ختم شد یـا آن کـه آن دو تن چنان بودند کـه یکی از محدثین درون این شعر گفته است:

ایـا طالب العلم لاتجهلن

وعذ بالمبرد او ثعلب

تجد عند هذین علم الوری

فلاتک کالجمل الاجرب

علوم الخلائق مقرونة

بهذین فی الشرق و المغرب.

و مرزبانی مـیگفت کـه از صولی شنیدم کـه عبدالله بن حسین بن سعد قطربلی این ابیـات را بخود نسبت مـی کرد.

و محمد بن احمد کاتب از احمدبن یحیی نحوی حکایت کند کـه ابن اعرابی از من پرسید: ترا چند فرزند است؟ گفتم: تنـها ی و این قطعه برخواندم:

لولا امـیمة لم اجزع من العدم

و لم اجب فی اللیـالی حندس الظلم

تهوی حیـاتی و اهوی موتها شفقاً

و الموت اکرم بذّال علی الحرم.

و بعد ابن الاعرابی ابیـات ذیل خواندن گرفت:

عمـیمة تهوی عمر شیخ یسره

لها الموت قبل اللیل لو انـها تدری

یخاف علیـها جفوة الناس بعده

و لا ختن یرجی اودّ من القبر.

و از ابوعبدالله حکیمـی و او از یموت بن المزرع روایت کند کـه او گفت: ثعلب مـیخواست ببصره نزد ابوحاتم سجستانی رود لیکن درون آن روز انتشار یـافت کـه روزی جمعی از امارد درون مجلس ابوحاتم املاء او مـی نوشتند و یکی از آنان بـه ابوحاتم گفت: اصلحک الله این لام کدام یک از لامـها باشد و بوحاتم گفت: پسرکم، لام کی(1) و ثعلب بشنیدن این خبر از رفتن ببصره منصرف گردید.

وصولی روایت کند کـه وقتی ما درون مجلس ابوالعباس احمدبن یحیی ثعلب بودیم و مردی از وی پرسید کـه مصدر مسجد معروف چیست؟ ثعلب گفت: سجود، گفت: از چیزها کـه در آن جایز نباشد مرا آگاه کن، گفت: جائز نیست گفتن مسجد (بفتح جیم) و بخندید و گفت: اگر غیرجائزها را بشماریم بسی دراز کشد این هست که تنـها جائزها را برشمرند که تا آنکه معلوم گردد کـه غیر آن جائز نیست. و این مثل آن هست که وقتی ابن ماسویـه بـه بیماری دوائی دستور داد و سپس گفت: جوجه و چیزی از مـیوه ها نیز تناول کن. بیمار گفت: خواهم مرا آگاه کنی کـه چه چیزها نخورم. ابن ماسویـه گفت: مرا مخور و خر مرا هم مخور و غلام مرا نیز مخور و کاغذ بسیـاری گرد کن و فردا پگاه نزد من آی که تا بنویسم چه این بسی دراز هست و با گفتن راست نیـاید و بجائی نرسد. و ابوالعباس روزی دیگر گفت: پیری خود بنفسه بیماری باشد و چون بیماری دیگر بوندد کار صعب و دشوار شود و سپس این ابیـات بخواند:

اری بصری فی کل یوم و لیلة

یکل و خطوی عن مداهن تقصر(2)

و من یصحب الایـام تسعین حجة

یُغَیِّرْنَهُ والدهر لایتغیر

لعمری لئن اصبحت امشی مقیداً

لما کنت امشی مطلقاً قبل اکثر.

و ابوبکر محمد بن حسن زبیدی گوید که: ثعلب گفت: محمد بن عبدالله بن طاهر مرا بمجالست پسر خود طاهر خواند و در خانـهء خویش وثاقی جدا به منظور ما معلوم کرد و وظیفه مقرر داشت و من هر صبح که تا ساعت چهارمِ روز بدانجا بودم و چون گاه طعام مـیشد بازمـیگشتم و طاهر این معنی بپدر خود بگفت و او امر داد الوان طعام دو برابر د و چون وقت غذا رسید من برخاستم و بعادت بخانـهء خویش رفتم و طاهر این نیز بپدر برداشت و محمد خادم موکل ما را بخواند گفت: بمن خبر رسید کـه احمدبن یحیی هنگام طعام باز خانـه شود و گمان بردم کـه ماحضر را کم گمان برد و یـا گوناگون نبودن طعام او را خوش نیـاید فرمان کردم که تا ضعف د و باز مـیشنویم کـه او هنگام خوردن بخانـه مـیشود تو از زبان خویش او را گوی آیـا خانـهء تو از خانـهء ما خُنُک تر یـا طعام تو از طعام ما بمزه تر هست و از قول من بگوی بازگشت تو بخانـه زمان طعام بر ما عیب و زشتی باشد و چون خادم این جمله با من بگفت بپذیرفتم و سیزده سال بدین سان گذشت و با این هر روز مرا هفت وظیفه نان خشکار و یک وظیفه درمک و هفت رطل گوشت و علوفهء یک سر دابّه بخانـه مـی فرستادند و هزار درهم نیز مرا مشاهره بود و چون سال فتنـه درآمد و کار آرد و گوشت سخت شد کاتب او بمطبخ شرحی از بسیـاری مئونة ها نوشت و گفت درون جریده بنگرد که تا بدانچه ناگزیر هست اکتفا شود و جریده بدو بردند و آن مشتمل سه هزار و ششصد تن بود و محمد درون آن جریده نامان دیگر نیز مزید کرد و بر جریده توقیع کرد کـه من آن نیستم کـه روزی را کـه بنان من خو گرفته قطع کنم خاصه نان آنان را کـه بمن گفته اند ما را نان ده. بتمام جریده عمل حتما یـا همـه با هم زنده مانیم و یـا جملگی با یکدیگر بمـیریم.

زبیدی گوید ثعلب را کتبی بزرگوار و قیمتی بود و بعلی بن محمد کوفی یکی از اعیـان شاگردان خویش وصیت کرد کـه کتب او را بـه ابوکر احمدبن اسحاق قطربلی دهند و زجاج بقاسم بن عبیدالله گفت: این کتب بس عزیز و جلیل القدر هست بهوش باش کـه از دست نشود و خیران ورّاق را حاضر آوردند و او آن کتاب را ببهائی نازل تقویم کرد یعنی هر ده دیناری بسه دینار و مجموع آن بسیصد دینار برآمد و قاسم بن عبید بهمان مبلغ تقویم خیران آن کتب از احمدبن اسحاق بخرید. و ابوالطیب عبدالواحدبن علی لغوی درون کتاب مراتب النحویین گوید: علم کوفیین بـه ابن السکیت و ثعلب منتهی گشت و هر دو ثقه و امـین بودند و یعقوب[ یعنی ابن السکیت ]از ثعلب اسن بود و پیش از ثعلب بمرد و نیکوتألیف تر از ثعلب بود لکن ثعلب درون نحو از ابن السکیت اعلم بود. ثعلب گوید: روزی نزد ابن السکیت بودم و او از من چیزی پرسید و من بهم برآمدم و ابن السکیت تیزبین بود و فی الحال دریـافت و گفت: درهم مشو سوگند با خدای کـه پرسش من طلب فهم بود نـه آزمایش. و احمدبن العسکری درون کتاب التصحیف گوید: ابوبکربن انباری ما را از پدر خود روایت کرد کـه روزی قطربلی بر ثعلب این بیت اعشی مـیخواند بدین صورت:

فلو کنت فی حبّ(3) ثمانین قامة

و رقّیت اسباب السماء بسلّم.

ثعلب گفت: خانـه ات ویران، آیـا هرگز حُبی بهشتاد بالای آدمـی دیده ای؟ این جُبّ است. و خطیب آرد کـه ثعلب گفت: دوست داشتم احمدبن حنبل را بینم و چون نزد وی شدم گفت: مطالعات تو درون چیست؟ گفتم: نحو و عربیت و او این قطعه را کـه از شاعری از بنی اسد هست خواندن گرفت:

اذا ما خلوت الدهر یوماً فلاتقل

خلوت و لکن قل علیّ رقیب

و لاتحسبن الله یغفل ما یری

و لا انّ ما تخفی علیـه یغیب

لهونا علی الاَثام حین تتابعت

ذنوب علی آثارهنّ ذنوب

فیـالیت انّ الله یغفر ما مضی

فیأذن فی توباتنا فنتوب.

خطیب گوید که: ابومحمد زهری گفت مصیبتی ثعلب را روی داد و من دیر بتعزیت وی شدم چه دیر شنیده بودم سپس نزد او شدم و عذر خواستم. گفت: یـا ابومحمد ترا حاجت بتکلف عذر نیست. فانّ الصدیق لایحاسب و العدوّ لایحتسب له. و بخط ابوالحسن علی بن عبیدالله سمسمـی لغوی خواندم کـه خبر داد ما را ابومحمدبن حسن نوبختی و او از ابوالفتح محمد بن جعفر مراغی نحوی و او از ابوبکربن خیـاط نحوی کـه گفت: روزی نزد ابوالعباس ثعلب بودمـی از وی پرسید [ و در این وقت گوش احمد گرانی گرفته بود ] که: صوص چه باشد؟ گفت: صوح بنیـان کوه هست و مرد سؤال خود اعاده کرد چه مـیدانست کـه ثعلب نشنیده است. ثعلب گفت: سوح جمع ساحت است. بار سوم مرد سؤال تکرار کرد و ثعلب گفت: نزدیک شو و دهان بر گوش من نـه و بگوی. مرد چنان کرد چون بشنید گفت: آری عرب گوید: رأیت صوصاً علی اصوص ای رجلاً ندلاً علی ناقة کریمة. ابوالقاسم زجاجی از علی بن سلیمان اخفش آرد کـه ثعلب گفت: رباشی بـه سال 230 بـه بغداد آمد و من به منظور اخذ علم بدیدن وی رفتم، گفت: از تو سؤالی کنم. گفتم: نیک آمد. گفت: آیـا روا باشد گفتن نعم الرجل یقوم؟ گفتم: آری آن نزد همـه جائز هست چهائی درون اینجا تقدیر کند و گوید اصل نعم الرجل رجل یقوم هست چهائی نعم را فعل داند و فراء تقدیر نکند چه نعم را اسم شمارد بعد رجل را بنعم رفع دهد و یقوم را صلهء رجل گیرد. و صاحب تو سیبویـه چیزی تقدیر نکند و او هم نعم را فعل داند لکن یقوم را مترجم یعنی بدل گوید، و ریّاشی خاموش شد. من گفتم: اینک من چیزی پرسم. گفت: بازپرس. گفتم: چه گوئی درون یقوم نعم الرجل؟ گفت: جائز است. گفتم: نـه این خطاست نزد همـه چه بر مذهبائی فعل بر سر فعل درنیـاید و بمذهب فراء نیز خطا باشد چه یقوم نزد او صلهء رجل هست و صله بر موصول مقدم نتواند شد و بمذهب سیبویـه صاحب تو نیز خطاست چه آن ترجمـه و بدل هست و ترجمـه ایضاح و تبیین جملهء پیشین باشد و بر مترجم عنـه و مبدل منـه پیشی نتواند گرفت. ریـاشی گفت: من دیریست کـه عربیت را تارکم از دری دیگر سخن کنیم و من درون ایـام ناس و اخبار و اشعار درآمدم و وی نیز بدان مباحث درآمد چون دریـائی روان. و باز زجاجی روایت کند از علی بن سلیمان الاخفش کـه او گفت: روزی درون خدمت ثعلب بودم و پیش از انقضاء مجلس رفتن خواستم، ثعلب گفت: کجا؟ به منظور مجلس خلدی [ یعنی مبرّد ] بس بی تابی، گفتم: نی مرا کاری است، گفت: مبردّ بحتری را بر ابوتمام تقدم مـیدهد آنگاه کـه نزد وی شوی معنی این شعر ابوتمام از وی بازپرس:

أآلفة النحیب کم افتراق

اظلّ فکان داعیة اجتماع.

ابوالحسن (یعنی علی بن سلیمان اخفش) گفت: چون بمجلس ابوالعباس مبرّد رسیدم معنی شعر بپرسیدم گفت: معنی این هست که: دو محبّ و دو عاشق بدلال و غنج و تسحب و ناز گاه از هم دوری گزینند و این نـه بقصد ب از یکدیگر باشد و آنگاه کـه زمان رحیل نزدیک شود بدوستی پیشین بازگردند و از بیم فراق و ترس طول و درازی زمان جدائی یکدیگر را دیدار کنند بعد در این وقت فراق یعنی هراس فراق سبب اجتماع و وصال گردد چنانکه شاعر دیگر گفته است:

متّعا بالفراق یوم الفراق

مستجیرین بالبکا و العناق

کم اسرّا هواهما حذر النا-

س و کم کاتَما غلیل اشتیـاق

فأظلّ الفراق فالتقیـا فی

ه فراقاً اتاهما باتفاق

کیف ادعو علی الفراق بحتف

و غداةَ الفراق کان النلاقی.

و چون بثعلب بازگشتم پرسید کـه شعر بر مبرد خواندی؟ و من جواب و ابیـات با وی بگفتم. گفت: تمویـه و سفسطه ای غریب آورده ولی کاری از پیش نبرده است، معنی این بیت این هست که آدمـی گاه فراق محبوب گزیند بامـید اینکه از سفر خود غنیمتی آرد و توانگر و مستغنی بمعشوق پیوندد و از دغدغه و اضطراب سفرها و فرقتها مصون گردد و وصال وی با دوست همـیشگی شود نبینی کـه در بیت دوم گوید:

و لیست فرحة الاوبات الا

لموقوف علی ترح الوداع.

و این نظیر آن معناست کـه گوینده ای دیگر گفته و ابوتمّام از او است:

و اطلب بعدالدّار عنکم لتقربوا

و تسکب عینای الدموع لتجمدا.

و این عین آن است.

و باز گوید: روزی بحلقهء اصحاب خویش درآمد و در مـیان آنان جز پیران و بزادبرآمدگان نبودند و ثعلب بدین بیت تمثل کرد:

الا ربما سؤت الغیور و برّحت

بی الاعین النجل المراض الصحائح

فقد ساءنی ان الغیور یودّنی

و انّ ندامای الکهول الجحاجح.

و من گفتم: هذا والله ملیح جدّاً.

و جحظه درون امالی خویش آورده هست که: روزی درون مجلس ثعلب بودیم یکی از حاضرین گفت: یـا سیّدی! بعجده چه باشد؟ ثعلب گفت: درون کلام عرب چنین کلمـه ای نشناسم. مرد گفت: من آن را درون شعر عبدالصمدبن المعذل یـافته ام آنجا کـه گوید:

اعاذلتی اقصری ابع جدتی بالمـین.(4)

و ثعلب عظیم خشم گرفت و گفت: دو گوش وی گیرید و سخت بمالید و یـا سوگند خورد کـه دیگر بار بحلقهء ما حاضر نیـاید، و ما گوش وی گرفته بفشردیم. ابومحمد عبدالرحمان بن احمد زهری گوید: مـیان من و ابوالعباس ثعلب دوستی و مودتی استوار بود و من درون کارهای خود از وی استشاره مـیکردم، روزی بوی گفتم: از آزار همسایگان خواهم کـه از این محله بمحلتی دیگر نقل کنم. گفت: ای ابا محمد عرب را مثلی هست که گوید: صبرک علی اذی من تعرف خیر من استحداث ما لاتعرف. و ابوعمر الزاهد گوید: ابوالعباس ثعلب وقتی این دوبیت مرا خواند:

اذا ما شئت ان تبلو صدیقاً

فجرّب ودّه عند الدّراهم

فعند طلابها تبدو هنات

و تعرف ثمّ اخلاق المکارم.

و خطیب گوید: مـیان مبرد و ثعلب منافرات و نبردهای ادبی بسیـار بود و مردم نیز درون امر آن دو و گزیدن یکی بر دیگری بر دو فرقه بودند و هر فرقه یکی را بر دیگری تفضیل مـی نـهادند، و روزیی نزد ثعلب آمد و گفت: یـا ابوالعبّاس مبرد ترا هجا گفته هست و این شعر برخواند:

اقسم بالمبتسم العذب

و مشتکی الصب الی الصب

لو اخذ النحو عن الربّ

مازاده الاّ عمـی القلب.

گفت: از من این شعر ابوعمروبن العلاء را بدو رسان:

یشتمنی عبد بنی مسمع

فصنت عنـه النفس و العرضا

و لم اجبه لاحتقاری به

من ذا یعضّ الکلب اِن عضّا.

و ابوالعباس محمد بن عبیداللهبن عبدالله بن طاهر گوید: پدرم عبیدالله گفت: درون مجلس برادرم محمد بن عبدالله بن طاهر بودم، ابوالعباس ثعلب و مبرد نزد وی آمده بودند. برادرم محمد مرا گفت: این دو شیخ با هم بدینجا آمده اند، بگوی که تا با یکدیگر بمناظره درآیند و آن دو درون مسئله ای از علم نحو کـه من نیز بدان آشنا بودم ببحث پرداختند و من نیز درون مباحثهء آنان انبازی کردم که تا بحث آنان بـه اموری باریک و دقیق کشید و من آن سخنان درک نمـیکردم و چون نزد محمد بازگشتم گفت: کدام یک را فاضلتر دیدی؟ گفتم: آن دو درون مسئله ای جدال د و من نیز درون مناظرهء آنان شرکت جستم سپس سخنان آنان لطیف و غامض شد و من درنیـافتم کـه چه گویند و برای شناختن ایشان مردی اعلم از آن دو حتما و من آن مرد نیستم. برادرم گفت: آفرین بر تو باد اعتراف بجهل نیکوتر، که تا حکمـی بناصواب.

و ابوعمر زاهد مرا گفت: از ابوبکربن السراج پرسیدم: کدام یک از ثعلب و مبرد اعلم باشد؟ گفت: چه گویم دربارهء دو کـه عالم مـیان آن دو بخشیده است؟ و باز ابوعمر گوید درون مجلس ابوالعباس ثعلب بودم و او از بحث و ابحاث بستوه شده بود شیخی ریش بـه حنا کرده با ثعلب گفت: اگر دانی کـه بر افادهء مردمان ترا چه مزد و پاداشی باشد بر تحمل آزار اینان شکیبائی آری. گفت: اگر این نبود از چه بار این رنج مـیبردم؟ و بدین شعر تمثل کرد:

یغایینَ بالقضبان کل مفلّج

به الظلم لم یفلل لهن غروب

رضاباً کطعم الشـهد یحلو متونـه

من الضر او غصن الاراک قضیب

اولائک لولاهن ماسقت نضوة

لحاج و لااستشعلت برد جنوب.(5)

و ابوبکربن مجاهد گوید: نزد ابوالعباس ثعلب بودم و او مرا گفت: اصحاب قرآن بقرآن مشغول شدند و رستگار گشتند و اصحاب حدیث بحدیث گرائیدند و رستگاری یـافتند و من بزید و عمرو سرگرم شدم و ندانم کـه کار من بدان سر چون باشد و من از نزد وی بازگشتم و بدان شب رسول را صلی اللهعلیـه وسلم درون خواب دیدم و بمن فرمود: سلام من بـه ابوالعباس بازرسان و بگوی ترا علمـی مستطیل است. رودباری گوید: مراد رسول صلی اللهعلیـه وسلم از کلمـهء مستطیل این هست که کلام بعلم او یعنی نحو کامل شود و خطاب بـه نحو زیب و جمال گیرد و بار دیگر گفت کـه مقصود آن هست که همـهء علوم بنحو نیـازمند است. و خطیب گوید ابوالعباس این قطعه انشاد کرد:

بلغت من عمری ثمانینا

و کنت لا آمل خمسینا

و الحمدلله و شکراً له

اذ زاد فی عمری ثلاثینا

و اسأل الله بلوغاً الی

مرضاته آمـین آمـینا.

یـاقوت از کتاب محمد بن عبدالملک تاریخی درون اخبار نحویین نقل کند که: ابوالعباس احمدبن یحیی بن زید [ کذا ]بن ثعلب شیبانی نحوی فاروق نحویین و عیـارگیر لغویین از کوفیین و بصریین هست و از همـه بزبان راست تر و بشأن و منزلت برتر و به نام بلند آوازه تر و بقدر رفیع تر و بعلم درست تر و بحلم فراخ تر و بحفظ و یـاد استوارتر و به حظ و نصیب دین و دنیـا بهره مندتر است. و مفضل بن سلمة بن عاصم مرا گفت: احمدبن یحیی ثعلب نحوی برتبهء ریـاست ادب رسید و از سال 225 طلبکاران ادب بخدمت وستند و گوید کـه از ابراهیم حربی شنیدم کـه مـی گفت: مردمان درون اسم و مسمـی چیزها گفتند لکن من به منظور خود و شما جز گفته های ثعلب را نپسندم. و گوید: ابوالصقر اسماعیل بن بلبل شیبانی ذکر ابوالعباس نزد الناصر لدین الله [ کذا ] الموفق بالله برادر معتمد خلیفه کرد و او ابوالعباس را اجری و راتبهء سلطانی و کافی مقرر داشت و این عمل وی نزد اهل علم و ادب پسندیده آمد، و یکی از ادبا درون این معنی دربارهء ابوالصقر و ثعلب گوید:

فیـا جبلی شیبان لازلتما لها

حلیفی فخار فی الوری و تفضل

فهذا لیوم الجود و السیف و القنا

و انت لبسط العلم غیر مبخّل

علیک اباالعباس کلّ معوّل

لانک بعد الله خیر معوّل

فککت حدود النحو بعد انغلاقه

و اوضحته شرحاً و تبیـان مشکل

فکم ساکنٍ فی ظل نعمتک التی

علی الدهر ابقی من ثبیر و یذبل

فاصبحت للاخوان بالعلم ناعشاً

و اخصبت منـه منزلاً بعد منزل.

و تاریخی وفات ثعلب را چنانکه ما گفتیم آورده است. و گوید بعض اصحاب ثعلب درون رثاء او گفته اند:

مات ابن یحیی فماتت دولة الادب

و مات احمد انحی العجْم و العرب

فان تولی ابوالعباس مفتقدا

فلم یمت ذکره فی الناس و الکتب.

و یـاقوت گوید: تاریخی را درون رثاء ثعلب شعری هست و آن را ما درون ترجمـهء تاریخی آورده ایم. و باز تاریخی آرد که: حدیث کرد مرا ابوالحصین البجلی کـه اهل کوفه گویند: ما را سه فقیـه هست در نسقی کـه مانند آن سه ندیده است: ابوحنیفة، ابویوسف و محمد بن الحسن. و سه نحوی نیز بدانگونـه، ابوالحسن علی بن حمزهءائی و ابوزکریـا یحیی بن زیـاد الفرّاء و ابوالعباس احمدبن یحیی ثعلب. که تا این جاست آخر نقل ما از کتاب تاریخی. و محمد بن اسحاق الندیم درون کتاب الفهرست آورده هست که ازجملهء کتب ثعلب است: کتاب المصون فی النحو جعله حدوداً. کتاب اختلاف النحویین. کتاب معانی القرآن. کتاب مختصر فی نحو سمّاه الموفقی. کتاب القراآت. کتاب معانی الشعر. کتاب التصغیر. کتاب ما ینصرف و ما لاینصرف. کتاب ما یجزی و ما لایجزی. کتاب الشواذ. کتاب الوقف و الابتداء. کتاب الهجاء. کتاب استخراج الالفاظ من الاخبار. کتاب الاوسط. کتاب غریب القرآن، لطیف. کتاب المسائل. کتاب حدّالنحو. کتاب تفسیر کلام ابنة الخسّ(6). کتاب الفصیح(7) و ذکر انّ الفصیح تصنیف ابن داود الرقی و ادعاه ثعلب و هذا(8) له ترجمة. قال و لابی العباس مجالسات و امالٍ املاها علی اصحابه فی مجالسه، تحتوی علی قطعة من النحو و اللغة و الاخبار و معانی القرآن و الشعر رواها عنـه جماعة. و عمل ابوالعباس قطعة من دواوین العرب و فسر غریبها کالاعشی و النابغتین و غیرهم. و از ثعلب از معنی این جمله پرسیدند کـه گویند لااکلمک اصلاً. گفت: معنی آن قطع مـیکنم آن را از بیخ باشد و این ابیـات بخواند:

بأهلی من لایقطع البخل رغبتی

الیـه و من یزداد عن رغبتی بخلا

و من قد لحانی الناس فیـه فأکثروا

علیّ فکلّ الناس مضطغن ذحلا

و امنحه صفو الهوی و لوانـه

علی البحر یسقی ما سقیت بـه سجلا

و مازلت تعتادین ودّی بالمنی

و بالبخل حتی قد ذهبت بـه اصلا.

و درون امالی ابوبکربن محمد بن القاسم الانباری خواندم کـه گوید: ابوبکر این شعر احمدبن یحیی نحوی را به منظور ما انشاد کرد:

اذا کنت قوت النفس ثم هجرتها

فلم تلبث النفس التی انت قوتها

ستبقی بقاء الضب فی الماء او کما

یعیش لدی دیمومة البید حوتها.

و گوید: ابوالحسن بن البراء بر روایت قطعهء فوق ابیـات ذیل را افزوده است:

اغرک انی قد تصبرت جاهداً

و فی النفس منی منک ما سیمـیتها

فلو کان ما بی بالصخور لهدّها

و بالریح ماهبت و طال خفوتها

فصیراً لعل الله یجمع بیننا

فاشکو هموماً منک کنت لقیتها.

این هست آنچه درون امالی آمده هست و ندانم شعر از ثعلب هست یـا ثعلب آن را انشاد کرده هست جز اینکه درون این کتاب چنانکه ملحوظ افتاد گوید: احمدبن یحیی راست-انتهی. (معجم الادباء یـاقوت چ مارگلیوث ج 2 ص133). و ابوعبیدالله محمد بن عمران المرزبانی درون الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص38، 54، 64، 73، 79، 107، 109، 111، 116، 117، 130، 131، 145، 146، 148، 153، 154، 157، 162، 163، 170، 172، 176، 178، 180، 182، 183، 186، 187، 180، 182، 183، 186، 187، 193، 198، 201، 202، 204، 208، 242، 254، 255، 279، 329، 347، 355، 361) (روضات الجنات ص56) (ابن خلکان چ طهران ج 1 ص31).

(1) - گمان مـیکنم لام کَیّ، داغی بوده هست آهنین بصورت لام و گاهی از لام کی شرم مرد اراده مـیشده است.

(2) - لعله: عن مداه یقصّر. (مارگلیوث).

(3) - حُبّ، سبو یـا سبوی کلان هست و نیز تغاری کـه بر تغاری دیگر نـهند و در زبرین آب کنند که تا در تغار زیرین زهَد و صافی گردد. و جُبّ، چاه است.

(4) - لعلّه: بالمنن. (مارگلیوث).

(5) - و لا قابلتنی فی البلاد جنوب.

(6) - درون تاج العروس گوید: الخسّ ابوهند بنت الخسّ الایـادیة التی جائت عنـها الامثال و کانت معروفة بالفصاحة.

(7) - درون الفهرست علاوه بر کتب متن از ثعلب این دو کتاب آمده است: کتاب الامثال. کتاب الایمان و الدواهی.

(8) - لعله: و جعل. (مارگلیوث).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن سعدالدین مسعودبن عمر التفتازانی الهروی، مشـهور بشیخ الاسلام، وی چون از احفاد محقق تفتازانی هست باحمد حفید نیز شـهرت دارد. صاحب روضات الجنات گوید: او درون بیشتر علوم و مخصوصاً فقه و حدیث و تفسیر یگانـهء زمان و فرید عصر خود بود. و از بزرگان قضاة عامـه و مشایخ اسلام هست و مدت سی سال درون سلطنت سلطان حسین مـیرزا بایقرا عهده دار قضاء هرات بود و آنگاه کـه شاه اسماعیل صفوی شیبک خان اوزبک را درون مرو شکست داد و ماوراءالنـهر را بتصرف درآورد و قصد هرات کرد تفتازانی با پنج تن از علماء هرات: امـیر نظام الدین عبدالقادر مشـهدی و سید غیـاث الدین محمد بن یوسف رازی و قاضی صدرالدین محمد امامـی و قاضی اختیـارالدین حسین تربتی و امـیر جمال الدین محدث دشتکی، درون دارالاماره گرد آمدند و برای انتظام کارها و تعیین منزل شاه رای زدند و امـیر جمال الدین پیش از ورود شاه بهرات بامر بعض از وزراء بر منبر رفت و برای آسودگی خاطر مردم سخنانی چند بگفت و آنـها را خطبه کرد و بمتابعت اهل بیت و دوری از دشمنان آنان سفارش فرمود و بشرح مناقب اهل بیت پرداخت. و شاه را بخطبهء غرائی بستود. با این حال هنگامـی کـه شاه اسماعیل درون سال 916 ه .ق . هرات را فتح کرد کشتن تفتازانی و گروهی دیگر از علما را فرمان داد. و تفتازانی درون رمضان همـین سال بدست تحصیلداران وان شاه کشته شد و یکی دیگر ازعلماء شش گانـهء مزبور یعنی امـیرغیـاث الدین رازی، بعد از حبس طولانی، بدست امـیرخان وزیر، مربی شاه طهماسب هنگام حکومت او درون هرات بعد از تفتازانی نیز بقتل رسید. و در بعضی تواریخ آمده است: هنگامـی محقق علی بن عبدالعالی کرکی عاملی درون موکب شاه طهماسب بهراة درآمد، کشتن تفتازانی را اعتراض کرد و گفت: اگر وی کشته نمـیشدی شاید باقامـهء حجج قاطعه حقیت مذهب امامـیه و بطلان دیگر مذاهب بر او روشن مـیشد و این سبب هدایت مردم این بلاد مـیگردید و این علی بن عبدالعالی مادام العمر بر قتل تفتازانی افسوس مـیخورد. او راست: مجموعه ای از فوائد متفرقه، درون حدود سیصد فائده، متعلق بحل مشکلات و معضلات علوم، و دفع منافات متوهمـه مـیان احادیث و آیـات، و نوادر بسیـار از ملح و حکایـات کـه هر قسمت درون فصلی علی حده نوشته شده هست و حاشیـه ای بر مختصر دو شرح تلخیص منسوب بخود او. و شرحی بر تهذیب المنطق جد خود کـه آن را درون سال 882 نوشته هست و تعلیقه ای بر شرح عقاید نسفیـه درون کلام، و غیرها. رجوع روضات الجنات ص 93 شود. و نیز او راست: حاشیـه بر مطول و شرح فرائض السراجیـه و شرح العقائدالعضدیـه. و صاحب کشف الظنون درون مورد دیگر وفات او را بـه سال 906 و در موضع دیگر وفات او را بـه سال 916 آورده است. و باز درون شروح العقائدالعضدیـه شرحی را نسبت بـه احمدبن محمد[ بجای یحیی ] حفید التفتازانی متوفی بسال 906 مـیدهد و ظاهراً مراد همان احمدبن یحیی هست و سهوالقلمـی یحیی را محمد کرده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن سهل بن السدی الطائی المنبجی الشاهد المقری ء النحوی الاطروش، مکنی بـه ابوالحسن. ابن عساکر ذکر او درون تاریخ دمشق آورده است. و او درون جامع وکیل بود و در سال 615 ه .ق . درگذشته هست و از ابوعبدالله بن مروان و ابوالعباس احمدبن فارس ادیب منبجی و ابوالحسن نظیف بن عبدالله المقری و غیر آنان روایت کند و او از اخبار ابوعبدالله بن خالویـهء نحوی حفظ مـی کرد و ثقه بود. ابن عساکر گوید: ابن الاکفانی از ابن الکتانی و او از احمدبن یحیی بن سهل منبجی و او از ابوالعباس احمدبن فارس و او از ابن طباطبا قطعهء ذیل ابن طباطبا را روایت کنند:

حسود مریض القلب یخفی انینـه

و یضحی کئیب البال منی حزینـه

یلوم علی ان رحت للعلم طالباً

اقلّب من کلّ الرواة فنونـه

و اختار ابکار الکلام و عونـه

و احفظ مما استفید عیونـه

و یزعم انّ العلم لایجلب الغنی

و یحسن بالجهل الذمـیم ظنونـه

فیـا لائمـی دعنی اغالی بقیمتی

فقیمة کلّ الناس ما یحسنونـه.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن علی بن یحیی بن ابی منصور ابان حسیس(1)بن وریدبن کادبن مـهابنداد حساس بن فروخ دادبن مـهرحسیس2بن یزدجرد المنجم، مکنی بـه ابوالحسن. یـاقوت گوید: ترجمـهء هریک از پدران احمد را درون باب خود آورده ام و این ابوالحسن ادیبی شاعر و فاضل و عالم و یکی از رؤساء زمان خویش درون علم کلام و علوم دین و متفنن درون آداب بود و به سال 327 ه .ق . درون هفتادواندسالگی درگذشت. و او را درون منادمت راضی اخباری هست و این جمله را مرزبانی درون المعجم خود آورده هست و ثابت گوید: وفات او بماه ذی الحجة و مولد وی درون سنـهء 262 بود. و پدر او یحیی بن علی را درون اخبار شعراء مخضرمـی کتابیست و آن کتاب ناتمام ماند و احمد آن را بپایـان رسانید. و دیگر از تصانیف احمد کتابیست کـه در اخبار خاندان خویش و نسب آنان کرده هست و دیگر کتاب الاجماع درون فقه، بمذهب ابن جریر طبری، چه احمد درون فقه تابع مذهب جریر بود. دیگر کتاب المدخل الی مذهب الطبری و نصرة مذهبه. و دیگر از تصنیفات او کتاب الاوقات است. و مرزبانی ابیـات زیرین را از گفته های احمد روایت کرده است:

یـا سیداً قد راح فر-

داً ما له فی الفضل توأم

عمّرت اطول مدّة

تزداد تمکیناً و تسلم

فی صفوعیش لاتزا-

ل بـه العدی تقذی و ترغم

مازلت فی کلّ الامو-

ر موفق للخیر ملهم

یک ان تذوکرت الایـا-

دی یبتدأ فیـها و یختم.

(معجم الادباء ج 2 ص154).

و ابن الندیم آرد: او یکی از بنومنجم هست مکنی بـه ابوالحسن. وی شرح حال عده ای از شعراء مخضرمـی را بر کتاب پدر خودکتاب الباهر افزوده هست و احمدبن یحیی متکلم و فقیـه بود بمذهب ابوجعفر محمد بن جریر طبری و کتاب الاجماع فی الفقه علی مذهب الطبری و کتاب المدخل الی مذهب الطبری و نصرة مذهبه و کتاب الاوقات از اوست و نیز کتابی دارد درون اخبار خاندان خود یعنی بنوالمنجم و نسبت آنان بفرس. و رجوع بـه الموشح مرزبانی ص321 و 329 و 330 شود.

(1) و 2 - ظ: جشنس (جشنسف معرب گشن اسپ).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن فضل الله عمری عروی، ملقب بـه شـهاب الدین و معروف بـه ابن فضل الله شافعی. وفات وی بـه سال 749 ه .ق . بود. او راست: حسن الوفاء لمشاهیر الخلفاء. صبابة المشتاق. تذکرة الخاطر. ذهبیة العصر. نفحة الروض. سفرالسافر. حاجی خلیفه درون چند موضع وفات او را 749 و در یک جا 649 آورده است. رجوع بـه ابن فضل الله شـهاب الدین ابوالعباس احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن مرتضی. رجوع بـه ابن مرتضی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن الوزیربن سلیمان بن مـهاجر، مولی قیسبة بن کلثوم السوقی، مکنی بـه ابوعبدالله. او از ابن کلیب و عبدالله بن وهب سماع دارد و فقیـه بود از جلساء ابن وهب و عالم بشعر و ادب و اخبار و ایـام ناس و انساب بود و گوید مولد وی171 ه .ق . بوده هست و درون حبس ابن المدبر صاحب خراج مصر درگذشته است. و ابن المدبر به منظور بقیـهء خراجی او را بند کرده بود و جسد او بروز یک شنبه بیست و دو شب از شوال سال 250 گذشته بخاک د. و وی از مردم مصر بود. و یـاقوت گوید: مسطورات فوق را ابن یونس درون تاریخ مصر آورده است. (معجم الادباء ج 2 ص155).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن محمد کرمانی عمری شافعی، معروف بـه ابن فضل الله کاتب دمشقی و ملقب بشـهاب الدین. رجوع بـه ابن فضل الله شـهاب الدین ابوالعباس احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن المرتضی الیمنی. یکی از علماء زیدیـه. او راست: الملل و النحل و آن کتابی مختصر هست و درون آن گوید کـه فرقهء ناجیـه، زیدیـه باشند. کتاب القلائد فی العقاید درون مذهب زیدیـه. و کتاب الازهار فی فقه الائمة الابرار بر مذهب زیدیـه.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن الوزیر سلیمان بن مـهاجر، مکنی بـه ابوعبدالله. رجوع بـه احمدبن الوزیر و احمدبن یحیی الوزیر شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن هبة الله الدمشقی الشافعی، ملقب بصدرالدین. او از فقهاء شافعیـه بود و منصب قاضی القضاتی داشت و به سال 656 ه .ق . درگذشت.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی بن یسار. رجوع بـه احمدبن یحیی بن زیدبن یسار ابوالعباس ثعلب شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی الجلالی، مکنی بـه ابوعبدالله. یکی از مشایخ متصوفه. صاحب جنید و ابوالحسن نوری و جز آنان. (کشف المحجوب هجویری).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی سهروردی قرشی بکری شافعی، ملقب بشمس الدین کاتب. او درون لغت و ادب و موسیقی ید طولی و در حسن خط قدح معلی بود و از مشایخ بسیـاری حدیث شنیده هست و درون 741 ه .ق . درگذشته است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی مغنیساوی. او راست: شرح المقصود فی التصریف امام الاعظم، بترکی.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یحیی المنجم، مکنی بـه ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن یحیی بن علی بن یحیی بن ابی منصور شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یزید، معروف بـه ابن ابی خالد. رجوع بکتاب الوزراء جهشیـاری ص 140، 143 و 261 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یزیدبن محمد المـهلبی. مکنی بـه ابوجعفر. شاعری ادیب و راویـه هست و او را قصیده ای هست در مدح موفق و تهنیت وی بفتح مصر و از جملهء آن قصیده است:

قل للامـیر هناک النصر و الظفر

و فیـهما للاله الحمد و الشکر

مافوق فتحک فتح فی الزمان کما

مافوق فخرک یوم الفخر مفتخر.

(معجم الادباء ج 2 ص156).

و ابوعبیدالله محمد بن عمران المرزبانی درون الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 172، 182، 258، 292، 333).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یعقوب، مکنی بـه ابوالمثنی. ابوعبیدالله محمد بن عمران المرزبانی درون الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 249).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یعقوب بن اسحاق کندی. پدر او یعقوب فیلسوف عرب رساله ای درون اختلاف مواضع مساکن کرهء زمـین به منظور او تألیف کرده هست و این رساله شرح کتاب المساکن ثاوذوسیوس است. (عیون الانباء ج 1 ص213).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یعقوب بن ناصح اصفهانی، مکنی بـه ابوبکر. ادیب نحوی. حاکم ذکر او آورده و گوید: او نزیل نیشابور هست و درون اصفهان از محمد بن یحیی بن مندهء اصفهانی و اقران او حدیث شنیده و وفات وی مـیان 34 و 35 ه .ق . هست و حاکم خود دو حدیث از او شنید و در کتاب خویش آورده است. (معجم الادباء یـاقوت چ مارگلیوث ج 2 ص156) (روضات الجنات ص 59 ذیل ترجمـهء احمد سعد ابوالحسن الکاتب).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یعقوب بن یوسف اصفهانی، مکنی بـه ابوجعفر محدث و معروف بـه برزویـه. خطیب وفات او را بـه سال 354 ه .ق . بروزگار مطیع عباسی گفته هست و او را غلام نفطویـه نیز نامند. و او از ابوخلیفة بن الفضل بن الحباب و محمد بن عباس یزید و جز آن دو نحو فراگرفته. او از عمر بن ایوب السقطی و از او ابوالحسن بن شاذان روایت کند. (معجم الادباء ج2 ص156) (روضات الجنات ص59 درون ذیل ترجمـهء احمدبن سعد ابوالحسن الکاتب). و کلمـهء برزویـه درون معجم بصورت مضبوط فوق هست و درون بعض کتب و ازجمله درون قاموس فیروزآبادی درون مادهء بزر بَزْرُوَیْه آمده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یعقوب بغدادی، معروف بـه ابن اخی العرق. محدث هست و از داودبن رشید و او از حفص بن غیـاث روایت کند. وفات او بـه سال 301 ه .ق . بوده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یعقوب تائب. از فحول قراء متقدمـین است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یعقوب الکندی. رجوع بـه احمدبن یعقوب بن اسحاق کندی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یعقوب مصری. او راست: کتاب اخبار بنی العباس یـا اخبارالعباسیة.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف. از وزاری مأمون عباسی. هندوشاه درون تجارب السلف آرد که: او مولی زاده هست و فضل و کتابت و ادب و شعر و ذکاء و فطنت و بصارت او درون امور دیوانی درون غایت توفر و نیکوئی، چون احمد ابوخالد وفات یـافت مأمون با حسن بن سهل درون باب وزارت م کرد، او گفت: مستعد این کار احمدبن یوسف هست و ابوعیـاد ثابت بن یحیی، کـه مزاج امـیرالمؤمنین مـیدانند، مأمون گفت: ازین هر دو یکی را اختیـار کن. حسن بن سهل احمد یوسف را برگزید. گویند مأمون با احمد م کرد درون حقی کـه مـیدانست احمد را با او عداوت است. احمد گفت: او لایق این کار است. مأمون گفت: او را مدح گفتی با آنکه با او خوش نیستی؟ احمد گفت: زیرا کـه من با خدمت امـیرالمؤمنین همچنانم کـه شاعر گفته است:

کفی ثمناً بما اسدیت انی

صدقتک فی الصدیق و فی عدائی

و انی حین تندبنی لامر

یکون هواک اغلب من هوائی.

مأمون را خوش آمد. و اشعار احمدبن یوسف شعری روان هست دبیرانـه، و این اشعار از اوست:

قلبی یحبک یـا منی

قلبی و یبغض من یحبک

لاکون فرداً فی هواک

فلیت شعری کیف قلبک.

و این معنی غریب و لطیف هست و نزدیک بنثری کـه یکی از ندیمان خلفا گفته است، درون وقتی کـه محبوبی از آن خلیفه حاضر بود خلیفه از ندیم پرسید کـه تو او را دوست مـیداری؟ گفت: من آن را کـه امـیرالمؤمنین دوست دارد دوست ندارم، بلکه آن را دوست دارم کـه امـیرالمؤمنین را دوست دارد. گویند احمدبن یوسف روز نوروزی هدیـه ای فرستاد بخدمت مأمون کـه هزارهزار درم قیمت داشت و این دو بیت را هم فرستاد:

علی العبد حقّ فَهْوَ لابدّ فاعله

و ان عظم المولی و جلت فواضله

الم ترنا نـهدی الی الله ماله

و ان کان عنـه ذاغنی فَهْوَ قابله.

مأمون هم هدیـه و هم شعر بپسندید و گفت: عاقل أهدی حسناً.

گویند مأمون با احمدبن یوسف بغایت خوش بود و او را عزیز مـیداشت که تا روزی احمد بخدمت مأمون رفت و مأمون بخور زیر دامن گرفته بود. چون احمد را بدید ازبرای تعظیم بخور پیش او فرستاد که تا او نیز زیر دامن گرفت و دشمنان احمدبن یوسف بمأمون گفتند که: احمد گفت: این چه بخل هست که امـیرالمؤمنین کرد؟ بایستی کـه جهت من بخور دیگر خواستی. مأمون از این سخن بغایت برنجید و گفت: او مرا ببخل نسبت مـیکند با آن کـه مـیداند کـه خرج هرروزهء من شش هزار دینار هست مرا غرض از فرستادن مجمره تعظیم او بود. و بعد از چند روز دیگر احمد بخدمت مأمون آمد و مأمون بخور داشت بفرمود که تا مجمره را عنبر بسیـار ریختند و زیر دامن احمد بداشتند و منافذ را بگرفتند، احمد ساعتی صبر کرد و چون از حد بگذشت فریـاد برآورد و دست از او بداشتند بیفتاد و از خود برفت، او را بخانـه بردند دو ماه رنجوری کشید و بعلت ضیق النفس وفات یـافت و گویند گناهی از او صادر شد کـه مأمون او را از مرتبهء وزارت بینداخت و از اندوه بمرد. (تجارب السلف ص170 و 171). و رجوع بدستورالوزراء ص 68 و رجوع باحمدبن یوسف بن قاسم بن صبیح شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف. یکی از علمای ریـاضی و نجوم. او راست کتابی درون نسبت و تناسب و کتاب شرح ثمرهء بطلمـیوس. (طبقات الامم قاضی صاعد اندلسی).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن ابراهیم، مکنی بـه ابوجعفر. رجوع بعیون الانباء ج 1 ص 119، 190، 207 شود. و او راست: حسن العقبی.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن ابراهیم اذرعی مالکی، ملقب بـه شـهاب الدین. او راست: روضة الاحباب فی مختصر الاستیعاب.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن احمد تیفاشی قفطی، مکنی بـه ابوالعباس قاضی. متوفی بـه سال 651 ه .ق . او راست: الدرة الفائقة فی محاسن الافارقة. سجع الهدیل فی اخبار النیل. فصل الخطاب درون 24 جلد. جوهرنامـه. و کتاب درون صنایع بدیعیـه کـه در آن هفتاد نوع از صنایع بدیعیـه برشمرده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن الپ ارغون هزاراسف. رجوع بـه احمدبن یوسفشاه ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن حسن بن رافع الکواشی الموصلی المفسر الفقیـه الشافعی، مکنی بـه ابوالعباس و ملقب بامام موفق الدین. صاحب طبقات از ذهبی آرد که: احمد درون عربیت و قراآت و تفسیر بارع بود و شاگردی پدر خویش و سخاوی کرده بود. و در زهد و صلاح و تبتل و صدق عدیم النظیر بود و سلطان و رجال بزرگ بزیـارت او مـی شدند و او بر آنان محلی نمـی نـهاد و به پیش پای ایشان برنمـیخاست و عطیـات آنان نمـی پذیرفت. و او را کشف و کرامات بود و بده سال پیش از مرگ نابینا شد. او راست: تفسیر کبیر و صغیر و این تفسیر درون اِعراب و تحریر انواع وقوف بس نیکوست. و از آن نسخه ای بمکه و نسخه ای بمدینة الرسول و نسخه ای دیگر بقدس شریف فرستاد و شیخ جلال الدین محلی درون تفسیر خویش بر تفسیر کبیر و صغیر احمد اعتماد کرده و من نیز درون تکملهء بر آن و بر وجیز و تفسیر بیضاوی و ابن کثیر اعتماد کردم. کواشی درون جمادی الاَخرهء سال 680 ه .ق . بموصل درگذشت. (روضات الجنات ص83). او راست: کشف الحقایق فی التفسیر. مواقیت فی القراآت. تبصره درون تفسیر. تلخیص مختصر تبصره. تلخیص فی التفسیر و این کتاب را درون 649 بپایـان است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن دایة. او راست: سیرة احمدبن طولون. وفات او334 ه .ق . بوده است. و رجوع بـه احمدبن یوسف بن یعقوب بن ابراهیم شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن عبدالدائم بن محمد الحلبی المقری النحوی، ملقب بشیخ شـهاب الدین و معروف بـه سمـین، نزیل قاهره. صاحب طبقات بنقل از دررالکامنة گوید: وی نحو فراگرفت و در آن علم مـهارت یـافت و ملازمت ابوحیّان کرد که تا بر اقران خویش فائق آمد و قراآت را از تقی الصایغ آموخت و در آن علم نیز صاحب براعت گردید و حدیث از یونس الدّبوشی فراگرفت، متولی تدریس قراآت درون جامع ابن طولون بود و در جامع شافعی معید بود و در اوقات نظر داشت و در حکم نیـابت مـیکرد. او راست: تفسیرالقرآن و کتاب الاعراب کـه در حیـات شیخ خویش ابوحیـان تألیف کرد و در آن باب مناقشاتی با او داشت، و شرح التسهیل و شرح الشاطبیـه و غیر آن. و اسنوی درون طبقات الشافعیة گوید: وی فقیـه بارع درون نحو و قراآت و اصول و ادیب بود و در جمادی الاَخرهء سال 756 ه .ق . درگذشت. (روضات الجنات ص85). و مؤلف کشف الظنون گوید: او تلمـیذ امام جمال الدین عبدالله بن یوسف بن هشام است. (کشف الظنون چ 1 استانبول ج2 ص311 س18). و هم حاجی خلیفه کتاب القول الوجیز فی احکام الکتاب العزیز را بدو نسبت دهد.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن علی بن یوسف الفهری اللَّبْلی النحوی، مکنی بـه ابوجعفر. یکی از مشاهیر اصحاب شلوبین. وی از شلوبین و دبّاج و ابواسحاق البطلیوسی و اعلم علم آموخت و از ابن خروف و منذری و جماعتی بمصر و دمشق و مغرب استماع حدیث کرد و معقولات از شمس خسروشاهی فراگرفت و از او وادیـاشی و ابوحیـان و ابن رشید روایت دارند. و او راست: دو شرح بر فصیح و البغیة فی اللغة و مستقبلات الافعال و کتاب فی التصریف. مولد او بـه لبله بـه سال 623 ه .ق . و وفات او بـه تونس درون محرم سال 699 است. (روضات الجنات ص83 - 84).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن قاسم بن صبیح کاتب، مکنی بـه ابوجعفر. وی از اهل کوفه و متولی رسائل مأمون بود و برادر وی قاسم بن یوسف مدّعی بود کـه از بنی عجل هست لکن احمد این دعوی نکرد. مرزبانی گوید: او از موالی بنی عجل بود و منازل بنی عجل بسواد کوفه است. احمدبن یوسف بعد از مرگ احمدبن ابی خالد بقول صولی درون ماه رمضان سال 213 ه .ق . و بروایتی دیگر بسنـهء 214 وزارت مأمون یـافت. و پدر او یوسف مکنی بـه ابوالقاسم بود و کتابت عبدالله بن علی عمّ منصور مـیکرد و او را شعر نیکو و بلاغت بود و احمد و برادرش قاسم هر دو شاعر و ادیب و فرزندان ایشان نیز همگی اهل ادب و طالب شعر و بلاغت بودند. او از مأمون و عبدالحمـید بن یحیی کاتب حکایت کند و پسر وی محمد بن احمدبن یوسف و علی بن سلیمان اخفش و جز آنان از وی روایت کنند. صولی گوید: آنگاه کـه احمدبن ابی خالد احول بمرد مأمون با حسن بن سهل درون امر کاتب قائم مقام احول رأی زد و او بـه احمدبن یوسف و ابوعباد ثابت بن یحیی رازی اشارت کرد و گفت: این دو شناساترین مردم باخلاق امـیرالمؤمنین و خدمت وی و رضای وی باشند. مأمون گفت: کدام یک بهتر باشد؟ حسن گفت: اگر احمد درون خدمت ثبات ورزد و اندکی از لذّات دوری گزیند او را دوست تر دارم، چه وی درون کتابت بیخ ورتر و در بلاغت نیکوتر و در علم برتر هست و مأمون کاتبی خویش بوی داد و او نامـه ها بعرض و توقیع خلیفه مـیرسانید و آنگاه کـه از دربار غائب بود ابوعباد بنیـابت وی این شغل مـیورزید و دیوان رسائل و دیوان خاتم و توقیع و اَزِمّه با عمروبن مسعده بود و کار مأمون بر این سه تن دور مـیزد و شاخص احمدبن یوسف وزیر بود. صولی از ابوالحارث نوفلی روایت کند که: من قاسم بن عبدالله را بعلت مکروهی کـه از وی بمن رسیده بود دشمن مـیداشتم، آنگاه کـه برادرش حسن بمرد این قطعه از زبان ابن بسام بساختم:

قل لابی القاسم المرجی

قابلک الدهر بالعجائب

مات لک ابن و کان زیناً

و عاش ذوالشین و المعائب

حیـات هذا کموت هذا

فلیس تخلو من المصائب.

و این معنی از شعر احمدبن یوسف وزیر گرفته هست که بیکی از دوستان کاتب خود آنگاه کـه طوطی وی بمرد فرستاد و این کاتب برادری سبک مغز و ابله داشت:

انت تبقی و نحن طرّاً فداکا

احسن الله ذوالجلال عزاکا

فلقد جل خطب دهر اتانا

بمقادیر اتلفت ببغاکا

عجباً للمنون کیف اتاها

و تخطت عبدالحمـید اخاکا

کان عبدالحمـید اصلح للمو-

ت من الببغا و اولی بذاکا

شملتنا المصیبتان جمـیعاً

فقدنا هذه و رؤیة ذاکا.

ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن باقیـای(1) کاتب درون کتاب ملح الممالحه گوید: آنگاه کـه عبدالله بن طاهر از بغداد بصوب خراسان مـی شد بـه پسر خود محمد گفت: اگر بای درون مدینة السلام معاشرت خواهی احمد ابویوسف کاتب را بگزین چه او را مروّت و جوانمردی هست و محمد بمحض اینکه از تودیع پدر کـه به خراسان مـی شد بازگشت یکسر بـه خانـهء احمدبن یوسف شد و دیر بماند و یوسف دانست کـه وی قصد طعام خوردن درون خانـهء وی دارد بانگ زد که تا کنیزک غذا آرد و او طبقی با چند گردهء پاکیزه و الوانی قلیل از طعام و حلوائی پیش آورد و از بعد آن انواعی از اشربه درون شیشـه های فاخر و آلاتی نیکو حاضر کرد و احمد گفت: امـیر از هر یک کـه پسندد تناول فرماید و سپس گفت: اگر امـیر بیند فردا بر بندهء خویش نعمت تشریف قدوم ارزانی دارد و او بپذیرفت و برخاست و از وصف پدر خویش از احمد درون عجب بود و در دل گرفت کـه وی را رسوا سازد و از این رو هیچ قائد جلیل و مرد نام بردار از اصحاب خویش را فراموش نکرد که تا همـه را از پگاه بـه خانـهء یوسف خواند دیگر روز، صباح همـه قصد خانـهء یوسف د و او تهیـه و ساختگی کار بکمال کرده و گشادگی دست خویش بنموده بود. و محمد را چشم بدان مایـه کاا و فرشـها و پرده ها و غلامان و کنیزکان افتاد کـه سبب دهشت وی گشت و با اینـهمـه سیصد مائده نـهاده و بر هر مائده ای سیصد لون طعام درون صحاف زرینـه و سیمـینـه و کاسه های چین، و چون موائد برداشتند محمد بن طاهر گفت: چاکران کـه بر درند طعام خورده باشند؟ وان برفتند و دیدند کـه مائده ها به منظور آنان همچنان مـهیّا و مـهنّا بوده است. بعد محمد با یوسف گفت: یـا بوالحسن [ کذا ] دو روزِ تو را مـیانـه ای سخت دور است. یوسف گفت: آری ایـهاالامـیر آن قوت را بود و این پذیرائی مـیهمان راست.

صولی گوید: یکی از علل اولیـهء ترقی یوسف درون امور ملک این بود کـه پس از قتل مخلوع(2)طاهر بکتّاب خویش گفت که: این خبر بمأمون نویسند و هریک بنوعی بنوشتند و طاهر مـیگفت کوتاه و مختصر خواهم بعد وصف احمدبن یوسف د و او وی را بخواند و بامر طاهر این نامـه بنوشت: اما بعد، فان المخلوع و ان کان قسیم امـیرالمؤمنین فی النسب واللحمة فقد فرق حکم الکتاب بینـه و بینـه فی الولایة والحرمة. لمفارقته عصمة الدین و خروجه عن اجماع المسلمـین. قال الله عزوجل لنوح علیـه السلام فی ابنـه: یـا نوح انـهمن اهلک انـه عمل غیر صالح(3). و لا صلة لاحد فی معصیة الله و لا قطیعة ماکانت فی ذات الله و کتبت الی امـیرالمؤمنین و قد قتل الله المخلوع و احصد لامـیرالمؤمنین امره و انجز له وعده، فالارض باکنافها اوطا مـهاد لطاعته و اتبع شی ء لمشیئته. و قد وجهت الی امـیرالمؤمنین بالدنیـا و هو رأس المخلوع و بالاَخرة و هی البردة و القضیب. و الحمدلله الاَخذ لامـیرالمؤمنین بحقه و الکائد له من خان عهده و نکث عقده حتی رد الالفة و اقام بـه الشریعة و السلام علی امـیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته. و طاهر بپسندید و احمدبن یوسف را صله و تقدم بخشید. و محمد بن عبدوس روایت کند که: چون سر مخلوع را نزد وی بردند و او درون این وقت بمرو بود مأمون امر کرد کـه از جانب طاهربن الحسین نامـه ای بدو نویسند که تا بر مردم خوانده شود و نامـه های چندی بنوشتند کـه هیچیک مأمون و فضل بن سهل را خوش نیـامد و آنگاه احمدبن یوسف نامـهء مذکور بنوشت و چون بر ذوالریـاستین(4) عرضه داشت و او درون نامـه نظر کرد باحمدبن یوسف گفت: ما دربارهء تو انصاف نداده ایم و قهرمان خویش بخواند و کاغذ و قلم خواست و خانـه ها و فرشـها و کاا و جامـه ها و کراع(5) و جز آن صورت کرد و باحمدبن یوسف افکند و گفت: از فردا بدیوان نشین و تمام کتّاب را بنشان و بآفاق بنویس. و باز صولی درون روایتی کـه بابراهیم بن اسماعیل منتهی کند، گوید که: او گفت نوبتی بسیـاری طلاب صلات بر درون مأمون گرد آمده بودند، احمدبن یوسف بمأمون نوشت: داعی نداک یـا امـیرالمؤمنین و منادی جدواک جمعاً لوفود ببابک یرجون نائلک المعهود فمنـهم من یمت بحرمة و منـهم من یدلی بخدمة و قد اجحف بهم المقام و طالت علیـهم الایـام فان رأی امـیرالمؤمنین ان ینعشـهم بسیبه و یحقق حسن ظنـهم بطوله، فعل ان شاءالله تعالی. و مأمون بر نامـهء او توقیع کرد: الخیر متبع و ابواب الملوک مغان لطالبی الحاجات و مواطن لهم و لذلک قال الشاعر:

یسقط الطیر حیث یلتقط الحبْ

ب و تغشی منازل الکرماء.

فاکتب اسماء من ببابنا منـهم و احک مراتبهم لیصل الی کل رجل قدر استحقاقه و لاتکدر معروفنا عندهم بطول الحجاب و تأخیر الثواب فقد قال الشاعر:

فانک لن تری طرداً لحر

کالصاق بـه طرف الهوان.

احمدبن ابی طاهر گوید : بروزی کـه ابر آسمان را فروپوشیده بود یکی از دوستان بدو نوشت: یومنا ظریف النواحی رقیق الحواشی قد رعدت سماؤه و برقت، و حنت و ارجحنّت و انت قطب السرور و نظام الامور فلاتفردنا منک فنقل و لاتنفرد عنا فنذل، فان المرء بأخیـه کثیر و بمساعدته جدیر. و احمدبن یوسف نزد او رفت وانی را کـه باید حاضر آیند حاضر آوردند سپس هوا از ابر تاریکی گرفت و احمدبن یوسف این شعر بگفت:

أری غیماً یؤلفه جنوب

و احسب اَن سیأتینا بهطل

فعین(6) الرأی ان تدعو(7) برطل

فتشربه و تدعو لی برطل

و نسقیـه ندامانا جمـیعاً

فیفترقون منـه بغیر عقل

فیوم الغیم یوم الغم ان لم

تبادر بالمدامة کل شغل

و لاتکره محرمـها علیـها

فانی لااراه لها بأهل.

و عثعث آن را درون لحن مشـهور بخواند.

و احمدبن یوسف بنوروز مأمون را هدیتی فرستاد و بدو نوشت:

علی العبد حقّ فَهْوَ لابد فاعله

و ان عظم المولی و جلّت فضائله

الم ترنا نـهدی الی الله ماله

وان کان عنـه ذاغنی فَهْوَ قابله

و لو کان یـهدی للکریم بقدره

لقصّر فضل المال عنـه وسائله(8)

و لکننا نـهدی الی من نعزّه

و ان لم یکن فی وسعنا ما یعادله.

و جهشیـاری گوید: یوسف بن صبیح مولی بنی عجل از ساکنان سواد کوفه کاتبی عبدالله بن علی داشت، و قاسم بن یوسف بن صبیح از پدر خود یوسف بن صبیح حکایت کرد که: آنگاه کـه عبدالله بن علی درون بصره نزد برادرش سلیمان پنـهان گردید دانستم کـه از ابوجعفر منصور خلیفه مرا زیـانی نیست از آن رو اختفا نگزیدم و بدیدار اصحاب کتاب خویش شدم و بدیوان ابوجعفر منصور رفتم و ابوجعفر مرا روزی ده درهم اجری فرمود. روزی پگاه بدیوان شدم، از پیش آنکه درون دیوان باز کنند و هیچیک از کاتبان هنوز نیـامده بودند و من بر درون بنشستم درون این وقت یکی از خواجه سرایـان منصور بیرون شد و جز منی را نیـافت و گفت: اجابت کن امـیرالمؤمنین را و من بدست و پای بمردم و مرگ را درون پیش چشم بدیدم. گفتم: امـیرالمؤمنین مرا نفرموده است. گفت: از چه روی؟ گفتم: من از آن کاتبان نباشم کـه در حضور خلیفه کتابت کنند و او خواست بازگردد سپس منصرف گشت و مرا بگرفت و با خود ببرد و چون نزدیک پرده رسیدیم بر من گماشت و مرا متوقف ساخت و خود بدرون شد و بزودی بازگشت و گفت: درآی، و چون پرده برگرفتند ربیع گفت: امـیرالمؤمنین را سلام گوی و من از سخن وی رائحهء حیـات شنیدم و قوت گرفتم و سلام کردم، خلیفه مرا نزدیک خواند و امر نشستن فرمود و چهاریک کاغذی سوی من افکند و گفت: بنویس و حروف را بهم نزدیک کن و مـیان سطرها فاصله نـه و در کاغذ اسراف مکن و خط تنگ نویس و با من دوات شامـی بود و در بیرون آن توقف داشتم. خلیفه مرا گفت: اکنون درون دل تو گذرد کـه پریر کاتب بنی امـیه بودم و دی خدمت عبدالله بن علی مـیکردم و این ساعت دوات من شامـی هست و حتما بیرون کنم، لکن تو درون کوفه زیردست دیگران بودی و در خدمت عبدالله بن علی و من درآمدی و کاتبان را داشتن دوات شامـیه ادبی جمـیل هست و ما بدان سزاوارتریم و من دوات برآوردم و خلیفه املا کرد و من بنوشتم و چون از نامـه فارغ شدم فرمود که تا پیش بردم و اصلاح کرد و خاک بر وی افکند(9) و گفت: عنوان را بمن مان و سپس پرسید رزق تو بدیوان ما چند است؟ گفتم: ده درهم. گفت: امـیرالمؤمنین ده درهم دیگر برعایت حرمت تو بعبدالله بن علی و بپاداش طاعت تو و پاکیزگی ساحت تو بر آن مزید کند و بدان کـه اگر با عبدالله بن علی اختفا مـی گزیدی من ترا اگر درون مورچگان بودی بیرون مـی آوردم و بند از بندت جدا مـیکردم و من خلیفه را دعا گفتم و با دلی شاد و تنی درست بازشدم. مأمون را کنیزکی بـه نام مؤنسه بود و احمدبن یوسف مأمور بقیـام حوائج او بود و آن کنیزک وقتی دلال و تسحبی کرد کـه خلیفه را ناخوش آمد و چون بشماسیّه شد او را بجای ماند و نصرت خواجه سرا از جانب کنیزک بنزد یوسف شد و یوسف را از ماجری آگاه کرد و کنیزک تمنی کرده بود که تا او مأمون را نسبت بوی بمـهر و تلطف آرد و قهر و پنداشتی ذات البین را بصلح و آشتی بدل سازد و یوسف چون پیغام کنیزک از خواجه سرا بشنید درون حال دوات طلبید و برنشست و بشماسیـه شد و رخصت خواست و مأمون اجازت کرد و چون درآمد گفت: من رسولم دستوری فرمای که تا ادای رسالت کنم و مأمون اذن داد و او این ابیـات انشاد کرد:

قد کان عتبک کرةً مکتوما

فالیوم اصبح ظاهراً معلوما

نال الاعادی سؤلهم لاهنئوا

لمّا رأونا ظاعناً و مقیما

هبنی اسأت فعادة لک ان تری

متجاوزاً متفضلاً مظلوما.

مأمون گفت: رسالت بدانستم و تو رسول خوشنودی ما باش و یـا سر خواجه سرا را بفرستاد و کنیزک را بشماسیـه بردند. و غرس النعمة درون کتاب الهفوات آرد از محمد بن علی بن طاهربن الحسین کـه او گفت: احمدبن یوسف را لغزشـهائی پیـاپی بود که تا در یکی از آنـها بسر درآمد و آن حکایتی هست که از علی بن یحیی بن ابی منصور کند(10) و گوید عادت مأمون بر این رفته بود کـه پس از آنکه وی را بخور عود و عنبر مـیدادند مـیفرمود که تا آتش از مجمر بیرون مـید و بامر وی از لحاظ اکرام زیر دامن یکی از هم نشینان وی مـی نـهادند، یک روز کـه برحسب عادت مأمون را بخور دادند گفت که تا بوی سوز بر پای یوسف بن صبیح نـهند و یوسف گفت: این مردود و پس مانده بمن آرید؟ و مأمون گفت: آیـا نسبت بما کـه بیک تن از خدام خود شش هزارهزار درم عطا دهیم این سخن گویند؟ قصد ما از این اکرام تو بود و معنی آنکه من و تو درون یک بخور شریک و انباز باشیم سپس فرمود که تا قطعات عنبری درون نـهایت جودت بیـاوردند هر قطعهء آن بوزن سه مثقال و امر کرد که تا یک قطعه درون مجمره افکنند و احمد را بدان بخور دهند و سر او درون گریبان کنند که تا همـه عطر درون وی نفوذ کند و چنین د و قطعهء دوم و سوم نیز بعد از آن بهمان صورت درون پرواره مـی انداختند و او استغاثه مـیکرد و فریـاد مـیکرد و وی را بخانـه بردند درون حالیکه مغز وی بسوخته بود و بیمار گشت و بمرد بـه سال 213 و بقولی 214 ه .ق . و کنیزکی کـه یوسف را بدو دلبستگی بود درون رثاء او گوید:

و لو انّ مـیتاً هابه الموت قبله

لما جاءه المقدار وَ هْوَ هیوب

و لو ان حیّاً قبله هابه(11) الردی

اذا لم یکن للارض فیـه نصیب.

و باز او گوید:

نفسی فداؤک لو بالناس کلهمُ

ما بی علیک هتوا(12) انـهم ماتوا

و للوری موتة فی الدهر واحدة

و لی من الهم و الاحزان موتات.

و از شعر احمد هست که بدوستی نوشته:

تطاول باللقاء العهد منا

و طول العهد یقدح فی القلوب

اراک و ان نأیت بعین قلبی

کأنک نصب عینی من قریب

فهل لک فی الرواح الی حبیب

یقر بعینـه قرب الحبیب.

و وقتی مردی درون حضور مأمون باحمد دشنام گفت و احمد بخلیفه گفت: ای امـیرالمؤمنین من التفات داشتم کـه او چیزی را کـه بمن گفت دو چشم تو بدو املا د. و وقتی ابراهیم بن المـهدی بدو گفت بنامـه ای اسحاق بن ابراهیم موصلی را بخواند و احمد باسحاق نوشت: من انا عبده و حجتنا علیک اعلامنا ایـاک و السلام.

عندی من تبهج العیون به

فان تخلفت کنت مغبونا.

و بروز عیدی مأمون را هدیـه ای فرستاد و نوشت: هذا یوم جرت فیـه العادة بأهداء العبید الی السادة و قد اهدیت قلیلاً من کثیر عندی و قلت:

اهدی الی سیده العبد

ما ناله الامکان والوجد

و انما اهدی له ماله

یبدأ هذا و لذا ردّ.

و شعر لطیف ذیل نیز احمد راست:

اذا ما التقینا و العیون نواظر

فألسننا حرب و ابصارنا سلم

و تحت استرقاق(13) اللحظ منا مودة

تطلّع سرّاً حیث لایبلغ الوهم.

و هم او راست درون محمد بن سعیدبن حماد کاتب، و محمد جوانی ملیح بود:

صدّ عنّی محمد بن سعید

احسن العالمـین ثانی جید

صدّ عنّی لغیر جرم الیـه

لیس الا(14) لحسنـه فی الصدود.

و بروزی کـه محمد بن سعید درون برابر او بنوشتن مشغول بود احمد بعارض او دید کـه خط برآورده هست و پارگکی کاغذ برگرفت و این شعر بنوشت و بسوی وی افکند:

لحاک الله من شعر وز ادا

کما البست عارضه الحدادا

اغرت علی تورد وجنتیـه

فصیرت احمرارهما سوادا.

و او درون جواب احمد نوشت: خداوند سید ما را درون مصیبت من اجر جزیل کرامت کناد و عوض خیر دهاد.

و هم از شعر احمد است:

کثیر هموم النفس حتی کأنما

علیـه کلام العالمـین حرام

اذا قیل ما اضناک اسبل دمعه

یبوح بما یخفی وکلام.

و وفات احمدبن یوسف پیش از مرگ برادر او قاسم بن یوسف بن صبیح بود، و قاسم درون رثاء او گوید:

رماک الدهر بالحدث الجلیل

فعزّ النفس بالصبر الجمـیل

اترجو سلوة و اخوک ثاو

ببطن الارض تحت ثری مـهیل

و مثل اخیک فلتبک البواکی

لمعضلة من الخطب الجلیل

وزیر الملک یرعی جانبیـه

بحسن تیقظ و صواب قیل.

(معجم الادباء ج2 ص160).

و رجوع بـه احمدبن یوسف (از وزراء مامون) شود.

(1) - مارگلیوث نسخه بدل از کشف الظنون، مامـیا آورده هست لیکن ظاهراً متن و هم حاشیـه غلط هست و ابن ناقیـا صحیح است. رجوع بـه ابن ناقیـا ابوالقاسم... شود.

(2) - مراد، امـین برادر مأمون است.

(3) - قرآن 11/46.

(4) - فضل بن سهل برادر حسن بن سهل.

(5) - گروهی از اسپان.

(6) - ن ل: یعین.

(7) - تأتی.

(8) - لعله: و نائله. (مارگلیوث).

(9) - اتراب نامـه، خاک برافکندن بر نامـه باشد و آن به منظور خشک شدن مداد مـید و نیز تفألی بود، چه درون حدیث آمده است: اتربوا الکتاب فانـه انجح للحاجة.

(10) - اصل الحکایة عند ابن ابی طاهر ص 240، و قد غیرت تغییراً فاحشا. (مارگلیوث).

(11) - بتصحیح قیـاسی مارگلیوث، و اصل: صابه.

(12) - لعله: لهنوا. (مارگلیوث).

(13) - لعله: استراق. (مارگلیوث).

(14) - درون الاغانی: یتجنی.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن الکماد، مکنی بـه ابوالعباس. او راست: زیج المقتبس من زیج الامد علی الابد و الکور علی الدور.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن مالک غرناطی رعینی اندلسی، مکنی بـه ابوجعفر اعمـی البصیر و او دوست محمد بن جابر اعمـی البصیر شارح الفیـه بود و این دو تن را اعمـی البصیر مـی گفتند. و چنانکه درون الدررالکامنـه آمده هست وی عارف بنحو و فنون لسان و مقتدر درون نظم و نثر و دین و نیکوخوی و بسیـارتألیف درون عربیت و جز آن بود و بدیعیـهء دوست خود محمد بن جابر را شرح کرده هست و ابوحامدبن ظهیره از او اجازهء روایت دارد. مولد او بعد از 7 ه .ق . و مرگ وی بـه نیمـهء رمضان سال 779 بود(1). و از شعر اوست:

لاتعاد الناس فی اوطانـهم

قلّ ما یرعی غریب الوطن

و اذاما عشت عیشاً بینـهم

خالق الناس بخلق حسن.

و از شاگردان او یکی شیخ شـهاب الدین احمدبن محمد بن جبارهء مقری نحوی، دیگری بهاءبن النحاس است. و او راست: تحفة الاقران فیما قری ء بالتثلیت من حروف القرآن.

(1)- برخی تاریخ وفات او را بـه سال 777 گفته اند.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بن محمد بن احمد ازهری مـیقاتی، مکنی بـه ابوالعباس و ملقب بشـهاب الدین. او راست: نزهة النظار فی اعمال اللیل و النـهار.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف ابی یعقوب بن ابراهیم، مکنی بـه ابوجعفر و معروف بـه ابن الدایـه و پدر او پسر دایة بن المـهدیست و یـاقوت گوید: گمان برم کـه معروف بـه ابن الدایة همان یوسف راوی اخبار ابویونس باشد و خدای تعالی داناتر است. پدر احمد، یوسف بن ابراهیم کنیت ابوالحسن داشت و از بزرگان کُتّاب مصر بود و از کیفیت انتقال وی بـه بغداد چیزی ندانم. او را مروّتی تام و عصبیتی مشـهور بوده است. ابوالقاسم العساکری حافظ گوید: یوسف بن ابراهیم ابوالحسن الکاتب کـه ظاهراً بغدادی هست در خدمت ابراهیم بن المـهدی مـیزیست و به سال 225 ه .ق . بـه دمشق آمد و از عیسی بن حکم دمشقی طبیب نسطوری و شکلهء ام ابراهیم بن المـهدی و اسماعیل بن ابی سهل بن نوبخت و ابواسحاق ابراهیم بن المـهدی و احمدبن رشید کاتب مولی سلام الابرش و جبرئیل بن بختیشوع طبیب و ایوب بن الحکم البصری معروف بکسروی و احمدبن هارون ی روایت کند و از او پسرش ابوجعفر احمد و رضوان بن احمدبن جالینوس روایت کنند و از ذوی المروآت بود و کتابی درون اخبار متطببین نوشت. و حافظ گوید: شنیده ام کـه ابوجعفر احمدبن یوسف مـی گفت: احمدبن طولون پدر من یوسف بن ابراهیم را درون خانـهء خویش بند کرد و ابن طولون عادةً آن را بخانـهء خود زندانی مـیکرد کـه امـید خلاص به منظور آنان نبود و جماعتی از اهل ستر و عفاف بودند کـه یوسف بن ابراهیم متکفل همـهء معاش آنان بود و آن جماعت گرد آمدند و برنشستند و به خانـهء احمدبن طولون شدند و ایشان درون حدود سی تن بودند و در مقابل دری از درهای خانـهء ابن طولون کـه معروف بباب الخیل بود بایستادند و رخصت خواستند و اجازت یـافتند و درآمدند و محمد بن عبدالحکم و گروهی از اعلام اهل ستر مصر نزد ابن طولون بودند و گفتند: خداوند متعال امـیر را تأیید فرماید حضور این جماعت و اشاره بـه ابن عبدالحکم و دیگر حاضرین مجلس د]، درون اینجا اتفاقی نیکوست کـه ما را بـه برآمدن حاجت ما امـید مـیدهد از امـیر التماس آن داریم کـه امـیر از ایشان از حال ما بازپرسد که تا بأمر و مقام و مکانت ما آگاه گردد. امـیر سؤال کرد احمدبن عبدالحکم و دیگر حضار یکزبان گفتند کـه ما بـه بیشتر اینان معدلی خواستیم و ایشان تن درندادند. بعد امـیر بآنان اذن جلوس داد و از حاجت ایشان پرسید. گفتند: ما را نرسد کـه از امـیر خلاف مصلحت دید او دربارهء یوسف بن ابراهیم تمنی کنیم تنـها درخواست ما این هست که اگر امـیر ارادهء قتل او دارد ما را بر او مقدم دارد. امـیر پرسید کـه این خواهش را سبب چیست؟ گفتند: اکنون سی سال هست که ما از حوائج معیشت هیچ نخریده ایم و بدر خانـهء نیز نرفته ایم و او تنـها کفاف ما را متعهد بوده هست و سوگند با خدای کـه اگر او را مکروهی رسیدن خواهد ما بعد از وی بقاء نخواهیم و در این وقت گریـه بر ایشان افتاد و بآواز بگریستند. امـیربن طولون گفت: خداوند شما را برکت دهاد حق نعمت او بـه نیکوئی گذاردید و احسان او را بـه بهترین صورتی جزا دادید سپس گفت: یوسف بن ابراهیم را حاضر آوردند و بایشان گفت: دست صاحب خویش گیرید و در امان خدا بخانـه هاتان بازشوید و یوسف بخانـهء خویش بازگشت. و باز ابوجعفر احمدبن یوسف بن ابراهیم گوید درون ساعتی کـه پدر ما یوسف وفات کرد احمدبن طولون چاکران خود را امر داد که تا بخانـهء ما هجوم د و نامـه های او از ما مطالبه د و از نامـه ها مراد این بود کـه کتابتی از بغدادیـان را بدست آرند و دو صندوق مکاتیب او را حمل د و مرا با برادرم نیز دستگیر کرده با صندوقها نزد ابن طولون بردند وقتی ما بخدمت او رسیدیم مردی از اشراف طالبیین پیش او بود بعد امر داد که تا یکی از صندوقها بگشودند و خادمـی دست درون صندوق برد و دفتری کـه پدرم جرایـات اشراف و جز آنان درون آن صورت کرده بود بدست او آمد و بیرون کرد و بدست ابن طولون داد و او آن دفتر بستد و ورق زدن گرفت و در امر استخراج از اوراق و دفاتر جلد و ورزیده بود و نام طالبی حاضر مجلس را درون دفتر اجری خواران پدرم بدید و روی با طالبی کرد و گفت: شنیده ام کـه ترا از یوسف بن ابراهیم وظیفه بوده است. گفت: آری ای امـیر من بدین شـهر درآمدم و درویش بودم و یوسف مرا درون سال دویست دینار جرایت مقرر داشت سپس بطول و منّ امـیر غنی شدم و از قبول راتبهء او استعفا جستم. او بمن گفت: سوگند با خدای کـه تا سبب و وسیلهء مرا با رسول قطع نکنی، و چشمان طالبی پر اشک شد. بعد احمدبن طولون گفت: خدای یوسف بن ابراهیم را بیـامرزاد بعد بمن و برادرم گفت: با شما کاری نیست بخانـهء خویش بازگردید و ما بجنازهء پدر ملحق شدیم و این علوی نیز درون تشییع و ماتم جنازه حاضر آمد و حقوق پدر ما بأحسن وجهی مکافات کرد. و باز یـاقوت گوید: ابوجعفر احمدبن ابی یعقوب یوسف بن ابراهیم معروف بـه ابن الدایة از فضلاء اهل مصر و معروفین آن بلاد هست و از صاحبان علوم کثیره درون ادب و طب و نجوم و حساب و جز آن هست و پدر او ابویعقوب کاتب ابراهیم بن المـهدی و رضیع وی بود و او را درون اخبار طب تألیفی است. احمدبن یوسف درون سال 330واند ه .ق . و گمان مـیکنم 340 درگذشت. و از تصانیف اوست: کتاب سیرة احمدبن طولون و کتاب سیرة ابنـه ابی الجیش خمارویـه. کتاب سیرة هارون بن ابی الجیش و اخبار غلمان بنی طولون. کتاب المکافات. کتاب حسن العقبی. کتاب اخبارالاطباء. کتاب مختصرالمنطق و آن را به منظور علی بن عیسی وزیر نوشته است. کتاب ترجمة کتاب الثمرة. کتاب اخبارالمنجمـین. کتاب اخبار ابراهیم بن المـهدی. کتاب الطبیخ. و ابن رولان(1) حسن بن ابراهیم گوید: ابوجعفر رحمـه الله درون غایت افتنان و یکی از وجوه کُتّاب فصحا و حُسّاب و منجمـین مجسطی اقلیدسی و نیکومجالست و نیکوشعر بود و اجزائی از شعر وی مدون است. و او روزی بخانـهء علی ابوالحسن علی بن مظفر کرخی عامل خراج مصر درآمد و سلام گفت. علی گفت: یـا ابوجعفر حال تو چون است؟ و ابوجعفر ببدیـهه این بیت گفت:

یکفیک من سوء حالی ان سألت به

انی علی طبریٍّ(2) فی الکوانین.

رجوع بـه معجم الادباء ج 2 ص157 شود.

(1) - لعله: ابن زولاق. (مارگلیوث).

(2) - طبری، برد تُنُک است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف بونی، ملقب بشـهاب الدین. او راست: بحرالوقوف فی علم الاوفاق و الحروف.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف حریثی المدینی طریقةً والزبیدی نسباً، شافعی، مکنی بـه ابوالعباس. او راست: حزب الفتح من مانح النجح. و صدور الغشا عن درر العشا.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف حلبی، مشـهور بالسمـین و ملقب بـه شـهاب الدین. رجوع بـه احمدبن یوسف بن عبدالدائم... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف دمشقی. مورخ. متوفی بـه سال 1019 ه .ق . او راست: کتاب اخبار الدول و آثار الاول کـه در سال 1007 یـا 1008 تألیف کرده است. و رجوع بقاموس الاعلام شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف سلیکی منازی، مکنی بـه ابونصر و مشـهور بـه ابونصر منازی کاتب. از مردم منازگرد. رجوع بـه ابونصر منازی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف سندی حصکفی، ملقب بقاضی شـهاب الدین. فقیـهی از مردم حصن کیفا. او راست: کشف الدرر فی شرح المحرر درون چهار جلد. و تحفة الفوائد لشرح العقاید و شرح طوالع الانوار قاضی بیضاوی درون کلام. وفات او بـه سال 895 ه .ق . بوده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسفشاه بن الب ارغون [ اتابک... ]، ملقب بـه نصرة الدین. اتابک لرستان (695 - 730 ه .ق .). خوندمـیر درون حبیب السیر ج 2 ص103 آرد: وی(1) بعد از قتل برادر [اتابک افراسیـاب بن یوسفشاه]بموجب فرمان غازان خان بلرستان رفته بر مسند ایـالت نشست و ابواب معدلت و انصاف باز کرده و مدت سی وهشت سال درون مملکت موروثی بدولت و اقبال گذرانید و در سنـهء 733 باجل طبیعی درگذشت و پسرش یوسفشاه درون لرستان پادشاه گشت و مدت شش سال درون لرستان حکومت نمود. وفاتش درون ششتر فی سنة اربعین و سبعمائه (74) اتفاق افتاد و در مدرسهء رکناباد مدفون شد -انتهی. وی یکی از مشـهورترین امرای فضلویـه هست چه علاوه بر حسن سلوک با مردم و با علما و زهاد و اهل ادب و شعرا حشر و نشر داشته و نامـی نیک از خود بیـادگار گذاشته است.

اتابک نصرة الدین احمد آداب مغول را درون لرستان شایع ساخت و برای ترمـیم خرابیـهای عهد برادر درون انشاء مدارس و رباطها و طرق سعی بسیـار نمود و قریب 160 زاویـه یعنی خانقاه درون بلاد مختلفه از آن جمله 34 باب درون ایذج پایتخت خود بنا نمود. ارتفاعات مملکت خود را سالیـانـه بسه سهم متساوی تقسیم مـیکرد و هر ثلث را بمصرفی مـیرسانید، یک ثلث آن صرف گذران معاش خود و اقارب وان خویش، یک ثلث صرف نگاهداری سپاهیـان و ثلث دیگر آن صرف زوایـا و مدارس مـیشد و خود او نیز از صلحا بود و غالباً درون زیر لباس جامـهء پشمـینـه مـی پوشید و بفقرا لباس و طعام مـیداد. اتابک نصرة الدین احمد درون تاریخ ادبیـات فارسی نیز ذکری بخیر دارد زیرا کـه سه کتاب فارسی او تألیف شده و مؤلفین آن سه نام او را بنیکی باقی گذارده اند: اول تاریخ معجم فی آثار ملو ک العجم تألیف شرف الدین فضل الله حسینی قزوینی، دوم معیـار نصرتی درون فن عروض و قوافی کـه آن را شمس فخری اصفهانی درون حدود سال 713 بـه نام اتابک نصرة الدین احمد پرداخته است، سوم تجارب السلف کـه ترجمـهء کتاب الفخری بن طقطقی هست با اضافاتی بقلم هندوشاه بن سنجر نخجوانی. رجوع بتاریخ مغول تألیف اقبال ص 409، 440، 447، 448، 493، 515، 520، 522، 526 شود.

(1) - درون حبیب السیر نام او اتابک نصرالدین احمدبن الب ارغون آمده و آن اشتباه است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف عطار شافعی، مکنی بـه ابوبکر. او راست: الفتوح و غذاءالروح.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف کاتب، مکنی بـه ابوالجهم. صاحب رسالهء حسن. و این رساله بقول ابن الندیم یکی از پنج کتابی هست که همـهء مردم بر خوبی آن همداستانند. و بعربی نیز شعر مـیگفته و مقل هست و دیوان او پنجاه ورقه است. ابن الندیم او را یکی از بلغای عشرهء ناس مـیشمارد و نیز او را رسایلی است. و ابوعبیدالله محمد بن عمران المرزبانی درون الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص 372، 373، 378).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف کاتب، مکنی بـه ابونصر وزیر. متوفی بـه سال 437 ه .ق . او را دیوانی هست و کشف الظنون آنرادیوان المغازی یـاد کرده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف کواشی شافعی موصلی، مکنی بـه ابوالعباس و ملقب بموفق الدین. رجوع بـه احمدبن یوسف بن حسن بن رافع... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف المستعین... چهارمـینِ امرای هودی سرقسطة (از 478 که تا 503 ه .ق .).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف مقری، معروف بـه تیفاشی و مکنی بـه ابوالفضل. او راست: قادمة الجناح فی النکاح. وفات وی بـه سال 651 ه .ق . بوده است. و رجوع بـه تیفاشی و احمدبن یوسف بن احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف، مملوک. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف، منجم و مـهندس. از منجمـین مشـهور. او راست: کتاب النسبة و التناسب و شرح الثمرة لبطلمـیوس فی احکام النجوم. (ابن الندیم) (تاریخ الحکمای قفطی ص78).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یوسف نیشابوری. محدث است. او از نیشابور بیمن شد و در آنجا حدیث فرا گرفت و در سال 264 ه .ق . درگذشت.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یونس الحرّانی الاندلسی. او و برادرش عمر بمشرق رحلت د و از ثابت بن سنان و ابن وصیف الکحال و امثال آنان علم آموختند. رجوع بتاریخ الحکمای قفطی ص395 س 18 و ص436 س 14 و ص437 س 1 و عیون الانباء ج 1 ص230 و ج 2 ص 240 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یونس حنفی، مکنی بـه ابوالعباس و ملقب بشـهاب الدین و معروف بـه ابن الشبلی. یکی از فقهای حنفیـه. او راست: کتاب مناسک ابن الشبلی و کتاب فتاوی ابن الشبلی، و این کتاب اخیر را نبسهء او علی بن محمد گرد کرده هست و وفات علی بن محمد بـه سال 1010 ه .ق . بوده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یونس العلوی. او راست: رجم الشـهاب علی بن عبدالوهاب و در لکناو بـه سال 1297 ه .ق . طبع شده است. (معجم المطبوعات).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابن یـهود [ کذا فی کشف الظنون ] شـهاب الدین الدمشقی. او راست: کتاب نظم التسهیل، و مراد از تسهیل تسهیل الفوائد و تکمـیل المقاصد نحو شیخ جمال الدین ابوعبدالله محمد بن عبدالله المعروف بـه ابن مالک طائی است. وفات او بسال 820 ه .ق . بوده است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابواسحاق. رجوع بـه احمدبن محمد ثعلبی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبدیل. رجوع بـه احمدبن محمد مکنی بـه ابوبدیل شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبشر. رجوع بـه احمدبن ابراهیم بن معلی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالبقاء. رجوع بـه احمدبن ابی الضیـاء... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه ابن لال... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه ابن منجویـه شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه ابن وحشیـه و رجوع بـه احمدبن علی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه ابوبکر ناصح الدین... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن آدم... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن ابی المجد ابراهیم خالدی ابیوردی ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمد حلبی عطار... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن جابر... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن سلمان بن حسن... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن شـهبه... و ابن شـهبه شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن علی اصفهانی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن علی حلوانی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن علی معروف بـه خصافی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن علی خطیب بغدادی.... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن علی وراق رازی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن عمر بن یوسف خفاف... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن عمر شیبانی حنفی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن عمروبن عبدالخالق... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن عمرو شیبانی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن کامل بن خلف... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر. رجوع بـه احمدبن محمد برقانی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر جرجانی. رجوع بـه احمدبن ابراهیم... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر صیرفی. رجوع بـه احمدبن عبدان شیرازی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر صوانی. رجوع بـه احمدبن علی بن بدران... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوبکر غورجی. رجوع بـه احمدبن عبدالصمد هروی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه ابن جزار... و رجوع بـه عیون الانباء ج 2 صص37 - 39 و 45 و 46 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن احمدبن هشام... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن جرج الذهبی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن حمدان بن علی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن خمـیس... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن صالح طبری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن عبدالله سرماری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن عبید کوفی دیلمـی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن علی بیـهقی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن محمد بن احمدبن السید... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن محمد بن حسن... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن محمد امام طحاوی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع بـه احمدبن نقنـه... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفربن ابی عبدالله جعفربن محمد السلیق بن عبدالله بن محمد بن حسن بن حسین الاصغربن آدم آل عبا علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیـه الصلوة والسلم، جدّ امـیر غیـاث الدین محمد بن امـیر یوسف. رجوع بـه حبط ج 2 ص381 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوجعفر ثقفی. رجوع بـه احمدبن ابراهیم بن زبیر شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالجناب. رجوع بـه نجم الدین کبری و رجوع بـه ابوالجناب و رجوع بـه احمدبن عمر خیوقی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد. رجوع بـه ابوحامد احمدبن اسحاق... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد. رجوع بـه احمدبن ابراهیم بن محمد بن عبدالله... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد. رجوع بـه احمدبن حسن نیشابوری شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد. رجوع بـه احمدبن الخضر... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد. رجوع بـه احمدبن علی شبلی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد. رجوع بـه احمدبن محمد اسفراینی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد. رجوع بـه احمدبن محمد صاغانی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد. رجوع بـه احمد خضرویـه شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد. درون نامـهء دانشوران آمده است، از فضلای منجمـین اواسط مائهء چهارم هجریـه هست و معاصر بوده هست با الطائع لله عباسی و زمان القادر بالله را نیز ادراک نموده. اصل او از صاغانست کـه قریـه ای بوده هست بمرورود خراسان، و نشو و نمای او درون بغداد بوده است. بـه فنون علوم معروف و بعلم هندسه و هیأت مسلم عصر خویش خاصه درون علم اسطرلاب و ساختن اجزاء و اعضای او بی نظیر و نیز درون ساختن آلات و اعمال رصدیّه بیعدیل بود و در تمام این آلات از اسطرلاب و رصد و غیره تصرفات نیکو کردی کـه دیگران و پیشینیـان کـه از این علوم بهره داشتند ایشان را مـیسر نشدی و او نیز یکی از آنانیست کـه در دورهء اسلام مروج و مقنن قانون علم نجوم و اسطرلاب و هندسه هست و سالهای دراز و ایـام دیرباز درون بغداد بساط تدریس گسترده داشت و تلامـیذ بسیـار درون مدرس تدریس وی بترقیـات کامل و فنون فضائل رسیدند. خلفای عباسی و سلاطین آل بویـه او را محترم و مکرم مـیداشتند. از جمله مؤلفاتی کـه در ایـام وی ترویج یـافت این بود کـه بیـاناتی را کـه در مجلس تدریس مـیگفت تلامـیذ املا مـید و ازبرایش مـیخواندند بر آنـها تصدیق مـینوشت و انتشار مـیداد. و اهالی فضل را زیـاده بـه بیـانات وی رغبت و مـیل بود و مورد استفادت. بهرحال درون ترجمـهء وی آورده اند کـه چون شرف الدولة بن عضدالدوله درون بغداد عازم این شد کـه کواکب سبعه را رصد نماید و این کار بـه ابوسهل و یجن بن رستم مقرر داشت چنانکه تفصیل آن درون ترجمـهء ابوسهل بشرح گذشت رصدخانـه ای درون بستان دارالمملکه بنا د، بعد از انجام و اختتام آن رصدخانـه شرف الدوله بفرمود که تا جماعتی از اهالی فضل کـه در آن صنعت براعتی داشتند بر صحت آن عمل تصدیق بنویسند، ازجمله ابوحامد احمدبن محمد صاغانی بغدادی بود کـه شرحی بر صحت و خوبی آن رصد بنگاشت چنانکه اسامـی ایشان درون ترجمـهء ابوسهل نگاشته شد. بالجمله آن فاضل دانشمند روزگارش درون بغداد بتألیف و تدریس مـیگذشت که تا برحسب رسم روزگار ایـام زندگانی را بدرود نمود. سال وفاتش مضبوط نیست ولی از ترجمـهء وی چنانکه مستفاد گشت مقارن بوده هست با 395 ه .ق .!! (نامـهء دانشوران ج 2 ص672). و رجوع بـه احمدبن محمد صاغانی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد، ملقب بـه بهاءالدین. او راست: کتاب مناقضات. و حاجی خلیفه گوید: و لما وقف علیـها الشیخ تقی الدین السبکی انشد لنفسه:

ابوحامد فی العلم امثال انجم

و فی الفقه کالابریز اخلص بالسبک

فأولهم من اسفراین نشوة

و ثانیـهم الطوسی و ثالثهم سبکی.

و الظاهر ان مراده بالاسفراینی ابواسحاق و بالطوسی الغزالی و کان لهما ایضاً تألیفان فی ذلک تعرّض لهما ابوحامد فی تألیفه.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامدبن موسی بن حاتم بن عطیة بن عبدالرحمان، از مردم زندنـه قریـه ای بـه بخارا. محدث هست و از سهل بن حاتم روایت کند. (تاج العروس مادهء زن دن).

احمد.

[اَ مَ] ((اِخ) سلطان...) ابوحامد (شیخ...). خوندمـیر درون حبیب السیر ج 1 ص293 آرد: درون این سال (236 ه .ق .) شیخ ابوحامد سلطان احمد کـه درجهء او درون زهد و عبادت و اظهار کرامت و خوارق عادت درون غایت رفعت بود درون قبة الاسلام بلخ از عالم انتقال نمود و قبر آن جناب درون ظاهر بلدهء مذکور مشـهور هست و مطاف طوایف جمـهور نزدیک و دور. مدت عمرش نودوپنج سال بود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحامد مروزی. رجوع بـه احمدبن عامر ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحرث. رجوع بـه احمدبن محمد مکنی بـه ابوالحرث... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن آیبک شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن سباء(؟) شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن عبدالله بکری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن عبدالله عجلی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن عضدالدوله... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن علی کاتب بتی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن فارس بن زکریّا... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن محمد بن ابراهیم اشعری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع بـه احمدبن محمد بن ابی الورد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن بن سباء المروزی. مؤلف تاریخ مرو. متوفی بـه سال 268 ه .ق . رجوع بحبط ج1 ص297 و رجوع بـه احمدبن سباء... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن بن عبدالله بن رُزَیق دلال بغدادی. از محاملی روایت کند.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسن یوسفی. رجوع بـه احمدبن عبدالقادر... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع بـه ابن زبیر ابوالحسین احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع بـه ابن قطان احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع بـه احمدبن ابراهیم سیـاری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع بـه احمدبن ابی الحواری شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع بـه احمدبن علی بن ابی اسامة... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع بـه احمدبن علی زبیری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع بـه احمدبن علی غسانی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع بـه احمدبن فارس بن زکریـا... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالحسین معزالدوله. رجوع بـه احمد و ابن بویـه و رجوع بـه معزالدوله ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوحفص. رجوع بـه احمدبن محمد بن احمد کاتب... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالخطاب. رجوع بـه احمدبن علی بن عبدالله... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالخیر. رجوع بـه احمدبن اسماعیل بن یوسف طالقانی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوداجی (امـیر...). جوانی رومـی، از مقربان ملک اشرف بن تیمورتاش بن امـیر چوپان. رجوع بـه ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص178 و 179 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوذر. رجوع بـه احمدبن ابراهیم بن محمد حلبی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابورشاد. رجوع بـه احمدبن محمد اخسیکتی ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوریـاش. رجوع بـه احمدبن ابراهیم شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالرّیـان. رجوع بـه احمدبن محمد اصفهانی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوزرعة بن زین الدین عراقی، ملقب بـه ولی الدین. وی منظومـهء پدر خویش زین الدین را شرح کرده. رجوع بـه احمدبن عبدالرحیم... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوزید. رجوع بـه احمدبن زید شروطی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوسعید. رجوع بـه احمدبن محمد بن ربیخ شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوسعید. رجوع بـه احمدبن محمد بن زیـاد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوسعید. رجوع بـه احمدبن محمد بن عبدالجلیل سجزی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوسلمة بن ابی نافع موصلی. تابعی است.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالسلیل. رجوع بـه احمدبن عیسی مکنی بـه ابوالسلیل شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوسلیمان. رجوع بـه احمدبن محمد بن ابراهیم... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوشریف. رجوع بـه ابوشریف و رجوع بـه احمدبن علی مجلدی جرجانی و رجوع بـه مجلدی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوشقیر. رجوع بـه احمدبن حسن... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوصالح. رجوع بـه احمدبن عبدالملک نیشابوری شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوطالب. رجوع بـه احمدبن ابی بکر العبدی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوطاهر. رجوع بـه احمدبن علی بن عمر... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوطاهر. رجوع بـه احمدبن علی مقری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوطاهر. رجوع بـه احمدبن محمد بن ابراهیم بن سلفه... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوطاهر. رجوع بـه احمدبن محمد بن العباس ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوطاهر سفیـانی ابن محمد بن اسماعیل بن صباح (از مردم سِفیـان قریـه ای بـه هرات) الهروی السفیـانی. مولد 281 ه .ق . وی از حسین بن ادریس الانصاری و از او ابوبکر برقانی حدیث کند. وفات درون حدود 380 ه .ق . (تاج العروس مادهء س ف ی).

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوعامر. رجوع بـه احمدبن عبدالملک... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه ابن خلکان و رجوع بـه احمدبن محمد معروف بـه ابن خلکان... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه ابوالعباس احمدبن متوکل... و رجوع بـه معتمد علی الله احمدبن متوکل... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن ابراهیم عینتابی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن ابراهیم نحاس دمشقی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن ابی بکربن محمد ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن ابی بکر حلوانی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن ابی حاتم... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن ابی الفضل اسعد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن ابی القاسم بن خلیفه... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن ابی مرعشی حنفی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن احمدبن احمدبن عبداللطیف شرجی ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن احمد مکنی بـه ابن القاص شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن احمد بندنیجی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس (مولا...). رجوع بـه احمدبن اسماعیل کورانی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن بختیـاربن علی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن جعفر راضی بالله شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن حسن بن قاضی الجبل حنبلی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن خلف بن احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن خلیل خوئی ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن شـهاب الدین... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن صالح ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عبدالرحمان ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عبدالسلام کواری شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عبدالسید اربلی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عبدالعزیز فهری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عبدالله... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عبدالله الجزائری شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عبدالله صنعانی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عبیداللهبن احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عبیدالله اصفهانی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عثمان بن بناء ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن علی (امـیر...) شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن علی بن تمات... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن علی بن معقل... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن علی بن موسی بن ارفع... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن علی بن هشیم... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن علی اندلسی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن علی قرشی بونی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن علی قسطلانی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن علی قلقشندی مصری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عمار مـهدوی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عمر... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عمر بن اسماعیل بن محمد.. شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن عمران الصاغانی المقری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن فرح اشبیلی و رجوع بـه ابن فرح شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن قاضی جمال الدین... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن محمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن محمد بن عبدالرحمان ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن محمد بن عیسی.... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن محمد بن ولید... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن محمد بن یحیی ... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن محمد بن یحیی البلدی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن محمد ابدی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن محمد اصبحی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن محمد تلمسانی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن مـهذب الدین ابی الحسن علی بن احمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمدبن یحیی بن یسار معروف بثعلب... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمد بونی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمد تیفاشی شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه حاکم بامرالله ابوالعباس احمد شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمد رسّام حموی... و احمدبن ابی بکر حموی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمد زاهد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمد سامری شامـی... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه احمد المنصوربن محمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه معتضد شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع بـه معتمد شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس بن ابی احمد طلحة بن الموفق بن المتوکل. رجوع بـه معتضد... و رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص370 شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس بن عطاء. رجوع بـه ابوالعباس بن عطاء احمد.. شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس بن محمد بن زکریـا. درون نامـهء دانشوران ج 2 صص 421 - 422 آمده: اصلش از مردم نسای خراسان بوده ساکن مصر. نقل احوال وی را از کتاب شیخ الاسلام خواجه عبدالله انصاری کرده اند و او مـینویسد: شیخ عباس فقیر هروی او را بمصر دیده بود و شیخ عمو بمکه گوید: شیخ عباس ازبرای من حکایت کرد کـه همواره بر درون سرای وی اسبان و ستوران بودی کـه مردمان بزیـارت وی درآمدندی. و وقتی مرا گفت که: خیز و بر درون سرای رو هربدانجا آید ستور او را نگاه دار. بر دل من گذشت کـه کار نیکو بدست آوردم از خراسان بـه مصر آمدم کـه ستوربانی کنم مرا خود درون خراسان فراغتی بود بعد از آن خیـال درون آن حالی آمد کـه شیخ ترا مـیخواند چون بنزد وی درآمدم گفت: یـا هروی هنوز بکمال نرسیده ای زود بُوَد کـه در صدر نشینی بر درون سرای تو نیز زود باشد کـه ستوران بازدارند کهی حتما که آنان را نگاه دارد. گوید: من از آن خیـال توبه کردم مدتها بر درون سرای وی ستوران بودی کـه سلطانیـان و مردمان دیگر بنزد وی آمدندی. وقتی از او پرسیدند این درجه را بچه یـافتی؟ گفت: درون نزد بزرگان از ادب چیزی فروگذاشت ننمودم. سال وفات وی درون اواخر حدود مائهء چهارم هجریـه بوده هست -انتهی. و رجوع بـه ابوالعباس احمدبن محمد... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس اندلسی. رجوع بـه احمدبن علی بن ابی بکر عبدری... شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس خیـاط. رجوع بـه احمد خیـاط شود.

احمد.

[اَ مَ] (اِخ) ابوالعباس سروجی. رجوع بـه احمدبن ابراهیم سروجی... شود.




[لغت نامـه دهخدا - حرف ا (الف) عبدون آرایش نوش آفرین]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 27 Jun 2018 00:37:00 +0000