امـیرکبیر.

[اَ کَ] (اِخ)مـیرزاتقی خان، نامهای مداحان آ ذری پسر محمدباقر فراهانی، ملقب بـه اتابک اعظم و امـیر نظام و امـیرکبیر. نامهای مداحان آ ذری بزرگترین رجل سیـاسی دو قرن اخیر ایران و از بزرگترین وزرای ایران درون دورهء اسلامـی است. نامهای مداحان آ ذری وی درون حدود سال 1223 ه .ق . متولد شد. از دورهء کودکی و جوانی امـیرکبیر اطلاعات درستی درون دست نیست، همـین قدر معلوم هست که درون دستگاه مـیرزا ابوالقاسم قائم مقام بزرگ شده و همانجا خواندن و نوشتن را فراگرفته است. وی بر اثر استعداد فطری کـه داشت درون سنین جوانی علوم و فنون لازم را فراگرفت که تا آنکه درون عنفوان شباب مردی قوی اراده و خردمند و باتجربه و کاردان بار آمد و در دستگاه محمدخان زنگنـه کـه در آن موقع مقام امـیرنظامـی عباس مـیرزای ولیعهد را درون آذربایجان داشت وارد گردید و مشغول خدمت دولت شد و در سلک مستوفیـان وی درآمد. درون دستگاه امـیرنظام (محمدخان زنگنـه) خدمات برجسته و قابل تقدیری انجام داد و بر اثر حسن تدبیر و نشاط طبیعی و حافظهء قوی و ارادهء خستگی ناپذیری کـه در انجام کارها و وظایف، از خود نشان مـیداد امـیرنظام را بر آن داشت کـه روزبروز بر حسن نظر و توجه مخصوص دربارهء او بیفزاید و بقدری محرم و نزدیک شود کـه در کلیـهء امور کشور از جزئی و کلی با او م نماید و او را درون کارها دخالت دهد. مـیرزا تقی خان بر اثر حسن سلوک و آشنائی کامل کـه به آداب معاشرت با مأموران خارجی داشت توجه عباس مـیرزای ولیعهد را جلب کرد و هنگامـی کـه خسرومـیرزا فرزند فتحعلی شاه (یـا نوهء فتحعلی شاه) را درون شوال 1244 به منظور پوزش خواهی از قتل گری بایدوف بپایتخت روسیـه نزد امپراتور نیکلای اول مأمور د مـیرزا تقی خان نیز بهمراهی وی اعزام شد. مـیرزاتقی خان بعد از بازگشت از مأموریت بر اثر لیـاقتی کـه از خود نشان داده بود بمقام وزارت نظام آذربایجان رسید و ملقب بوزیر نظام گردید. درون سال 1245 هنگامـی کـه نیکلای اول امپراتور روسیـه بقصد سرکشی، شـهرهای گرجستان و قفقاز را دیدن مـیکرد بوسیلهء نامـه ای از محمدشاه قاجار دعوت نمود کـه به ایروان برود و یکدیگر را ملاقات کنند ولی محمدشاه چون قصد لشکرکشی بـه افغانستان و تسخیر هرات داشت بجای خود ولیعهد ناصرالدین مـیرزا را کـه در آن موقع بیش از هفت سال نداشت و در آذربایجان بسر مـی برد بهمراهی چند تن از مردان کاردیده روانـهء ایروان کرد. مـیرزا تقی خان درین سفر بهمراهی محمدخان زنگنـه (امـیرنظام) و چند تن دیگر بـه ایروان رفت و مورد توجه امپراتور روسیـه قرار گرفت. همچنین درون اختلافات دو دولت ایران و عثمانی مـیرزا تقی خان بنمایندگی از طرف دولت ایران با دویست تن از افسران کاردیده و رجال آزموده بـه ارزروم رفت و مدت چهار سال درون این شـهر با نمایندهء دولت عثمانی درون حضور نمایندگان دو دولت روس و انگلیس درون مذاکره بود که تا اینکه توانست درون روز شانزدهم جمادی الثانی سال 1262 موضوع اختلافات دو دولت را درون طی عهدنامـه ای شامل نـه فقره فیصله دهد و حقوق دولت ایران را درون محمره و اراضی جانب شرقی ولایت زهاب پایدار سازد.
مـیرزا تقی خان بعد از مراجعت بـه ایران دوباره بـه پیشکاری ولیعهد منصوب گردید و پس از آنکه محمدشاه درون ششم شوال 1264 درون تهران وفات یـافت بسلطنت رسیدن ولیعهد (ناصرالدین مـیرزا کـه در تبریز بود) با وجود مدعیـان تاج و تخت و خردسالی ولیعهد و دور بودن از پایتخت خالی از اشکال نبود، لیکن مـیرزا تقی خان با تدبیر و تمـهید مقدماتی نخست درون چهاردهم شوال ناصرالدین مـیرزا را با تشریفات خاصی درون حضور قنسولهای خارجی مقیم تبریز بتخت نشانید و سپس درصدد تهیـهء مقدمات سفر شاه بتهران برآمد و شخصاً بـه احضار و مرتب ساختن قشون پرداخت بطوریکه درون ظرف مدت چند روز دوازده ارابه توپ و هشت هنگ سرباز و مقداری تجهیزات آماده ساخت و شاه را از تبریز بسوی تهران حرکت داد. ناصرالدین شاه درون باسمنج تبریز منشور لقب و مقام امارت نظامـی را کـه سابقاً با محمدخان زنگنـه بود بمـیرزا تقی خان وزیر نظام تفویض کرد و او را بلقب امـیرنظام ملقب ساخت و در چمن توپچی بلقب امـیرکبیر اتابک اعظم سرافرازش کرد. ناصرالدین شاه درون هیجده ذیقعدهء سال 1264 بتهران رسید و در شب 22 ذیقعده مقام صدارت عظمـی را با اختیـارات تمام و با یک توپ جامـهء فاخر و مطرز بمروارید بـه مـیرزا تقی خان داد.
مـیرزا تقی خان وقتی بصدارت ایران رسید کـه امور کشوری بکلی خراب و سازمان داخلی کشور بکلی ازهم گسیخته و خزانـهء دولت بر اثر بی کفایتی حاجی مـیرزا آقاسی و عدم توازن هزینـه و درآمد بکلی تهی گردیده بود زیرا بواسطهء اغتشاشات و وجود ملوک الطوایفی بیشتر مالیـات نقاط مختلف کشور بسهولت وصول نمـی شد و مقداری هم کـه عاید دولت مـی گردید بجیب حکام شـهرستانـها مـیرفت و مبلغ بسیـار کمـی از آنـها بمرکز مـی رسید و آن مقدار را هم حاجی مـیرزا آقاسی صرف حفر قنوات و ساختن توپهای بی مصرف و حقوق گزاف درباریـان و شاعران و مصارف بیـهوده و حقوق زیـاده ازحد شاهزادگان مـی کرد، فرمانداران درون شـهرستانـها درون نتیجهء ضعف حکومت مرکزی هر یک خود را شاهی مـی دانستند و برخی از ایلات و عشایر خودسری اختیـار کرده بودند و از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچی مـی د. عبور و مرور کاروانـها و مسافران درون راهها بر اثر ناامنی بحدی رسیده بود کـه هیچنمـی توانست با خیـال آسوده از شـهری بشـهری برود و حتی عبور و مرور درون کوچه های تنگ و تاریک پایتخت هم درون شب و گاهی درون روز خالی از مخاطره نبود. وضع قضائی مملکت بسیـار نامرتب و نابسامان بود. ارتشاء درون کلیـهء امور بحد اعلی رواج داشت. بعلاوه فتنـهء محمدحسن خان سالار پسر اللهیـارخان آصف الدوله صدراعظم سابق فتحعلی شاه درون خراسان کـه در اواخر ایـام سلطنت محمدشاه شروع شده بود بر نابسامانی و هرج و مرج اوضاع کشور افزوده و پریشانی خاطر اولیـای دولت را فراهم آورده بود.
امـیرکبیر کـه وضع خراب و درهم و برهم و تشکیلات ویران و ازهم پاشیدهء داخل کشور را بخوبی مـی دانست درون درجهء اول شروع بـه تصفیـهء دستگاههای دولتی و عزل و نصب مأموران کشوری و لشکری نمود و برای تصدی هر شغلی شایسته ترین و صدیقترین افراد را انتخاب کرد و رشتهء هر کار را بـه اهلش سپرد. بعد از تقسیم کارها باصلاح مالیـهء کشور پرداخت و وقتی کـه دفتر خرج و دخل مملکتی را بررسی کرد جمع مخارج را دو کرور (یک ملیون) تومان بیشتر از درآمد کل کشور یـافت. به منظور توازن دخل و خرج باصلاحات زیر دست زد: نامهای مداحان آ ذری 1 - طرز وصول درآمد را تغییر داد و وصول درآمد را از روی ممـیزی بطور عادلانـه مقرر داشت، برخی از مالیـاتهای بی موضوع را ملغی ساخت و در بعضی موارد مالیـات جدیدی وضع کرد. 2 - از هزینـه های بی موضوع و حقوق گزاف درباریـان و شعرا و شاهزادگان و حتی شاه که تا حدی کـه ممکن بود کاست. این امر یعنی کم حقوق درباریـان و شاهزادگان و دیگر اشخاص موجب خشم و غضب درونی آنان گردید و دلها را از کینـهء امـیرکبیر پر کرد. 3 - از بخشش ها و هزینـه های بی مورد جلوگیری کرد و نگذاشت مشتی متملق اخاذ کـه دور شاه را گرفته بودند بعناوین مختلف اخاذی و جیب خود را پر کنند. 4 - از دست اندازی شاه بخزانـه و جواهرات سلطنتی ممانعت بعمل آورد. 5 - هزینـه و درآمد کل کشور را طوری حساب کرد کـه در سال مجموع کل درآمد دو کرور تومان بیش از مجموع کل مخارج کشور باشد و این دو کرور تومان به منظور احتیـاط درون خزانـهء دولت ذخیره شود که تا اگر موقعی دولت بخواهد لشکرکشی و یـا مخارج اساسی نماید سیم و زر مسکوک درون خزانـهء دولت بحد کافی موجود باشد.
امـیرکبیر بزودی درون سراسر ایران امنیتی کـه نظیر آن کمتر دید شده بود برقرار ساخت. مسافران و کاروانـها با خیـال راحت درون تمام کشور گردش مـی د. دزدی و راهزنی بکلی منسوخ شده بود. امـیرکبیر بعد از اصلاح مالیـه باصلاح قشون پرداخت. خود امـیر اغلب روزها صبح زود بسربازخانـه مـیرفت و اسلحه و مـهمات را بازدید مـیکرد. افواج نظامـی موظف بودند کـه همـه روزه بـه مشق و تعلیمات نظامـی بپردازند. همچنین به منظور هر هنگ پزشکی معین کرد. امـیرکبیر بوضع اقتصادی و مسألهء صادرات و واردات توجه کامل کرد و از واردات حتی المقدور جلوگیری کرد و چون درون آن موقع احتیـاج بمصنوعات خارجی مثل امروز نبود بتأسیس کارخانـه های دستی به منظور رفع احتیـاجات کشور همت گماشت و در اندک مدتی مال التجاره های خارجی را درون بازارهای ایران بی مشتری گذاشت. شالهای امـیری بازار شالهای کشمـیری را بکلی از رونق انداخت. قلمکارها و ابره و قدکها و اطلس ها و زریـها و مخملهای امـیری اصفهان و یزد و کاشان بکلی بازار پارچه های البسهء خارجی رااد کرد. همچنین ظروف کاشی و چینی قم و بلور ایران رواج کامل پیدا کرد. زراعت نیشکر مازندران و خوزستان را توسعه داد و کشاورزان را تشویق کرد و از پرداخت مالیـات معاف داشت. با این ترتیب بود کـه در اندک مدتی مقادیر کل شکر سرخ مازندران و شکر خوزستان به منظور فروش درون بازارهای داخلی فراهم شد و بتجارت شکر خارج نقصان کلی وارد آمد. زراعت زعفران و برخی از ادویـهء خارجی را درون خراسان توسعه داد. از نظر ایجاد رقابت درون مقابل صنایع خارجی کارگران و صنعتگران ایرانی را بانواع ممکن تشویق کرد و آنان را وادار نمود کـه با صنایع خارجی رقابت کنند. محمدحسن خان اعتمادالسلطنـه درون کتاب منتظم ناصری درون ضمن وقایع سال 1267 و 1268 مـی نویسد: درون تهران و اصفهان کالسکه هایی ساختند کـه بخوبی کالسکه های ممتاز فرنگ بود. امر معدن قراچه داغ نظم گرفت. شال کرمانی بطوری ترقی کرد کـه مشتبه بشال کشمـیر گردید. شکر مازندران را بطوری تصفیـه نمودند کـه مثل شکر هندوستان شد. قطران کـه برای مصارف توپخانـه از روسیـه وارد مـی شد درون رحمت آباد گیلان بخوبی و باندازهء کفایت ساخته شد. زراعت پنبه درون ارومـیه توسعه داده شد. درون بلوک ناپنج مازندران تصفیـهء آهن را بدرجهء کمال رسانیدند.
در مورد امور قضایی با اینکه امـیر بعلت نامساعد بودن محیط و مقتضیـات زمان نمـی توانست تغییرات کلی درون اساس قضائی کشور بدهد با وجود این باصلاح برخی از محاضر شرع پرداخت وانی را کـه احکام ناسخ و منسوخ یـا احکام برخلاف حقیقت صادر مـی د برکنار ساخت و اشخاص متقی و فقیـهان پرهیزگار را متصدی امور قضائی کرد. امـیرکبیر به منظور آنکه از روابط درباریـان و روحانیـان و دیگران با بیگانگان مقیم تهران آگاهی حاصل کند و نیز مأموران وظیفه شناس را از خائنان تشخیص دهد ادارهء سرّی مخصوص کـه هویت و مشخصات کارکنان آن کاملاً مخفی بود درون تهران دایر کرد. این اداره درون کار مأموران دولتی و امنیت کشور و تسلط دولت بر امور تأثیر شگرفی بخشید. امـیرکبیر بمنطقهء زرخیز خوزستان توجه کافی مبذول داشت، به منظور ساختن سدهای خوزستان اوامر مؤکدی صادر کرد و مأموران مخصوص را بدان منطقه اعزام داشت.
از اقدامات مـهم امـیرکبیر تأسیس دارالفنون تهران بود، ولی متأسفانـه این مرد بزرگ نتوانست افتتاح مدرسه ای را کـه خود آنرا پایـه گذاری کرده بود بچشم ببیند، هنگامـی کـه در پنجم ربیع الاول سال 1268 دارالفنون افتتاح مـیشد امـیرکبیر درون کاشان بسر مـیبرد. دیگر از اقدامات امـیر تأسیس روزنامـهء وقایع اتفاقیـه هست که بعقیدهء برخی از مورخان نخستین روزنامـه ایست کـه در ایران انتشار یـافته، اولین شمارهء این روزنامـه روز جمعه پنجم ربیع الثانی 1268 ه .ق ./ هفتم فوریـهء 1851 م. انتشار یـافت، این روزنامـه که تا ده سال بهمـین نام انتشار مـی یـافت.
امـیرکبیر درون امور سیـاسی و روابط ایران با دول همسایـه و خارج نیز اقدامات اساسی شروع کرد، بوضع سفارتخانـه های ایران درون خارج سر و صورتی داد، افراد متین و لایق و کاردان را به منظور سفارت انتخاب کرد، رفتارش با سفارتخانـه های دول بزرگ درون تهران طوری بود کـه از صدراعظم یک دولت مستقل و متکی بخود انتظار مـیرفت، ورود کشتیـهای جنگی و تجارتی روسیـه را بـه مرداب انزلی (بندر پهلوی) قدغن کرد، سفارتخانـه های خارجی را از پناه بـه افراد ماجراجو و خطاکار کـه قبل از آن سابقه داشت بازداشت و در مورد هرات و خلیج فارس و مرزهای غربی ایران اقداماتی شروع کرد و تدابیری اتخاذ نمود کـه مسلماً اگر دستگاه سلطنتی تباه و فاسد نبود و عوض عزل و قتل، او را تأیید مـی کرد اوضاع مملکت ما امروزه غیر از این و مرزهای سیـاسی ما بجز حدود فعلی بود. حتما گفت کـه محیط اجتماعی ایران درون آن عصر بواسطهء ارتباطی کـه بین ایران و روسیـه و فرانسه و انگلیس درون دورهء پادشاهی فتحعلی شاه و محمدشاه حاصل شده بود که تا حدی به منظور اصلاحات مساعد بود و ناصرالدین شاه نیز بتمدن غرب علاقه داشت و کشور که تا اندازه ای بر پذیرش یک تحول و رفرم بزرگ سیـاسی و اجتماعی و فرهنگی آماده بود. اما اطرافیـان پادشاه و درباریـان کـه بقای اوضاع را بحال خود از لحاظ منافع شخصی لازم مـی دانستند ذهن پادشاه جوان را نسبت باقدامات امـیرکبیر مشوب مـی د لیکن امـیرکبیر درباریـان و نزدیکان شاه را بهیچ مـی شمرد و با ارادهء ثابت و محکم و بدون تردید و تزلزل باصلاحات و اقدامات خود ادامـه مـیداد. امـیرکبیر مردی بود کـه از عمق اجتماع منحط آن روز برخاسته و ببالاترین مقامات مملکتی کـه دربست درون انحصار اشراف و طبقات ممتاز بود رسیده بود. از دردهای اجتماع آگاه بود. یکه و تنـها با مستبدترین و خودخواه ترین پادشاه قاجاریـه و انبوه درباریـان متملق و فاسد و ملانمایـان مبارزه کرد و سرانجام جان خود را درون این راه از دست داد. ناصرالدین شاه باغوای درباریـان و اطرافیـان فاسد خود و با تحریک خارجیـان، امـیرکبیر را از صدارت معزول کرد و عنوان ریـاست کل عساکر (فرمانده کل قشون) را به منظور او باقی گذاشت. چند روز بعد او را بحکومت کاشان منصوب کرد و روز 25 محرم سال 1268 امـیرکبیر را بطرف کاشان حرکت دادند و در حقیقت او را با وضع نامناسبی تبعید د. آنگاه تمام عناصر مخالف داخلی و خارجی کـه در زمان صدارت امـیرکبیر درون کمـین نشسته بودند دست بدست هم دادند و حکم قتل او را از شاه گرفتند و حاج علی خان حاجب الدوله با اینکه امـیرکبیر نسبت بـه او مـهربانیـهای بسیـار کرده بود مأمور اجرای فرمان شد و در روز جمعه 17 ربیع الاول سال 1268 مأموریت خود را درون فین کاشان بانجام رسانید.
بدین ترتیب بزرگترین مرد تاریخ قرون اخیر ایران را بفرمان پادشاهی کـه امـیر بر گردن او حقوق خدمت و تربیت داشت و بتوطئهء یک مشت خائن نابخاک و خون کشیدند و بحیـات پرافتخار آن رادمرد بزرگ و مظهر مردانگی و غیرت و وطن پرستی پایـان دادند که تا بآسودگی و خیـال راحت بتوانند بحیـات ننگین و سراسر فجایع خود ادامـه دهند. این حادثهء جانگداز به منظور ایران و ایرانی متضمن دو رشته آثار سوء بود: یکی آنکه بی اغراق خاک مذلت بر فرق کشور و قومـی ریخت کـه امـیر عمر خود را به منظور نجات آنـها از حال نکبت و بدبختی صرف مـیکرد و از مـیان رفتن او بار دیگر کشور و این قوم را بیش از پیش درون گرداب ذلت و پستی انداخت. دیگر زشت نامـی و ذکر بسیـار بدی بود کـه بر اثر این قتل شنیع درون ممالک خارج و در مـیان خارجیـان دامنگیر قوم ایرانی گردید. امـیرکبیر درون تاریخ دو قرن اخیر ایران مانند چراغ تابناکی بود کـه بناگاه درخشیدن گرفت و در دل مـیهن پرستان واقعی پرتوی از امـید افکند و پس از مدت بسیـار کوتاهی خاموش شد و با خاموشی او بار دیگر تاریکی محض سراسر خاک این کشور را فراگرفت.
مورخان وانی کـه با امـیرکبیر آشنایی پیدا کرده و در احوال وی بمطالعه پرداخته اند عموماً زبان بتحسین امـیر گشوده و او را مرد بزرگ و فوق العاده ای دانسته اند چنانکه این ستایشـها گاهی جنبهء اغراق آمـیز پیدا مـی کند. واتسون انگلیسی مـی نویسد نسل تازهء ایران را نمـیتوان بکلی سست و فرسوده شمرد چه مـیتواند مردی چون مـیرزا تقی خان بوجود آورد، او درون مـیان رجال مشرق زمـین کـه تاریخ جدید نام آنـها را ثبت کرده مقام بی همتائی را داراست. امـیرنظام همانی هست که دیوژن درون روز روشن با چراغ درون پی او مـی گشت، او سزاوار هست که بنام اشرف مخلوقات خداوند بشمار آید. (از مـیرزا تقی خان امـیرکبیر تألیف عباس اقبال) (از زندگانی مـیرزا تقی خان امـیرکبیر تألیف حسین مکی) (از امـیرکبیر و ایران تألیف فریدون آدمـیت).

امـیرک بیـهقی.

[اَ رَ کِ بَ هَ] (اِخ) درون زمان سلطان مسعود غزنوی (421 - 431 ه .ق .) صاحب برید بلخ بوده و ذکر او درون پاره ای از وقایع ایـام سلطان مزبور درون تاریخ بیـهقی آمده است. رجوع بـه فهرست اعلام تاریخ بیـهقی چ فیـاض شود.

امـیر .

[اَ کَ دَ] (مص مرکب)امارت دادن. (ناظم الاطباء).

امـیر کرمانی.

[اَ رِ کِ] (اِخ) معاصر خواجو (قرن هشتم هجری) و بقول دولتشاه شاعر خوش گو بوده و غزل را نیکو مـیگفته است. از اوست:
بی روی دلارام دل آرام ندارد
مسکین دل آنکه دلارام ندارد
هرچند چمن جای تماشاست ولیکن
سروی چو تو مـه روی و گل اندام ندارد
از حاصل عمرش نبود هیچ حیـاتی
آنکه مـی عشق تو درون جام ندارد.
(از تذکرة الشعراء دولتشاه سمرقندی چ سنگی ص 100).

امـیرکلا.

[اَ کَ] (اِخ) دهی هست از بخش سوادکوه شـهرستان قائمشـهر با 170 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و رودلیـان و محصول آن برنج و غلات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

امـیرکلا.

[اَ کَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان قائمشـهر با 700 تن سکنـه. آب آن از رودخانـهء بابل و چشمـه و محصول آن برنج، نیشکر، ابریشم، کتان، غلات و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

امـیرکلا.

[اَ کَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان قائمشـهر با 200 تن سکنـه. آب آن از رودخانـهء ازر و محصول آن برنج، لبنیـات و کمـی چای است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

امـیرکلا.

[اَ کَ] (اِخ) قصبه ای هست از دهستان پازوار بخش بابلسر شـهرستان بابل با 5000 تن سکنـه. آب آن از رودخانـهء بابل و چاه. محصول آن پنبه، صیفی، غلات، سبزی، حبوب و کنجد است. درون حدود 50 باب دکان و پاسگاه شـهربانی و شعبهء شـهرداری و محضر رسمـی مرکز حوزهء آمار و مدرسه دارد. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

امـیرکوه.

[اَ] (اِخ) رجوع بـه امـیدوارکوه شود.

امـیرکیـاسر.

[اَ سَ] (اِخ) دهی هست از بخش آستانـهء شـهرستان لاهیجان با 362 تن سکنـه. آب آن از سفیدرود و استخر محلی و محصول آن برنج، کنف، ابریشم و بنشن است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

امـیرکیـاقزوینی.

[اَ قَ] (اِخ) از شاعرانی هست که بنا بنوشتهء حمدالله مستوفی درون تاریخ گزیده شعر محلی (ولایتی) ساخته اند. (از تاریخ ادبی ایران تألیف ادوارد براون ترجمـهء علی پاشا صالح ص133).

امـیرگونـه خان.

[اَ نَ] (اِخ) ایرلوی افشار. از طرف محمدحسن خان قاجار حاکم اصفهان بود. رجوع بـه فهرست مجمل التواریخ گلستانـه شود.

امـیرلاچین.

[اَ] (اِخ) پدر امـیرخسرو دهلوی بود. (سیر الاولیـاء از حاشیـهء تذکرهء مـیخانـه چ تهران ص 67).

امـیرلشکر.

[اَ لَ کَ] (اِ مرکب)فرمانده لشکر. ج، امرای لشکر. این عنوان درون نظام ایران که تا 1313 ه .ش. معمول بود و از آن بعد سرلشکر بجای آن معمول گردید. (فرهنگ فارسی معین). قائد. (منتهی الارب).

امـیرلکهنویی.

[اَ لَ] (اِخ) امـیراحمد، فرزند مولوی کرم محمد. از شاعران قرن سیزدهم هجری است. رجوع بـه نگارستان سخن صص11 - 14 شود.

امـیرلو.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش قیدار شـهرستان زنجان با 379 تن سکنـه. آب آن از رود محلی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

امـیر مازندرانی.

[اَ رِ زَ دَ] (اِخ) شیخ العجم. شاعر عارف و دارای دوبیتیـهایی بزبان طبری است. از اشعار او درون ریـاض العارفین آمده است. (از ریـاض العارفین ص43 و الذریعه قسم1 از جزء9 ص100).

امـیر ماضی.

[اَ رِ] (ترکیب اضافی وضعی) برخی از سلاطین را بعد از مرگشان با این نام خوانده اند: درون تاریخ سامانیـان امـیراسماعیل سامانی و در تاریخ غزنویـان سلطان محمود غزنوی. (از تاریخ بیـهقی) (از تاریخ بخارای نرشخی).

امـیر مبارزالدین.

[اَ مـی مُ رِ زُدْ دی] (اِخ)محمدبن امـیر شرف الدین مظفربن منصوربن غیـاث الدین حاجی خراسانی. مؤسس آل مظفر بود. درون سال 718 ه .ق . از طرف ایلخان بحکومت یزد و کرمان و فارس منصوب شد و از آن بعد او و جانشینانش از ضعف حکومت مغولی ایران استفاده د و تا 795 درون این نواحی حکومت نمودند. امـیر مبارزالدین بسیـار تندخو و درشتگو بود و در نـهی از منکر سختگیری را بمنتهی درجه رسانید. مردم شیراز او را پادشاه محتسب لقب دادند و در غزلیـات حافظ نیز از وی بنام محتسب یـاد شده است. (از حافظ شیرین سخن تألیف محمد معین صص226 - 233). و رجوع بـه همـین کتاب و آل مظفر درون همـین لغت نامـه شود.

امـیرمجاهد.

[اَ مـی مُ هِ] (اِخ) از سران بختیـاری درون جنگهای آزادی خواهان بود. (از یـادداشت مؤلف).

امـیر مجلس.

[اَ رِ مَ لِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) یکی از مناصب دربار سلجوقیـان آسیـای صغیر. رئیس دیوان تشریفات. (فرهنگ فارسی معین).

امـیرمحله.

[اَ مـی مَ حَلْ لَ / لِ] (اِخ)موضعی هست مـیان راه رشت بـه آستارا. (از یـادداشت مؤلف).

امـیرمحمد.

[اَ مـی مُ حَمْ مَ] (اِخ) پسر سلطان محمود غزنوی بود کـه چندی بعد از پدر بـه تخت شاهی نشست. رجوع بـه محمد و غزنویـان، و فهرست تاریخ بیـهقی چ فیـاض شود.

امـیرمحمد بدیع.

[اَ مـی مُ حَمْ مَ دِ بَ] (اِخ)قاضی هروی، پسر امجد قاضی. از علماء و سادات هرات بود. شعر مـی سروده و در تاریخ صاحب اطلاع بوده است. رجوع بـه دایرة المعارف آریـانا شود.

امـیرمحمد سوری.

[اَ مـی مُ حَمْ مَ دِ] (اِخ)معاصر سلطان محمود و امـیر غور بود. رجوع بـه سوری شود.

امـیرمعزی.

[اَ مـی مُ عِزْ زی] (اِخ)امـیرالشعراء ابوعبدالله محمد بن عبدالملک معزی نیشابوری. از شاعران استاد و زبان آور و خوش سخن فارسی است. وی پسر امـیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری بود و خود به منظور نظامـی عروضی از پدرش سخن رانده کـه «پدر من امـیرالشعراء برهانی رحمـه الله درون اول دولت ملکشاه بشـهر قزوین از عالم فنا بدار بقا تحویل کرد و در آن قطعه کـه سخت معروف هست مرا بسلطان ملکشاه سپرد درون این بیت:
من رفتم و فرزند من آمد خلف صدق
او را بخدا و بخداوند سپردم...»
و بچگونگی راه یـافتن خود بدربار ملکشاه سلجوقی بپایمردی علاءالدوله امـیرعلی فرامرز ندیم و داماد ملکشاه اشاره مـیکند کـه چگونـه روزی سلطان بعزم دیدن هلال رمضان بیرون مـیرود و ماه را پیش از دیگران مـی بیند و معزی کـه در این وقت حاضر بوده این رباعی را بالبداهة مـیگوید:
ای ماه چو ابروان یـاری گویی
یـا نی چون کمان شـهریـاری گویی
نعلی زده از زر عیـاری گویی
در گوش سپهر گوشواری گویی.
سلطان را این رباعی خوش مـی آید و از راه انعام اسبی بشاعر مـی بخشد و معزی این رباعی را مـیگوید:
چون آتش خاطر مرا شاه بدید
از خاک مرا بر زبر ماه کشید
چون آب یکی ترانـه از من بشنید
چون باد یکی مرکب خاصم بخشید.
سلطان بر او احسانـها مـیکند و برتبه اش مـی افزاید و فرمان مـیدهد که تا او را بلقب امـیرمعزی بخوانند منسوب بخود سلطان کـه لقب معز الدنیـا و الدین داشت(1). بعد از آن امـیرمعزی شـهرتی فراوان بدست آورد و از مقربان درگاه سلطان گردید و صاحب جاه و جلال شد چنانکه عوفی درون لباب الالباب نویسد: «سه از شعرا درون سه دولت اقبالها دیدند و قبولها یـافتند چنانکه را آن مرتبه مـیسر نبود، یکی رودکی درون عهد سامانیـان و عنصری درون دولت محمودیـان و معزی درون دولت سلطان ملکشاه(2). معزی که تا پایـان عهد ملکشاه یعنی که تا سال 485 ه .ق . درون خدمت این پادشاه بود بعد از وفات او و آشفتگی کار جانشینان وی، معزی مدتی از عمر خود را درون هرات و نیشابور و اصفهان بسر برد و سرگرم مدح امرای مختلف این نواحی بود که تا آنکه سنجر بسلطنت رسید و امـیرمعزی بدو پیوست و از این بعد تا پایـان حیـات درون خدمت سنجر بود. عوفی دربارهء مرگ امـیرمعزی نوشته هست که روزی سلطان سنجر درون خرگاه بود، ناگاه تیری از کمان شاه جدا شد و به امـیرمعزی اصابت کرد و او درون حال جان سپرد(3). بنا بتحقیقی کـه عباس اقبال درون مقدمـهء دیوان معزی کرده قول عوفی بر اینکه معزی بعد از اصابت تیر درون حال بمرد درست نیست و معزی مدتها بعد از این واقعه زنده بوده است، و اما از مرثیـه ای کـه سنایی درون مرگ معزی گفته(4) معلوم مـیشود کـه معزی سرانجام بهمان زخم تیر بدرود حیـات گفته است، و تاریخ مرگ او بنا بتحقیقات اقبال و صفا بین 518 و 521 بوده است.
امـیرمعزی یکی از چند شاعر بزرگ ایرانست کـه همواره آنان را درون صف مقدم شاعران پارسی گوی قرار داده و باستادی و عظمت مقام ستوده اند. خاصیت عمدهء شعر معزی سادگی آنست، وی معانی بسیـار را درون الفاظ ساده و خالی از تکلف ادا مـیکند و قوت طبع او درون آوردن عبارات سهل و بدون تعقید و ابهام از قدیم مورد توجه ناقدان سخن بوده است. اگرچه درون تغزلات و غزلهای او طراوت تغزلهای فرخی دیده نمـیشود لیکن بهرحال کوششی کـه او درون سرودن غزلهای نغز بکار مسلماً وسیلهء مؤثری درون پیشرفت فن غزلسرایی شده است. معزی درون ترکیب الفاظ بیشتر از شاعران دیگر اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری تحت تأثیر لهجهء عمومـی عصر خود قرار گرفته هست و اگرچه درون این راه بـه انوری شاعر اواخر عهد خود نرسیده لیکن بی تردید مقدمـهء کار او و دیگران را فراهم کرده است. دیوان امـیرمعزی کـه با مقدمـه و حواشی و فهارس بوسیلهء عباس اقبال آشتیـانی مرتب و چاپ شده، 18623 بیت شعر دارد. (از تاریخ ادبیـات درون ایران تألیف صفا ج 2 صص508 - 522) (از تاریخ ادبیـات رضازادهء شفق ص 167) (از مقدمـهء دیوان شاعر بقلم عباس اقبال). و رجوع بـه مآخذ مزبور و تذکرهء دولتشاه سمرقندی چ لیدن صص57 - 60 و مجمع الفصحاء ج 1 صص 570 - 593 و سخن و سخنوران بدیع الزمان فروزانفر صص236 - 245 و مجلهء ارمغان سال 4 صص 529 - 548 و سال 5 صص15 - 30 و شعرالعجم شبلی نعمانی ج 4 صص125 - 126 و سایر تذکره های عمومـی و فرهنگ سخنوران ذیل معزی نیشابوری شود.
(1) - چهار مقاله چ معین چ 7 ص 86 .
(2) - بنقل رضازادهء شفق درون تاریخ ادبیـات خود ص167.
(3) - لباب الالباب ج 2 ص70. (از تاریخ ادبیـات درون ایران صفا ج 2 ص511).
(4) - که تا چند معزای معزی کـه خدایش
زینجا بفلک برد و بقای ملکی داد
چون تیر فلک بود قرینش بره آورد
پیکان ملک برد و بتیر فلکی داد.
سنایی (دیوان چ امـیرکبیر ص687).
رباعی زیر نیز درون دیوان سنایی (ص 678) دیده مـیشود:
گر تیر فلک داد کلاهی بمعزی
تا زآن کله اینجا غذی جان مَلَک ساخت
او نیز سوی تیر فلک رفت و بپاداش
پیکان ملک تاج سر تیر فلک ساخت.

امـیر منج.

[اَ رِ مُ](1) (ترکیب اضافی، اِ مرکب) شاه زنبوران. یعسوب. (زمخشری).
(1) - مُنْج: لغت محلی گناباد هست و هنوز هم بجای زنبور، مُنْج یـا بَوْج بکار برند.

امـیرمنجک.

[اَ مـی مَ جَ] (اِخ) منجک الیوسفی، سیف الدین. (714 - 776 ه .ق ./ 1314 - 1375 م.). والی صفد و طرابلس و حلب و دمشق بود، سپس درون مصر استقرار یـافت. از آثار اوست جامع منجک درون قاهره کـه در سال 751 ه .ق . بنا کرد. داهی و جبار بود و بعضی از اخبار او را مقریزی آورده است. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 3 ص1069).

امـیرمنصور.

[اَ مـی مَ] (اِخ) منصوربن نوح، پادشاه سامانی بود. رجوع بـه منصور... و سامانیـان شود.

امـیر مؤمنان.

[اَ رِ مُءْ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مأخوذ از ترکیب عربی امـیرالمؤمنین. سرور مؤمنان. رجوع بـه امـیرالمؤمنین شود.

امـیر مؤمنین.

[اَ رِ مُءْ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مأخوذ از ترکیب عربی امـیرالمؤمنین. سرور مؤمنان. رجوع بـه امـیرالمؤمنین شود.

امـیر مؤید.

[اَ مُ ءَیْ یِ] (اِخ) لقب منصوربن نوح سامانی بود. (از حبیب السیر چ خیـام ج 2 ص 363). و رجوع بـه امـیر سدید و منصور... شود.

امـیرنان.

[اَ] (اِخ) امـیران. دهی از بخش طالقان شـهرستان تهران با 692 تن سکنـه. آب آن از چشمـه سار و استخر و محصول آن غلات و انگور و گردو و مـیوه است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

امـیر نجف.

[اَ رِ نَ جَ] (اِخ) علی بن ابیطالب (ع). (از حبیب السیر چ خیـام ج 1 ص538). رجوع بـه علی... شود.

امـیر نحل.

[اَ رِ نَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) شاه مگس. || (اِخ) لقب علی بن ابی طالب (ع). رجوع بـه امـیرالنحل شود.

امـیرنسیب ارسلان.

[اَ نَ اَ سَ] نسیب بن حمودبن حسن بن یونس ارسلان. (اِخ) (4821 - 6431 ه .ق ./ 7681 - 7291 م.). از نوابغ امرای ارسلانیـان و متفکر و شاعر و ترقی خواه بود. افکار و مقالات او درون جریدهء «مفید» (بیروت) منتشر شد. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 3 ص1098). و رجوع بـه همـین مأخذ شود.

امـیرنشان.

[اَ نِ] (نف مرکب) آنکه امـیر یـا پادشاه بتخت مـی نشاند: بآوردن محمد [ ابن محمود غزنوی ] برادرش مرا چه کار بود یله مـی بایست کردمـی... امروز همگان از مـیان بجستند... و مرا علی امـیرنشان نام د. (تاریخ بیـهقی چ ادیب ص 49).

امـیرنشین.

[اَ نِ] (اِ مرکب) مرکز حکومت امـیر. شـهری کـه امـیر درون آنجا حکومت مـیکند.

امـیرنصر.

[اَ نَ] (اِخ) نصربن احمد، پادشاه سامانی بود. رجوع بـه نصر... و سامانیـان شود.

امـیرنصرت.

[اَ نُ رَ] (اِخ) بعد از سال 671 ه .ق . والی جزیرهء هرمز بوده است. (از معجم الانساب زامباور ج 2 ص387).

امـیر نظام.

[اَ رِ نِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) فرمانده سپاه.

امـیرنظام.

[اَ نِ] (اِخ)حسنعلی خان... گروسی. از رجال دورهء ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه بود. رجوع بـه مجلهء یـادگار سال 3 شمارهء 6 و 7 و مجلهء یغما سال 8 صص369 - 373 شود.

امـیرنظام.

[اَ نِ] (اِخ) رجوع بـه امـیرکبیر (مـیرزا تقی خان) شود.

امـیرنوح.

[اَ] (اِخ) نوح بن منصور، پادشاه سامانی بود. رجوع بـه نوح... و سامانیـان شود.

امـیرنویـان.

[اَ] (اِ مرکب) مقامـی بالاتر از امـیرتومان درون سپاهی. بالاترین منصب سپاهی درون زمان قاجاریـه. (یـادداشت مؤلف). رجوع بـه امـیرتومان و نویـان شود(1).
(1) - «نویـان» درون لغت ترکی - فرانسوی تألیف کیفرو بیـانشی بـه «پرنس» معنی شده.

امـیروس.

[اَ] (اِخ) درون تداول عرب، شاعر نامدار یونانی هُمِر است. رجوع بـه هُمِر شود.

امـیرون.

[اَ] (اِ)(1) یعضید. خندریلی. سرالیة الحمار. (یـادداشت مؤلف). علف خبرکش. (فرهنگ فارسی معین). رجوع بـه خندریلی و یعضید شود.
(1) - مأخوذ از Ambrus لاتینی. (از دزی ج 1 ص39).

امـیرة.

[اَ رَ] (ع اِ) مؤنث امـیر. خاتون. خانم. (فرهنگ فارسی معین). || ملکه و زنی کـه پادشاهی کند. (ناظم الاطباء). زن پادشاهی کننده. (آنندراج).

امـیرهمایون.

[اَ هُ] (اِخ) اسفراینی. شاعر قرن دهم هجری بود رجوع بـه همایون اسفراینی شود.

امـیرهنده.

[اَ هِ دَ / دِ] (اِخ) دهی هست از بخش آستانـهء شـهرستان لاهیجان با 775 تن سکنـه. آب آن از سالارجوی سفیدرود و استخر و محصول آن برنج، کنف و ابریشم است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

امـیرهنده.

[اَ هِ دَ / دِ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی آستانـهء شـهرستان لاهیجان با 354 تن سکنـه. آب آن از کیـاجوی سفیدرود و محصول آن برنج، ابریشم و کمـی کنف و صیفی کاری است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

امـیری.

[اَ] (از ع، حامص) امـیر بودن. شغل امـیر. امارات. حکمرانی. (فرهنگ فارسی معین) : خواجهء بزرگ نشست و کارها راست د امـیریِ باکالنجار را. (تاریخ بیـهقی چ ادیب ص 345).
بسروریّ و امـیر رعیت و لشکر
پذیردت ز خدا گر روی بحکم تبار.
(از تاریخ بیـهقی چ ادیب ص279).
|| پادشاهی. سلطنت: برادر ما... را... آوردند و بر تخت نشاندند و بر وی بامـیری سلام د. (تاریخ بیـهقی). || (ص نسبی) منسوب بـه امـیر. || (اصطلاح موسیقی) آهنگی کـه بدان دوبیتی های امـیر پازواری را خوانند. (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع بـه امـیر پازواری شود. || (اصطلاح صوفیـه) ارادهء خود را جاری بر سالک. (از کشاف اصطلاحات الفنون) (از یـادداشت مؤلف).
-زر امـیری؛ نوعی زر : و نقد ایشان [ اهل یزد ] را زر امـیری گویند کی سه دینار از آن دیناری سرخ ارزد. (فارسنامـهء ابن البلخی ص 122).
- شال امـیری؛ ترمـه ای کـه بدستور مـیرزا تقی خان امـیرکبیر درون کرمان، یزد، کاشان و اصفهان و غیره بافتند. (یـادداشت مؤلف).
- مال امـیری؛ مال موظف بر زمـین خراجی. (یـادداشت مؤلف).

امـیری.

[اَ] (اِخ) از شاعرانی هست که مقدم بر امـیرعلی شیر نوایی بوده اند، و امـیرعلی شیر درون مجالس النفائس درون ضمن شرح حالانی کـه در آخر زمان آنان بوده و ملازمت آنان را درک نکرده مـی نویسد: مولانا امـیری ترک بود. نظم ترکی او هم نیک واقع شده ولی شـهرت نگرفته درون فارسی [ درون ]جواب خواجه کمال این مطلع از اوست:
روز قسمت هری از عیش بخش خود ستاند
غیر زاهد کو ریـاضتها کشید و خشک ماند.
(از مجالس النفائس صص18 - 19).

امـیری.

[اَ] (اِخ) امـیربیگ، از ایل افشار و از شاعران قرن دهم هجری و معاصر صادقی کتابدار بوده. از اوست:
نیستم راضی کـه گوید غیر پیغام ترا
بی ادب ترسم کـه آرد بر زبان نام ترا.
یک قطره خون و صد غم و محنت، دل من است
یک دیدن و هزار بلا حاصل من است.
(از مجمع الخواص ص127).

امـیری.

[اَ] (اِخ)محمدصادق خان، متخلص بـه امـیری و مشـهور بـه ادیب الممالک (1277 - 1336 ه .ق .). شاعر دورهء اخیر بود. رجوع بـه ادیب فراهانی شود.

امـیری.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان شیراز با 105 تن سکنـه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 7).

امـیری.

[اَ] (اِخ) یکی از دهستانـهای بخش لاریجان شـهرستان آمل. این دهستان درون قسمت شمال خاوری بخش واقع شده و منطقه ایست کوهستانی و دارای هوای سردسیر. آب آن از چشمـه سار و محصول آن غلات، لبنیـات، انگور، گردو و عسل. این دهستان دارای ده آبادی و 2000 تن جمعیت است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

امـیری بالا.

[اَ یِ] (اِخ) دهی هست از بخش سلسلهء شـهرستان خرم آباد با 510 تن سکنـه. آب آن از رودخانـهء کهان و محصول آن غلات، برنج، حبوب، لبنیـات و پشم است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 6).

امـیری پایین.

[اَ یِ پا] (اِخ) دهی هست از بخش سلسلهء شـهرستان خرم آباد با 390 تن سکنـه. آب آن از رودخانـهء کهان و محصول آن غلات، برنج، حبوب، لبنیـات و پشم است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 6).

امـیر یحیی.

[اَ یَحْ یـا] (اِخ) یحیی بن ادریس بن علی بن حمود. از خلفای دولت حمودی اندلس بود. بعد از وفات پدرش (431 ه .ق .) با وی بیعت شد و سال بعد خلع گردید. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 3 ص1144).

امـیر یعقوبی.

[اَ یَعْ] (اِخ) قسمـی قران کشکی بوده است. (یـادداشت مؤلف).

امـیری .

[اَ کَ دَ] (مص مرکب)امارت. فرمانروایی. رجوع بـه امـیر و امـیری شود.

امـیریة.

[اَ ری یَ] (اِخ) از قرای نیل از ارض بابل است. از آنجاست ابوالنجم بدربن جعفر ضریر شاعر، درگذشته بـه سال 611 ه .ق . (از معجم البلدان).

امـیریـه.

[اَ ری یَ] (اِخ) اره. دهی هست از بخش خمـین شـهرستان محلات با 1200 تن سکنـه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، چغندرقند، بنشن، پنبه و انگور است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

امـیریـه.

[اَ ری یَ] (اِخ) دهی هست از بخش رزن شـهرستان همدان با 177 تن سکنـه. آب آن از قنات و چشمـه و محصول آن غلات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 5).

امـیریـه.

[اَ ری یَ] (اِخ) دهی هست از بخش قلعه نو شـهرستان شاهرود با 101 تن سکنـه. آب آن از چشمـه سار و محصول آن غلات، بنشن، سنجد و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

امـیریـه.

[اَ ری یَ] (اِخ) نام محلی هست در کنار راه اصفهان بـه نجف آباد درون ده هزارگزی اصفهان. (از یـادداشت مؤلف).

امـیریـه.

[اَ ری یَ] (اِخ) نام محله ایست درون تهران.

امـیریـه.

[اَ ری یَ] (اِخ) نام محلی درون 145700 گزی تهران بفاصلهء 3400 گزی سرچمن بین تهران و شاهی.(1) (یـادداشت مؤلف).
(1) - نام کنونیِ شاهی، قائمشـهر است.

امـیریـه.

[اَ ری یَ] (اِخ) نام محلی درون کنار راه فیروزکوه سمنان مـیان فیروزه کوه و کمند درون 145700 گزی تهران. (یـادداشت مؤلف).

امـیریـه زرشگ.

[اَ ری یَ زِ رِ] (اِخ) دهی هست از بخش خمـین شـهرستان محلات با 273 تن سکنـه. آب آن از قنات و رود محلی و محصول آن غلات و بنشن، چغندر و انگور و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

امـیز.

[اَ یَ] (ع ن تف) ممتازتر. برتر: و کان ابن بطلان اعذب الفاظاً و اکثر ظرفاً و امـیز فی الادب [ من ابن رضوان ] . (عیون الانباء ج 1 ص242 س 3).

ام یستعور.

[اُمْ مِ یَ تَ] (ع اِ مرکب)داهیـه. بزعم عرب، یستعور از اسماء جن است. (از المرصع). و رجوع بـه یستعور درون همـین لغت نامـه و معجم البلدان شود.

امـی شیرازی.

[اُمْ مـیِ] (اِخ) از شاعران معاصر شاه جهان بوده است. (از الذریعة قسم اول از جزء تاسع ص96). و رجوع بـه فرهنگ سخنوران شود.

امـیص.

[اَ] (ع اِ) معرب خامـیز. (یـادداشت مؤلف). رجوع بـه خامـیز درون همـین لغت نامـه شود.

امـی صاحب کلام.

[اُمْ مـیِ حِ کَ] (اِخ) کنایـه از پیغمبر اسلام (ص) است. (از انجمن آرا).

امـی صادق.

[اُمْ مـیِ دِ] (اِخ) کنایـه از پیغمبر اسلام (ص) است. (از برهان قاطع) (از آنندراج). رجوع بـه امـی شود.

امـی صادق الکلام.

[اُمْ مـیِ دِ قُلْ کَ] (اِخ)رجوع بـه امـی صادق کلام شود.

امـی صادق کلام.

[اُمْ مـیِ دِ کَ] (اِخ) کنایـه از پیغمبر اسلام (ص) است. (از انجمن آرا).

ام یعفور.

[اُمْ مِ یَ] (ع اِ مرکب)ماده سگ. (از المرصع) :
یـا ام یعفور سقاک العهد
لازال من صید علیک لبد.
راجز (از المرصع).
و رجوع بـه یعفور شود.

ام یعلی.

[اُمْ مِ یَعْ] (اِخ) علی بن ابی طالب علیـه السلام از کلبیـه است. (یـادداشت مؤلف).

ام یقصوم.

[اُمْ مِ ؟] (ع اِ مرکب)مرگ. || داهیـه. (از المرصع).

ام یقظان.

[اُمْ مِ یَ] (ع اِ مرکب)مار. (از المرصع).

امـیکرن.

[اُ رُ] (یونانی، حرف، اِ)(1)نام پانزدهمـین حرف از حروف یونانی بشکل •. (از لاروس).
(1) - Omicron.

امـیکون.

[ ] (اِ) امنکه. امانکه. (دزی ج 1 ص36). و رجوع بـه امنکه شود.

امـیگدلین.

[اَ دَ] (فرانسوی، اِ)(1)ماده ایست سمـی کـه در نباتات تیرهء گل سرخ مانند هستهء بادام تلخ وجود دارد. (از گیـاه شناسی ثابتی ص119).
.(از لاروس)
(1) - Amygdaline

امـی گویـا.

[اُمْ مـیِ] (اِخ) کنایـه از پیغمبر اسلام. (از مؤید الفضلاء) (از هفت قلزم) (از شعوری ج 1 ورق 143).

امـی گویـاکلام.

[اُمْ مـیِ کَ] (اِخ) کنایـه از پیغمبر اسلام است. (از آنندراج) (از هفت قلزم). و رجوع بـه امـی شود.

امـیل.

[اَ یَ] (ع ن تف)گراینده تر. مایل تر. (یـادداشت مؤلف). مـیل کننده تر. (آنندراج). || (ص) کج. (منتهی الارب) (آنندراج). کج، از بناء و جز آن. (از اقرب الموارد). || خمـیده درون خلقت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آنکه بر زین راست نتواند نشست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). آنکه بر پشت ستور دراز نتواند بودن. (مصادر زوزنی). || مرد بی شمشیر و بی سپر و بی نیزه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مرد بی سلاح. (آنندراج). || مرد بددل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بزدل و نامرد و خائف. (آنندراج). جبان. (اقرب الموارد). بددل و جبان. (شرح قاموس). ج، مـیل. (ناظم الاطباء).

امـیل.

[اَ] (ع اِ) کوه ریگ کـه درازی آن بقدر یک روز راه و عرض آن یک گره باشد، یـا پشتهء ریگ. ج، اُمُل(1). || (اِخ) نام جایی است. (از ناظم الاطباء).
(1) - درون معجم البلدان آمده: امـیل... کوهی هست از شن، طول آن باندازهء سه روز راه و عرض آن باندازهء یک مـیل است. و رجوع بـه همـین کتاب شود.

امـیل.

[اَ] (اِخ) یوم الامـیل؛ جنگی کـه در آن بسطام بن قیس کشته شد، و آنرا یوم الحسن و یوم فلک الامـیل نیز گویند. (از مجمع الامثال مـیدانی).

امـیل.

[اِ] (اِخ)(1) از اعلام فرنگی و نام کتاب نویسنده و فیلسوف مشـهور فرانسوی، ژان ژاک روسو است. رجوع بـه روسو (ژان ژاک) شود.
(1) - emile.

امـیلاز.

[اَ] (فرانسوی، اِ)(1) از انواع دیـاستازهاست. (از گیـاه شناسی ثابتی ص108).
(1) - Amylase.

امـیل اوژیـه.

[اِ اُ یِ] (اِخ)(1) (1820 - 1889 م.) نویسندهء فرانسوی کـه در تآترنویسی رقیب الکساندر دومای کوچک بود. آثارش حاوی نکات اخلاقی و اجتماعی است. از تآترهای او قطعات داماد مسیو پواریـه و ماده شیران فقیر معروف است. (از تاریخ قرن نوزدهم و معاصر آلبر ماله ترجمـهء نصرالله فلسفی ص 250).
(1) - emile Augier.

امـیلح.

[اُ مَ لِ] (ع اِ) مصغر املح. (از معجم البلدان).
- ما امـیلحه؛ چه شور گردانیده هست آنرا، و فعل مصغر منحصر هست به ما امـیلحه و ما احیسنـه [ و ما احیلاه ] و در سایر افعال نیـامده. (ناظم الاطباء). و رجوع بـه اِملاح شود.
|| (اِخ) آبی هست از آن بنی ربیعة الجوع. (از معجم البلدان).

امـیلحان.

[اُ مَ لِ] (ع اِ) تثنیـهء امـیلح. (از معجم البلدان). || (اِخ) نام آبهایی هست در برخی از نواحی عربستان. رجوع بـه معجم البلدان شود.

امـیل زولا.

[اِ زُ] (اِخ)(1) (1840 - 1902 م.) نویسندهء فرانسوی اص ایتالیـائی بود. دورهء جوانی او بفقر گذشت. سرانجام از نویسندگی توانگر شد. وی درون آثار خود حیـات بشر را بیشتر از جنبهء شـهوات و منافع مادی آن وصف کرده و پست ترین و ناپسندترین صورتهای طبیعت آدمـی را آشکار ساخته است. از آثار معروف او یکی سلسلهء داستان روگون ماکار(2) هست که درون بیست مجلد نگاشته و در آن احوال اجتماعی و طبیعی خانواده ای را درون دورهء امپراتوری دوم فرانسه تشریح کرده است، دیگر کتاب ترز راکن(3) هست که از جملهء شاهکارهای او محسوب مـی شود. (از تاریخ قرن نوزدهم و معاصر آلبر ماله ترجمـهء نصرالله فلسفی ص247). و رجوع بـه زولا شود.
(1) - emile Zola.
(2) - Rougon Macquart.
(3) - Therese Raquin.

امـی لقب.

[اُمْ مـی لَ قَ] (اِخ) کنایـه از رسول اکرم است. (از انجمن آرا).

امـیلوئید.

[اَ لُ] (فرانسوی، اِ)(1)ماده ای شبیـه بنشاسته نزدیک بـه آلبومـی نوئیدها کـه در نتیجهء بعضی امراض از کبد و طحال و کلیـه و غیره تراوش کند. (از لاروس) (از فرهنگ فرانسه بـه فارسی نفیسی).
(1) - Amyloide.

امـیلوپکتاز.

[اَ لُ پِ] (فرانسوی، اِ)(1)از انواع دیـاستازهاست. (از گیـاه شناسی ثابتی ص108).
(1) - Amylopectase.

امـیلوز.

[اَ لُزْ] (فرانسوی، اِ)(1)مرضی کـه در آن از اعضای بدن مواد نشاسته ای بیرون مـی ترواد. (از لاروس).
(1) - Amylose.

امـیله.

[اَ لَ] (اِ)(1) آمله. آملج. املج. (از فرهنگ فارسی معین، ذیل امـیله و آمله). مـیوه ایست درون هندوستان کـه در شکر پرورده کنند و خورند. (از برهان قاطع). ثمری هست دوایی، خاصیت سرد دارد. (آنندراج) (از مؤید الفضلاء).
(1) - درون سانسکریت: amalaka، آملج و املج معرب است. (از فرهنگ فارسی معین، ذیل آمله).

امـیلی.

[اِ] (اِخ)(1) پائولو امـیلو یـا امـیلی. تاریخ نگار فرانسوی. درگذشته بـه سال 1529 م. رجوع بـه لاروس شود.
emilio, Paolo.یـا
(1) - emili

امـیلین.

[اِ لیَ] (اِخ)(1) مارژولیوس امـیلیوس. امپراتور روم کـه در حدود سال 206 م. متولد شد و به سال 254 درگذشت. وی بـه سال 253 از طرف سپاهیـان خود بعنوان امپراتور انتخاب شد ولی بعد از مدتی مغلوب والرین گردید. (از لاروس) (از قاموس الاعلام ترکی). و رجوع بـه قاموس الاعلام ترکی شود.
(1) - emilien, Marcus Julius amilius.

امـیلیوس.

[اِ لیو] (اِخ)(1) پل. یکی از کنسولان معروف روم هست که درون 227 ق.م. تولد یـافت و در 158 ق.م. درگذشت. امـیلیوس درون اسپانْی و مقدونیـه بفتوحاتی نایل آمد و شـهر اپیروس را قتل عام کرد. (از تمدن قدیم فوستل دو کولانژ ترجمـهء نصرالله فلسفی).
(1) - درون تلفظ فرانسوی: emile.

امـیم.

[اَ] (ع ص) نیکوقد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خوش قدوقامت. (یـادداشت مؤلف). || آنکه دماغ او را ضربی رسیده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آنکه سرش مجروح باشد و شکستگی سر بـه ام الرأس رسیده باشد. (از آنندراج). ج، امائم. || قصدکرده شده. (ناظم الاطباء).

امـیم.

[اَ] (ع اِ) سنگی کـه بدان سر شکنند. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). ج، امائم. (ناظم الاطباء). و رجوع بـه امـیمة شود.

امـیم.

[اِ] (ع اِ) ممال امام :
گفت امت م با کـه کنیم
انبیـا گفتند با عقل امـیم. مولوی (مثنوی).
آفتابا با چو تو قبله وْ امـیم
شب پرستیّ و خفاشی مـی کنیم.
مولوی (مثنوی).
و رجوع بـه امام شود.

امـیمة.

[اُ مَ مَ] (ع اِ) مصغر ام. مادر کوچک. (از ناظم الاطباء). || سنگی کـه بدان سر شکنند. (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، امائم(1). || پتک آهنگری. (ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغة).
(1) - باین معنی اَمـیمة نیز ضبط کرده اند. (از ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد).

امـیمة.

[اُ مَ مَ] (اِخ) نام عده ای از زنان صحابی است، از آن جمله هست امـیمة بنت عبدالمطلب بن هاشم ء رسول اکرم. رجوع بـه الاصابة فی تمـییز الصحابة ج 8 صص17 - 21 شود.

امـین.

[اَ] (ع ص) امانت دار. (منتهی الارب) (غیـاث اللغات) (مؤید الفضلاء). زنـهاردار. (فرهنگ فارسی معین). قفان. (منتهی الارب، ذیل ق ف ن). قبان. (منتهی الارب، ذیل ق ب ن). مقابل خائن، زنـهارخوار. (یـادداشت مؤلف) : طالب و صابر و بر سر دل خویش امـین. (تاریخ بیـهقی چ ادیب ص389).
برین گنج گوهر یکی نیک بنگر
کرا بینی امروز امـین محمد؟ناصرخسرو.
کیسهء عُمْر سپردیم بدهر
دهر غدار امـین بایستی.خاقانی.
هست امـین چار حرف و تاج سه حرف
بسم بین هم سه حرف و الله چار.خاقانی.
خداترس حتما امانت گزار
امـین کز تو ترسد امـینش مدار
امـین حتما از داور اندیشـه ناک
نـه از رفع دیوان و زجر هلاک.(بوستان).
امـین خدا مـهبط جبرئیل.(بوستان).
||ی کـه بر وی اعتماد کنند و از او ایمن باشند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اعتمادکرده شده. (مؤید الفضلاء). معتمدعلیـه. (آنندراج). استوار. (مـهذب الاسماء) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). طرف اعتماد. معتمد. ثقه. درستکار. (فرهنگ فارسی معین). موثوق به. مؤتمن. (یـادداشت مؤلف). دیندار. (ناظم الاطباء) :
حاسدم گوید چرا درون پیشگاه مـهتران
ما ذلیلیم و حقیر و تو امـینیّ و مـهین.
منوچهری.
این ابوالقاسم مرد پیر و بخرد و امـین و سخنگوی بود. (تاریخ بیـهقی). بدانکه منزلت تو نزد امـیرالمؤمنین منزلت راستگوی امـین است. (تاریخ بیـهقی چ ادیب ص313). و آنرا بر همـهء مردم خود عرض کن درون حضور امـین امـیرالمؤمنین محمد بن محمد السلیمانی. (تاریخ بیـهقی ص313). بر اهل بازار و محترفه محتسبی امـین گماشت. (ترجمـهء تاریخ یمـینی).
آنچه نپْسندی بخود ای شیخ دین
چون پسندی با برادر ای امـین؟مولوی.
وزیر مشرق و مغرب امـین مکه و یثرب
که هیچ ملک ندارد چو او حفیظ و امـین را
جهان فضل و مروت امـین دست وزارت
که زیر دست نشاند مقربان مـهین را.سعدی.
گواهی امـین هست بر درد من
سرشک روان بر رخ زرد من.سعدی.
امـین مشرق و مغرب علاء دولت و دین
که بارگاه رفیعش بآسمان ماند.سعدی.
- امـین تذکره؛ درون اصطلاح سیـاسی دورهء قاجاریـان، مأمور صدور تذکره (گذرنامـه). ج، امنای تذکره. (از فرهنگ فارسی معین).
- امـین حضرت؛ جبرئیل. (فرهنگ فارسی معین).
- امـین مخزن افلاک؛ جبرئیل. (فرهنگ فارسی معین).
- || مرد کامل. ولی. مرشد. (فرهنگ فارسی معین).
- امـین معاون؛ درون اصطلاح اداری دورهء قاجاریـان، منصبی درون وزارت معارف آن دوره کـه پس از وزیر قرار داشت. (از فرهنگ فارسی معین).
- چهارامـین؛ کنایـه از چهار یـار رسول اکرم هست :
داده قرار هفت زمـین را ببازگشت
کرده خبر چهارامـین را ز ماجرا
بی مـهر چاریـار درون این پنج روزه عمر
نتوان خلاص یـافت از این ششدر فنا.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص17).
|| بی بیم دارنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
- ناامـین؛ ناایمن. بیم دارنده.
|| وکیل. مباشر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || مدیر. (فرهنگ فارسی معین). || (اصطلاح تصوف) مرشد. مرد کامل. (از فرهنگ فارسی معین). || قوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || درست قول. باوفا. (ناظم الاطباء). ج، امناء. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || مراد از این کلمـه درون کتاب مقدس ایمان است، و گفته اند امـین گفتاریست کـه احتمال کذب درون آن نباشد. (از قاموس کتاب مقدس). و رجوع بـه همـین کتاب شود. || اسمـی از اسمای حق تعالی. (آنندراج). صفتی از صفات باری تعالی. (ناظم الاطباء). || بلد امـین درون آیـهء هذا البلد الامـین(1)، مکه است. (از ناظم الاطباء) (از مراصدالاطلاع). || (اِخ) لقب پیغمبر اسلام کـه پیش از بعثت بدان مشـهور بود. (از ناظم الاطباء). || (اِخ) لقب جبرئیل است. (یـادداشت مؤلف).
- امـین وحی؛ جبرئیل. (انجمن آرا) (فرهنگ فارسی معین).
|| درون بیت زیر کنایـه از رسول اکرم هست :
سریر عرش را نعلین او تاج
امـین وحی و صاحب سرّ معراج.
نظامـی (خسرو و شیرین چ وحید دستگردی ص 11).
(1) - قرآن 95/3.

امـین.

[اَ یَ] (ع ن تف) دروغتر. اکذب: احسن الشعر امـینـه و اعذبه اکذبه. (یـادداشت مؤلف).

امـین.

[اَ](1) (ع، اسم فعل) ای خدا مستجاب کن. چنین بادا. چنین کن. (منتهی الارب). آمـین. و رجوع بـه آمـین شود.
(1) - درون اصل مبنی بر فتح است.

امـین.

[اُمْ مَ] (ع اِ) تثنیـهء ام. دو مادر.
- ورم امـین؛ بیماریی کـه از آماس ام الغلیظ و ام الرقیق پدید آید. (از یـادداشت مؤلف)(1).
.
(فرانسوی)
(1) - Meningite (یـادداشت مؤلف).

امـین.

[اَ] (اِخ) محمد بن هارون الرشید دارای کنیـهء ابوموسی و ابوعبدالله، ششمـین خلیفهء عباسی بود (193 - 198 ه .ق ./ 808 - 813 م.). او را محمد زبیده نیز گویند(1). امـین درون زمان پدر بـه ولیعهدی تعیین گردید و پسر دیگر هارون، عبدالله ملقب بـه مأمون کـه مادرش ایرانی بود جانشین دیگر اعلام و مقرر گردید که تا بعد از امـین خلافت با او باشد، و حکومت قلمرو خلافت مشرق همدان بـه وی واگذار گردید. بعد از مرگ هارون (193 ه .ق .) درون بغداد با امـین بیعت شد و بین امـین و مأمون اختلاف پدید آمد و مأمون تحت تعلیمات فضل بن سهل موقع خود را تحکیم کرد و با سرداری هرثمـه و طاهر و به پشتیبانی ایرانیـان درون طی چند جنگ بر امـین غالب آمد و امـین کـه در بغداد محاصره شده بود سرانجام تسلیم گردید و بدست سربازان خراسانی بقتل رسید. (از تاریخ ایران سر پرسی سایترجمـهء فخر داعی گیلانی ج 2 ص7). و رجوع بـه تاریخ بیـهقی (فهرست اعلام) و اعلام زرکلی شود.
(1) - تاریخ بیـهقی چ فیـاض ص30 س 14 دیده شود.

امـین.

[اَ] (اِخ) مولانا احمد، معروف بـه شاه ولی الله محدث، پسر عبدالرحیم. از خانوادهء علم و ادب و عارف و صاحب تصانیفی هست و درون نظم و نثر عربی و فارسی استاد بود.1176 ه .ق . درگذشت. از اوست:
نخستین باده کاندر جام د
مزاجش عآن گلفام د
ز دریـای قدم موجی برآمد
مر او را بحر امکان نام د
وحدت از خمخانـهء غیب
مرا صبح ازل درون کام د.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران صص83 - 85). و رجوع بـه همـین کتاب شود.

امـین.

[اُ مَ] (اِخ) نام چند تن از روات حدیث است. رجوع بـه منتهی الارب و الاصابة فی تمـییز الصحابة شود.

امـین.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش قاین شـهرستان بیرجند با 655 تن سکنـه. محصول آن غلات، زعفران و زرشک است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 9).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش حومـهء شـهرستان مشـهد با 126 تن سکنـه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 9).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش اسفراین شـهرستان بجنورد با 130 تن سکنـه. محصول آن غلات، بنشن و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 9).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از دهستان کشکوئیـهء شـهرستان رفسنجان با 100 تن سکنـه. محصول آن غلات، پسته و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 8).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان فیروزآباد با 151 تن سکنـه. محصول آن غلات و برنج است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 7).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش قروهء شـهرستان سنندج با 143 تن سکنـه. محصول آن غلات، حبوب و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 5).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش صحنـهء شـهرستان کرمانشاه با 155 تن سکنـه. محصول آن حبوب و توتون است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 5).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش کبودرآهنگ شـهرستان همدان با 170 تن سکنـه. محصول آن غلات، انگور، لبنیـات، حبوب و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 5).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش اسدآباد شـهرستان همدان با 230 تن سکنـه. محصول آن غلات، لبنیـات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 5).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از دهستان خسروآباد شـهرستان بیجار با 300 تن سکنـه. محصول آن غلات و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 5).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش قره آغاج شـهرستان مراغه با 100 تن سکنـه. محصول آن غلات، نخود، کشمش و بزرک است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش شاهین دژ شـهرستان مراغه با 183 تن سکنـه. محصول آن غلات، حبوب و کرچک است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش بستان آباد شـهرستان تبریز با 327 تن سکنـه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش حومـهء شـهرستان مـهاباد با 350 تن سکنـه. محصول آن غلات، توتون و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان اردبیل با 377 تن سکنـه. محصول آن غلات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از دهستان خرم آباد شـهرستان تنکابن با 215 تن سکنـه. محصول آن برنج و جالیزکاری است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش لشت نشاء شـهرستان رشت با 232 تن سکنـه. و محصول آن برنج است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان زنجان با 657 تن سکنـه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان قم با 100 تن سکنـه. محصول آن غلات و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش ورامـین شـهرستان تهران با 385 تن سکنـه. محصول آن غلات، چغندرقند و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش حومـهء شـهرستان شـهرضا با 630 تن سکنـه. محصول آن غلات، پنبه و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 10).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش حومـهء شـهرستان اصفهان با 258 تن سکنـه. محصول آن غلات، پنبه و صیفی. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 10).

امـین آباد.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش حومـهء شـهرستان اصفهان با 117 تن سکنـه. محصول آن غلات، پنبه و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 10).

امـین آبادپیک.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش زرند شـهرستان ساوه با 221 تن سکنـه. محصول آن غلات و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

امـین آباد ناصرالدین.

[اَ صِ رُدْ دی](اِخ) دهی هست از بخش ری شـهرستان تهران با 605 تن سکنـه. محصول آن غلات، چغندرقند و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

امـین آقان.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش بوئین شـهرستان قزوین با 250 تن سکنـه. محصول آن غلات، انگور، چغندرقند و بادام است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

امـین آل محمد.

[اَ نِ لِ مُ حَمْ مَ] (اِخ)لقب ابومسلم خراسانی بود. (یـادداشت مؤلف). و رجوع بـه ابومسلم شود.

امـینای اصفهانی.

[اَ نا یِ اِ فَ] (اِخ)شاعر و زعفران فروش بود. (قرن 12 هجری). او راست:
رنجیده ای ز من بت نامـهربان من
حرفی شنیده ای تو مگر از زبان من
خونم حلال باد بدشمن اگر کند
یک حرف درون حضور تو خاطرنشان من.
(از تذکرهء حزین ص119) (از فرهنگ سخنوران).

امـینای رشتی.

[اَ نا یِ رَ] (اِخ) علاقه بند و شاعر بود. (قرن 10 هجری). او راست:
ز بس کـه بی ادبی کرد تیشـهء فرهاد
سر خجالت او که تا بحشر درون پیش است.
(از تذکرهء نصرآبادی ص380) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران).

امـینای رودسری.

[اَ نا یِ سَ] (اِخ)شاعر و مـیرزاصالح (برادرزادهء اسکندربیک ). وزیر لاهیجان بود. صاحب تذکرهء نصرآبادی نویسد: غزل ردیف افتادگی کـه باسم امـینای دقاق یزدی بزبانـها افتاده از امـینای رودسری است، از آن غزل است:
خاکساری طور و ما موسی عصا افتادگی
وحی ما خاموشی و معراج ما افتادگی
حاصل افتادگی از سرو پرسیدیم گفت
ابتدا گردن فرازی انتها افتادگی.
(از تذکرهء نصرآبادی ص380) (از تذکرهء صبح گلشن ص 42) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران).

امـینای شیرازی.

[اَ نا یِ] (اِخ) از شاعران قرن دهم هجری است. او راست:
جوهر علاج سستی طالع نمـی کند
ورنـه چنار جوهرش از اره نیست کم.
(از تذکرهء نصرآبادی ص123) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران).

امـینای فراهانی.

[اَ نا یِ فَ] (اِخ) از شاعران معاصر شاه عباس اول و صاحب فضل و پرهیزکار و مجاور نجف اشرف بود. از اوست (خطاب بـه خانـهء کعبه):
ای کعبه، فدای چاک دامان تو من
لیلی تو و مجنون بیـابان تو من
حسن تو کجا حوصلهء وصف کجا
باید دیدن ترا کـه قربان تو من.
(از تذکرهء نصرآبادی ص183) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران). و رجوع بـه تذکرهء نصرآبادی و صبح گلشن ص41 و فرهنگ سخنوران شود.

امـینای کرمانی.

[اَ نا یِ کِ] (اِخ) از شاعران قرن یـازدهم هجری بود و بشغل کاسه گری اشتغال داشت. نصرآبادی نویسد: طبعش خالی از لطفی نیست. از اوست:
سرو را پای رعونت درون گل از رفتار تست
آب و رنگ نُه چمن صرف گل رخسار تست
هر پریشانی کـه جمع آوردم از زلف تو بود
مایـهء آشفتگی ها طرهء طرار تست.
(از تذکرهء نصرآبادی ص382) (از تذکرهء صبح گلشن ص 41 و 42) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص 103) (از فرهنگ سخنوران).

امـینای .

[اَ نا یِ نَ جَ] (اِخ) پسر ملامحمود، کلیددار نجف اشرف. از شاعران قرن یـازدهم هجری بود. نصرآبادی نویسد: طبعش خالی از لطفی نیست. از اوست:
فرصتم کی شد کـه گیرم دامن وصلی بکف
از گریبان دست اگر برداشتم بر سر زدم.
(از تذکرهء نصرآبادی ص306) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران). و رجوع بـه فرهنگ سخنوران شود.

امـینای یزدی.

[اَ نا یِ یَ] (اِخ) مشـهور بـه دقاق یـا دقائق(1). از شاعران قرن یـازدهم هجری و در فن قطعه و تاریخ و لغز و معما و صنایع شعری استاد بود. از اوست:
از پستی دیوار درون کاشانـه
بر گوشـه نشین متاز ای فرزانـه
از تیر دعای او حذر کن زنـهار
پرزور بود کمان کوته خانـه.
(از تذکرهء نصرآبادی ص199) (از تذکرهء صبح گلشن ص 42) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص103) (از فرهنگ سخنوران).
(1) - درون تذکرهء نصرآبادی و الذریعة دقاق و در صبح گلشن دقائق است.

امـین احمد رازی.

[اَ اَ مَ دِ] (اِخ) پسر خواجه احمد. مؤلف تذکرهء معروف هفت اقلیم است. پدرش از طرف شاه طهماسب کلانتر ری بود و امـین احمد بـه هند سفر کرد و هفت اقلیم را درون سال 1028 ه .ق ./ 1691 م. تألیف کرد. جلد اول این کتاب بـه سال 1939 م. درون کلکته بچاپ رسیده و نسخه های خطی آن درون کتابخانـهء سپهسالار و کتابخانـه های دیگر وجود دارد. (از تاریخ ادبیـات رضازادهء شفق ص398) (از تاریخ ادبیـات ادوارد براون ترجمـهء رشید یـاسمـی ص297) (از فرهنگ سخنوران ص یـا). و رجوع بـه فهرست کتابخانـهء مدرسهء سپهسالار ج 2 ص482 شود.

امـین اسرائیلی.

[اَ نِ اِ] (اِخ) محمدامـین اسرائیلی. شاعر و اصلش از هندوستان بود و در شـهر محمدپور اقامت داشت و نواب سعادت اللهخان بود. بنا بنوشتهء صاحب صبح گلشن دیوان شعر داشته و کتاب گلشن سعادت ازوست. بیت زیر درون صبح گلشن از وی نقل شده:
نجابت هر کرا چون مـهر با رفعت قرین باشد
اگر بر چرخ چارم رفت چشمش بر زمـین باشد.
(از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از تذکرهء صبح گلشن ص41) (از فرهنگ سخنوران).

امـین اصفهانی.

[اَ نِ اِ فَ] (اِخ) مـیرزا امـین بن مـیرزا عبدالله بن خواجه علیشاه. شاعر و مدت شش سال وزیر شروان بود (قرن 11 هجری). ازوست:
حاصل زندگی جز این نبوَد
که بمـیردی برایی.
(از تذکرهء نصرآبادی ص78) (از الذریعه قسم اول از جزء تاسع ص103) (از فرهنگ سخنوران).

امـین الاطباء .

[اَ نُلْ اَ طِبْ با] (اِخ)مـیرزا احمد رشتی. حکیم باشی ناصرالدین شاه و شاعر بود. (از فرهنگ سخنوران). و رجوع بـه المآثر و الاَثار ص 210 و 211 شود.

امـین الامناء .

[اَ نُلْ اُ مَ] (اِخ) ابوعبدالله حسین بن طاهر وزان مصری. درون اوایل خلافت الحاکم بامرالله فاطمـی عهده دار امور بیت المال بود و سپس بوزارت رسید و دو سال بعد بدستور الحاکم بامرالله کشته شد (405 ه . ق.). (از اعلام زرکلی چ 1 ج 2 ص 249).

امـین الخوری.

[اَ نُلْ] (اِخ) امـین بن یوسف بن ابراهیم بن اسطفان. پزشویسنده و ادیب عرب. درون لبنان متولد شد و بسوریـه و مصر رفت. او را کتابهایی است. (1302 - 1338 ه .ق .). (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص130). و رجوع بـه همـین کتاب شود.

امـین الدوله.

[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ)ابوالحسن... بن غزال بن ابی سعید، مشـهور بـه ابن غزال. درگذشته بـه سال 648 ه .ق . وزیر ملک صالح. از اکراد مصر و دانشمند و طبیب بود. او راست: «النـهج الواضح». (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص129). و رجوع بـه همـین کتاب و قاموس الاعلام ترکی ج 2 ص1043 شود.

امـین الدوله.

[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ) حسن بن عماربن ابی الحسن. از وزراء الحاکم بامرالله خلیفهء فاطمـی مصر بود. ابن خلکان او را بـه بزرگی و خردمندی ستوده است. وفات 390 ه .ق . (از الاعلام زرکلی چ 1 ص235).

امـین الدوله.

[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ)فرخ خان... از رجال دورهء قاجاریـان. درون سال 1229 یـا 1230 ه .ق . متولد گردید و در 1288 ه .ق . درون تهران درگذشت. وی بسفارت و نمایندگی دولت ایران بکشورهای اروپا رفت. مردی کافی بود و در اروپا بعلت رفتار متین و ابراز کفایت مورد احترام دول اروپایی بخصوص فرانسویـها واقع شد و در فرانسه بمناسبت ورود او سازی بنام هزاردستان تهران ساختند که تا با پیـانو نواخته شود. درون پاریس بـه سال 1857 م. بعضویت لژ فراماسونری انتخاب شد. به منظور تحقیق درون احوال او کـه فصلی از تاریخ روابط ایران و اروپا را تشکیل مـیدهد رجوع بـه تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه تألیف مستوفی و کتاب مخزن الوقایع [ شرح مسافرت فرخ خان بفرنگ بقلم مـیرزا حسین سرابی وی ] و مجلهء وحید سال 3 و مجلهء یغما بهمن ماه 1344 ه .ش . شود.

امـین الدوله.

[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ)موفق الدین هبة اللهبن صاعدبن هبة الله بغدادی، مشـهور بـه ابن تلمـیذ. شاعر و طبیب بیمارستان عضدی بود. رجوع بـه ابن تلمـیذ موفق الدین شود.

امـین الدوله.

[اَ نُدْ دَ لَ] (اِخ) مـیرزا علی خان. درون سال 1315 ه .ق . درون اوایل سلطنت مظفرالدین شاه بوزارت عظمـی رسید و در سال 1316 عزل گردید. ملک الشعراء بهار مـی نویسد: امـین الدوله ازجملهء اصلاح طلبان و پیشروان تجدد و آزادیست و ارتباط او با مـیرزا حسن خان سپهسالار و شیخ محسن خان مشیرالدوله و مـیرزا ملکم خان و مخالفت آنـها با سیـاست داخلی و خارجی امـین السلطان[ صدراعظم وقت ]مـی رساند کـه از هواداران دوستی ایران و ملل دموکراسی بوده است. تمایل او بدولتهای دموکرات و اعجاب او از مشاهدهء قانون و عدالت و آبادی زندگی ممالک راقیـه و تأسف وی بر ناامنی و ظلم و بی قانونی و خرابی و فقر و جهل کشور از فحوای یـادداشتهای او پیداست. امـین الدوله درون ایجاد رسم الخط جدید (شکسته نستعلیق) و طرز ساده نویسی از سرآمدان زمان خویش بشمار مـی آید. وفات وی بـه سال 1322 ه .ق . اتفاق افتاد. (از سبک شناسی ج 3 صص 381 - 382). و رجوع بـه همـین کتاب و تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه ج 2 شود.

امـین الدوله ای.

[اَ نُدْ دَ /دُو لَ / لِ] (ص نسبی) نوعی برنج. (یـادداشت مؤلف). || نوعی پیچ (گل). (از یـادداشت مؤلف). و رجوع بـه پیچ شود.

امـین الدین.

[اَ نُدْ دی] (اِخ) ابن شیخ کریم و برادر بزرگ فداحسین (قرن 13 هجری). بـه اردو و فارسی شعر مـیگفته و او راست رسالهء «نثر بهار». از اوست:
نوبهار اینک چو حسن گلرخان رنگین اداست
نرگس شـهلا برنگ ما سراپا چشمـهاست
ساقیـا از جانب ما تشنگان غفلت چراست
فصل گل آمد و شیشـه و ساغر کجاست؟
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص83).

امـین الدین.

[اَ نُدْ دی] (اِخ) ابوزکریـا یحیی بن اسماعیل اندلسی بیـاسی. از دانشمندان مشـهور زمان خود و در طب و ریـاضیـات استاد بود. از مغرب بمصر آمد و در قاهره اقامت جست و از آنجا بـه دمشق رفت و در آنجا بود که تا درگذشت. (از عیون الانباء ج 2 ص 163). و رجوع بـه همـین کتاب شود.

امـین الدین.

[اَ نُدْ دی] (اِخ) (امـیر...) پسر شـهاب الدین فضل. از سرداران و ملازم سلطان ابوسعید بهادر بود. (از حبیب السیر چ خیـام ج 3 ص356). رجوع بـه سربداران شود.

امـین الدین.

[اَ نُدْ دی] (اِخ)جبرئیل بن شیخ صالح بن قطب الدین، پدر شیخ صفی الدین اسحاق، سرسلسلهء صفویـان است. رجوع بـه حبیب السیر چ خیـام ج 2 صص412 - 414 شود.

امـین الدین.

[اَ نُدْ دی] (اِخ) خواجه... محمود. از وزرای ابوالغازی حسین مـیرزا (در گذشته بـه سال 911 ه .ق .) از سلسلهء تیموری بود. (از حبیب السیر چ خیـام ج 4 ص112).

امـین الدین.

[اَ نُدْ دی] (اِخ) فضل بن علی فضل هبری، ملقب بـه امـین الدین و مکنی بـه ابوعلی. از مشاهیر محدثان و مفسران و فقهای قرن ششم هجری است. رجوع بـه ابوعلی... شود.

امـین الدین.

[اَ نُدْ دی] (اِخ) لقب عبدالوهاب بن احمدبن وهبان دمشقی است. (یـادداشت مؤلف). رجوع بـه عبدالوهاب... شود.

امـین الدین.

[اَ نُدْ دی] (اِخ) نصر یـا نصیر یـا ناصر. جد دوم حمدالله مستوفی کـه مدتی سمت استیفای عراق را داشته و بعد از آن شغل کناره جسته و بزهد و عبادت پرداخته است. (از تاریخ مغول عباس اقبال ص 523) (از نزهة القلوب چ لیدن ص48).

امـین الدین اربلی.

[اَ نُدْ دی نِ اِ بِ](اِخ) علی بن عثمان بن علی سلیمان. شاعر و صوفی بود. رجوع بـه علی... و علی سلیمانی شود.

امـین الدین بلیـانی.

[اَ نُدْ دی نِ بَلْ](اِخ) شیخ... محمد بن علی بن مسعود. درگذشته بـه سال 745 ه .ق . عارف بزرگ و مشـهور قرن هشتم بود. صاحب شیرازنامـه از او چنین نام مـی برد: «الشیخ الامام صاحب الکشف و الالهام ملک الطریقة عمدة هداة الطرقات (؟) قدوة مشایخ الطبقات سر الله فی الارضین امـین الملة و الدین محمد بن علی بن مسعود سند المجتهدین و محیی مآثر سیدالمرسلین»، و در شرح حال او مـی نویسد کـه خرقهء طریقت از دست عم بزرگوار خود اوحدالدین عبدالله بلیـانی قدس سره پوشیده است. خواجوی کرمانی از مریدان شیخ امـین الدین بود و حافظ درون قطعه ای کـه پنج نفر از گذشتگان را کـه هر یک از جهتی سبب برکت و سعادت و رفاه مردم فارس بوده اند نام مـی برد از وی چنین یـاد مـیکند:
دگر بقیـهء ابدال شیخ امـین الدین
که یمن همت او کارهای بسته گشاد(1).
در مجمع الفصحا رباعی زیر بدو نسبت داده شده:
آنانکه فلک ز نور دهر آرایند
تا ظن نبری کـه بازنایند، آیند
از دامن آفتاب که تا جیب زمـین
رسمـی هست که که تا خدا نمـیرد زایند.
و نیز:
ای دل بعد زنجیر چو دیوانـه نشین
در دامن درد خویش مردانـه نشین
زآمد شدن بیـهده خود را پی کن
معشوق چو خانگی هست در خانـه نشین.
(از تاریخ عصر حافظ ج 1 ص85 و 125) (از مجمع الفصحا چ سنگی ج 1 ص67) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از فرهنگ سخنوران).
(1) - مطلع قطعه اینست:
بعهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق
به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد.
حافظ (دیوان چ قزوینی - غنی ص363).

امـین الدین تبریزی.

[اَ نُدْ دی نِ تَ](اِخ) حاجی... مشـهور بـه حاجی دده. شاعر و عالم بـه حدیث و تفسیر بوده و امـین و گاهی نوری(1) تخلص مـیکرده است. قصاید متعدد درون مدح امـیر شیخ حسن نویـان گفته و مدتی هم درون بغداد منادم سلطان اویس بوده و در سال 758 ه .ق . درگذشته است. دیوان وی دوهزاروپانصد بیت شعر دارد. از اوست:
جان مشتاقان ببویت زنده از باد صبا
حبذا بادی کـه از کوی تو آید حبذا.
در چمن دوش ببوی تو گذر مـیکردم
قدم لاله تر از خون جگر مـیکردم
چشم نرگس بخیـال نظرت مـیدیدم
وآنگه از ناوک چشم تو حذر مـیکردم.
(از دانشمندان آذربایجان ص53).
(1) - بمناسبت انتساب بـه شیخ نورالدین اسفراینی.

امـین الدین جهرمـی.

[اَ نُدْ دی نِ جَ رُ](اِخ) خواجه... ندیم شاه ابواسحاق بود و عبید زاکانی اشعار شنیعی درون هجو او و زنش گفته است. (از تاریخ عصر حافظ ج 1 ص125 حاشیـهء 2). و رجوع بـه مقدمـهء منتخب لطائف عبید زاکانی شود.

امـین الدین کازرونی.

[اَ نُدْ دی نِ زِ](اِخ) رجوع بـه امـین بلیـانی شود.

امـین السلطان.

[اَ نُسْ سُ] (اِخ) مـیرزا علی اصغرخان اتابک اعظم، پسر آقامحمد ابراهیم. امـین سلطان از رجال دورهء ناصرالدین شاه بود کـه در سال 1310 ه .ق . بصدارت رسید و تا کشته شدن ناصرالدین شاه (1313 ه .ق .) درون این سمت باقی بود. بعد از اینکه مظفرالدین شاه بسلطنت رسید معزول گردید و بار دیگر درون سال 1316 بصدارت رسید و تا سال 1321 صدراعظم بود. درون این سال استعفا کرد و باروپا رفت، چون محمدعلی شاه بسلطنت رسید او را از اروپا دعوت نمود و بصدارت برگزید اما صدارت او طولی نکشید و در رجب 1325 ه .ق . بقتل رسید.

امـین السلطانی.

[اَ نُسْ سُ] (ص نسبی)منسوب بـه امـین السلطان. نوعی قران و دوقرانی و پنج قرانی و غیره کـه سکه و برش منظم و زیبا داشت. (یـادداشت مؤلف).

امـین السلطنـه.

[اَ نُسْ سَ طَ نَ / نِ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع بـه فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 شود.

امـین الضرب.

[اَ نُضْ ضَ] (اِخ) حاجی محمدحسن اصفهانی... ابن مـهدی بن محمد رحیم. از بازرگانان مشـهور دورهء قاجاری و از اولینانیست کـه نخستین مرتبه درون ایجاد کارخانـه های صنعتی درون ایران کوشیده اند. وی امتیـاز راه آهن محمودآباد مازندران را گرفت و قصد داشت دریـای خزر را با راه آهن بـه تهران متصل کند. از کارخانـه هایی کـه بوسیلهء امـین الضرب دایر گردید کارخانـهء بلورسازی و چینی سازی و ابریشم تابی و چراغ برق تهران بود. وی درون عین حال مردی متدین و دانش دوست بود، طبع بحارالانوار مجلسی درون 26 مجلد بهمت این مرد انجام گرفت. بعد از اینکه ضرابخانـه بطرز جدید درون ایران تأسیس گردید ناصرالدین شاه درون سال 1300 ه .ق . ریـاست آنرا بـه امـین الضرب واگذار کرد و عایدات آن کـه سالیـانـه 25هزار تومان بود جزو عایدات مالیـهء مملکت محسوب مـیگردید. و رجوع بـه حسین امـین الضرب دوم درون همـین لغت نامـه شود.

امـین الضرب.

[اَ نُضْ ضَ] (اِخ) حسین ... دوم (1288 - 1351 ه .ق .). پسر حاج محمدحسن اصفهانی. از بازرگانان معتبر و از رجال اقتصادی ایران درون دورهء اخیر بود. رجوع بـه حسین امـین الضرب دوم و امـین الضرب حاج محمدحسن درون همـین لغت نامـه شود.

امـین الملک.

[اَ نُلْ مُ] (اِخ) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع بـه فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه تألیف مستوفی چ 2 شود.

امـین الملة.

[اَ نُلْ مِلْ لَ] (اِخ) از لقب های سلطان محمود غزنویست. (از ترجمـهء تاریخ یمـینی). و او را بیشتر یمـین الدوله و امـین المله مـی گفتند. رجوع بـه محمود و غزنویـان شود.

امـین الواعظین.

[اَ نُلْ عِ] (اِخ) شیخ اسدالله انصاری دزفولی شوشتری. او راست: اخبارالخلفاء و تذکرة العروض و المواعظ و حدائق الادب و دیوان عربی و فارسی.1353 ه .ق . درگذشت. (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص104).

امـین بلخی.

[اَ نِ بَ] (اِخ) محمدامـین. شاعر و از ملازمان بابر مـیرزا (قرن 9 هجری) بود و در استرآباد درگذشت. وی پدر امـینی بلخی سمرقندی است. از اوست:
ای سیـه چشم خطائی مرغ جان را با تو انس
وز سیـه چشمان دیگر همچو آهو دل برم.
(از ترجمـهء مجالس النفایس چ حکمت ص43) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص104) (از فرهنگ سخنوران). و رجوع بـه امـینی بلخی سمرقندی شود.

امـین بهله دوز سمرقندی.

[اَ نِ بَ لَ زِ سَ مَ قَ] (اِخ) پسر استاد عوض. درون بهله دوزی استاد و شاعر بود. از اوست:
مـی سازدم ز خندهء دندان نمای خویش
آن نازنین ضیـافت شیر و شکر مرا.
(از تذکرهء روز روشن چ رکن زادهء آدمـیت ص 83).

امـین پاشا فکری.

[اَ فِ] (اِخ) امـین بن عبدالله بن محمد بلیغ. از دانشمندان و بزرگان مصر بود. او را تصانیفی است. (1272 - 1316 ه . ق.). (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص130).

امـین تبریزی.

[اَ نِ تَ] (اِخ)(1) زرگر و شاعر قرن دهم هجری بود. او راست:
امروز کرده غنچه بسی گفتگوی ما
زآن گفتگو شکفته گل آرزوی ما.
صبر از رخ او درون دل بیچاره ندارم
جز جان درون غم او چاره ندارم.
(از تحفهء سامـی ص132) (از دانشمندان آذربایجان ص 54) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص104) (از فرهنگ سخنوران).
(1) - درون دانشمندان آذربایجان باسم امـینی آمده.

امـین تبریزی.

[اَ نِ تَ] (اِخ) مـیرزا امـین، پسر مـیرزا نوری بیگ. شاعر و خوش خط بوده. درون آخر عمر استیفاء شیراز را داشته. (قرن 11 هجری). از اوست:
نوگل من غنچه را خندان کند درون زیر پوست
عشق او درون کار جان کند درون زیر پوست
دیدهء بادام از آن سازد مشبک خانـه را
تا تماشای رخت پنـهان کند درون زیر پوست.
(از تذکرهء نصرآبادی ص104) (از فرهنگ سخنوران).

امـین جان.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش نمـین شـهرستان اردبیل با 702 تن سکنـه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

امـین جندی.

[اَ نِ جُ] (اِخ) شیخ امـین بن خالدبن محمد بن احمد جندی. شاعر عرب و از بزرگان شـهر حمص بود. درون این شـهر متولد شد و در همانجا درگذشت (1257 ه .ق .). (از اعلام زرکلی چ 1 ص 128). و رجوع بـه همـین کتاب شود.

امـین حضرت.

[اَ حَ رَ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاریـه بود. برادر بزرگ امـین السلطان مـیرزا علی اصغرخان اتابک این لقب را داشت. رجوع بـه تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 ص374 شود.

امـین حضور.

[اَ حُ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع بـه فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 شود. || (اِخ) نام سه راهی هست در تهران درون محل تقاطع خیـابان ری و امـیرکبیر (چراغ برق) و ایران (عین الدوله).

امـین خان.

[اَ] (اِخ) پانزدهمـین حاکم از حکام بنگاله قبل از 677 ه . ق. (از معجم الانساب زامباور ج 2 ص 426).

امـین خلوت.

[اَ خَلْ وَ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاریـه بود. رجوع بـه فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه چ 2 ج 1 شود.

امـین خوانساری.

[اَ نِ خوا / خا] (اِخ)قاضی امـین. قاضی خوانسار و شاعر بود. (قرن 11 هجری). از اوست:
مرا دردی ز دل بیرون نکردی
که صد درد دگر افزون نکردی
بسویم یک نگاه از گوشـهء چشم
نکردی که تا دلم را خون نکردی.
(از تذکرهء نصرآبادی ص200 و 201) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص104). و رجوع بـه صبح گلشن ص 41 و فرهنگ سخنوران شود.

امـین داشتن.

[اَ تَ] (مص مرکب)ایتمان. (تاج المصادر بیـهقی). مورد اعتماد داشتن. رازدار شمردن :
ترا من خردمند پنداشتم
باسرار ملکت امـین داشتم.سعدی.
و رجوع بـه امـین شود.

امـین دفتر.

[اَ دَ تَ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع بـه فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 شود.

امـینسکو.

[اِ نِ کُ] (اِخ)(1) مـیخائیل. (1850 - 1889 م.). شاعر بزرگ رومانی است. (از لاروس). و رجوع بـه همـین کتاب شود.
(1) - Eminesco (Eminescu), Mihail.

امـین شمردن.

[اَ شِ / شُ مَ / مُ دَ] (مص مرکب) امانت دار پنداشتن :
چون شمارندش امـین و رازدان
دام دیگرگون نـهم درون پیششان.مولوی.

امـین عظیم آبادی.

[اَ نِ عَ] (اِخ) مولانا محمدامـین الله عظیم آبادی. از دانشمندان هندی و شاعر فارسی گوی بود و بنا بنوشتهء صاحب تذکرهء روز روشن درون مدرسهء عالی انگلیسی درون کلکته اوقات صرف مـی کرده. قصیده ای درون مدح پیغمبر اسلام گفته کـه بکمال بلاغت موزون هست و مطلع آن اینست:
مخدرات سراپرده های قرآنی
چه دلبرند کـه دل مـی برند پنـهانی.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص86).

امـین عمری.

[اَ نِ عُ مَ] (اِخ) امـین بن خیرالله. (1150 - 1203 ه .ق .). از نوابغ عراق و شاعر و دارای تألیفات بسیـار است. (از اعلام زرکلی چ 1 ص129). و رجوع بـه همـین کتاب شود.

امـین فارسی.

[اَ نِ] (اِخ) رجوع بـه امـین الدین بلیـانی شود.

امـین قمـی.

[اَ نِ قُ] (اِخ)احمدقلیخان. درون زمان عالمگیر پادشاه هند درون زمرهء ملازمان شاهی درآمد و در زمان محمدشاه بـه امارت رسید و در حملهء نادرشاه بهند کشته شد. شاعر بود و دیوان وی دوهزار بیت شعر داشت. از اوست:
در کوی عشق یـار قراری گرفته ایم
از خویش رفته ایم و کناری گرفته ایم.
(از تذکرهء صبح گلشن چ هند ص40 و 41).

امـین قمـی.

[اَ نِ قُ] (اِخ) مـیرمحمد امـین بزاز، فرزند مـیرابوالفتح بزاز. شاعر قرن یـازدهم هجری بود. ازوست:
من نمـی دانم درین صحرا شکارانداز کیست
نقش پای هر غزالی صید درخون خفته ایست.
(از تذکرهء نصرآبادی ص115) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از فرهنگ سخنوران).

امـین کاشانی.

[اَ نِ نی] (اِخ) خواجه محمدامـین کوسج. شاعر نکته سنج و سخن سرای و از بزرگان کاشان بود. لطفعلی بیک صاحب آتشکده دیوان او را دیده بود. از اوست:
گفتم کـه دلم هست بـه پیش تو گرو
دل بازده آغاز مکن قصهء نو
افشاند هزار دل ز هر حلقهء زلف
گفتا دل خود بجوی و بردار و برو.
(از تذکرهء صبح گلشن چ هند ص41) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از آتشکدهء آذر چ بمبئی ص241) (از فرهنگ سخنوران).

امـین .

[اَ کَ دَ] (مص مرکب)اعتبار دادن. معتبر نمودن. اعتماد داشتن. (ناظم الاطباء). تأمـین. (دهار) (تاج المصادر بیـهقی). ایتمان. (فرهنگ فارسی معین، ذیل ایتمان) :
از تو گر او را امـین کنی بستاند
او نـه ببسیـار چیز عمر تو بسیـار.ناصرخسرو.

امـین گشتن.

[اَ گَ تَ] (مص مرکب)امـین شدن :
چو دیدم کـه در دیر گشتم امـین
نگنجیدم از خرمـی بر زمـین.(بوستان).

امـین لاهوری.

[اَ نِ] (اِخ) درون تذکرهء روز روشن چ تهران ص83 رباعی زیر و یک رباعی دیگر از اشعار او آمده:
ما را بجهان غیر تو مرغوب نباشد
هر خوب کـه دیدیم ز تو خوب نباشد
کاری نکند بجهان غیر محبت
گر جور و جفا شیوهء محبوب نباشد.

امـین لشکر.

[اَ لَ کَ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع بـه فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه تألیف مستوفی چ 1 ج 1 شود.

امـین لو.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان اردبیل با 377 تن سکنـه. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

امـین مالیـه.

[اَ نِ لی یَ/یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) درون دورهء قاجاریـان رئیس دارایی را درون شـهرستانـها امـین مالیـه مـی گفتند.

امـین مشـهدی.

[اَ نِ مَ هَ] (اِخ) مولانا محمدامـین طبیب و شاعر و معاصر صادقی کتابدار (قرن 10 هجری) بود. از اوست:
آنم کـه جهان جهان غمم ماحضر است
وز آه پیـاپیم فلک درون حذر است
از آتش دوزخم مترسان کـه مرا
سوزی هست که صد دوزخ از او درون خطر است.
(از مجمع الخواص ص268) (از فرهنگ سخنوران).

امـین ملک.

[اَ مـی مَ لِ] (اِخ)پسردایی و پدرزن جلال الدین خوارزمشاه. درون موقع حملهء چنگیزخان حاکم هرات بود و در وقت عبور جلال الدین از آب سند وی بـه برشاوور منـهزم و در آنجا بدست قوم مغول کشته شد. این شخص را مورخان باشکال مختلف امـین ملک، امـین الملک، یمـین ملک، امـیرخان و ملک خان نوشته اند. (از تاریخ جهانگشای جوینی چ لیدن ص147 و حاشیـهء همان صفحه) (از تاریخ مغول عباس اقبال ص37 و 59 و 111).

امـین نزلابادی.

[اَ نِ نَ] (اِخ) امـیر امـین الدین. شاعر قرن نـهم هجری و صاحب مثنوی شمع و پروانـه و چند مثنوی دیگر است. از اوست:
دیده چون آینـهء روی تو دیدن گیرد
از تحیر ز مژه آب دویدن گیرد.
(از تذکرة الشعراء دولتشاه سمرقندی چ سنگی ص 197) (از فرهنگ سخنوران).

امـین نصرآبادی.

[اَ نِ نَ] (اِخ) مـیرزا امـین، نوادهء خال محمدطاهر نصرآبادی، صاحب تذکرهء نصرآبادی. شاعر قرن یـازدهم هجری بود و در حساب و نجوم مـهارت داشت. از اوست:
کی نصیحت درون دل سنگین دلان دارد اثر
در زمـین نرم تخم افزون دمد اندیشـه را.
(از تذکرهء نصرآبادی صص453 - 454).
و رجوع بـه همـین کتاب و فرهنگ سخنوران شود.

امـین نیشابوری.

[اَ نِ نِ] (اِخ) مـیرمحمد امـین خان نیشابوری، ملقب بـه برهان الملک. شاعر و صوبه دار ملک اودهء هند بود و در هنگام ورود نادرشاه بدهلی درون این شـهر بـه سال 1151 ه .ق . درگذشت. از اوست:
ز کدام ره بیـایم کـه بچشم تو درآیم
که بدور چشم مستت همـه نیزهء سپاه است.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص76).

امـینة.

[اَ نَ] (اِخ) از اعلام زنان است. رجوع بـه فهرست اعلام تاریخ طبری چ بیروت و اعلام النساء ج 1 شود.

امـینـه.

[اَ نِ] (فرانسوی، اِ)(1)(اسیدهای...) موادی هستند کـه عامل اسیدی و عامل امـینی(2) دارند. ساده ترین آنـها آمـینواستیک اسیدها یـا گلیکول (گلیسین)
COOH ـــ 2CH
2NH
است کـه شیرین مزه هست و درون صفرا نیز وجود دارد. اغلب اسیدهای امـینـه اجسام تبلورپذیرند و ممکن هست که چند عامل اسید و چند عامل امـین داشته باشند. درون این صورت اگر غلبه با عامل امـین باشد اثر قلیـایی، و اگر غلبه با عوامل اسیدی باشد اثر اسیدی دارند. از اجتماع دو ملکول اسیدامـینـه جسمـی بنام دی پپتید بدست مـی آید:
COOH ــ2CH ــNH ــCO ــ2 CHــN2H
و از اجتماع چند ملکول پلی پپتید بدست مـی آید. پلی پپتیدهایی کـه دارای جرم ملکول زیـادند پروتیدها را تشکیل مـیدهند. (از کتب شیمـی رسمـی).
(1) - Amine. (2) - رجوع بـه امـینـها شود.

امـینـها.

[اَ] (اِ مرکب) موادی آلی و از مشتقات آمونیـاک مـی باشند کـه در آنـها بجای یک یـا چند هیدروژن آمونیـاک یک یـا چند ئیدروکربور قرار گرفته است. اگر یک ئیدروکربور بجای یک هیدرژن قرار گرفته باشد امـین حاصل را نوع اول و اگر بجای دو هیدرژن دو ئیدروکربور قرار گرفته باشد آنرا امـین نوع دوم و در صورتی کـه بجای سه هیدرژن سه ئیدروکربور قرار گیرد آنرا امـین نوع سوم مـی خوانند:
امـینـهایی کـه ئیدروکربور آنـها از نوع معطر(1)است امـین معطر خوانده مـی شوند. امـینـها خواصی شبیـه بـه آمونیـاک دارند، اسیدها را خنثی مـی کنند و بصورت محلول درون آب اثر قلیـایی دارند، اثر قلیـایی محلول امـینـهای خطی از آمونیـاک بیشتر و اثر قلیـایی امـینـهای معطر از آمونیـاک کمتر است. (از کتب رسمـی شیمـی).
.
(فرانسوی)
(1) - Aromatique

امـین همایون.

[اَ هُ] (اِ مرکب) از القاب دورهء قاجاری بود. رجوع بـه فهرست اعلام تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریـه تألیف مستوفی چ 2 ج 1 شود.

امـینی.

[اَ] (ص نسبی) منسوب بـه امـین. || (اِخ) طایفه ای از اهالی قزوین. (ناظم الاطباء).

امـینی.

[اَ] (حامص) امـین بودن. امانت دار بودن :
از وفاداری و امـینی او
شاد بودم بـه هنی او.نظامـی.

امـینی استرآبادی.

[اَ یِ اَ تَ] (اِخ)مـیرسید... از معاصران صادقی کتابدار (قرن 10 هجری) و شاعر بود. از اوست:
ناز چشم ستم انگیز ترا بنده شوم
رنجش مصلحت آمـیز ترا بنده شوم.
(از مجمع الخواص ص95 و 96) (از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص105) (از فرهنگ سخنوران).

امـینی بلخی.

[اَ نیِ بَ] (اِخ) ابوسراقه عبدالرحمان احمدبن نجار. از شعرای دورهء غزنوی و از مداحان محمود غزنوی بوده. رجوع بـه ابوسراقه درون همـین لغت نامـه شود.

امـینی بلخی سمرقندی.

[اَ نیِ بَ یِ سَ مَ قَ](اِخ) پسر محمدامـین بلخی و از معاصران امـیرعلیشیر نوایی است. امـیر علیشیر مـی نویسد: «جوانی پسندیده و در نظم طبعش بغایت ملایم است»، و مطلع زیر را از او نقل کرده:
یـار درون سلسلهء ناز و عتابم دارد
باز دیوانگی عشق خرابم دارد.
(از ترجمـهء مجالس النفائس ص75) (از الذریعة قسم 1 از جزء 9 صص105 - 106).

امـینی دهلوی.

[اَ نیِ دِ لَ] (اِخ) از شاعران دورهء جهانگیر پادشاه بود و با نظام الدین بخشی دوستی داشت. از اوست:
هرگاه ز توسنت برم نام
آغاز شود ردیف انجام
همچون دل بیقرار عاشق
در خواب ندیده روی آرام.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص87).

امـینی سمرقندی.

[اَ نیِ سَ مَ قَ] (اِخ)مولانا... از شاعران قرن دهم هجری و معاصر سلطان سلیم است. صاحب مجالس النفائس نویسد: مردی فقیر و مسکین صفت و صالح هیئت هست و بطرز قصیده کمتر شعر گفته و دائم غزل مـی گفته، از اوست:
ای دل نشان ناوک آن دلربا شدی
در عاشقی نشانـهء تیر بلا شدی
سرو سهی بقد بلندت نمـیرسد
باد صبا بگرد سمندت نمـیرسد.
و چنانکه از مجالس النفائس برمـی آید درون زمان تألیف کتاب (928 ه .ق .) مولانا امـینی از زیـارت مکه مراجعت کرد و قصیده ای درون مدح سلطان سلیمان کـه در 926 بـه تخت جلوس کرده بود گفت. مطلع آن قصیده این است:
بداده زمان مملکت کامرانی
بکاوس عهد و سلیمان ثانی(1).
صله ای کـه بخاطر این قصیده بـه امـینی رسید سه هزار اقچهء عثمانی بود و وی با این صله ثروتمند شد و بقصد تجارت بسفر رفت. (از ترجمـهء مجالس النفائس چ تهران ص406 و 407). و رجوع بـه همـین کتاب شود.
(1) - تمام قصیده درون مجالس النفائس نقل شده و هر مصراع آن بحروف ابجد تاریخ جلوس سلطان سلیمان را تعیین مـی کند.

امـینی مراغی.

[اَ نیِ مَ] (اِخ) مـیرزا محمدتقی... از دانشمندان دورهء اخیر آذربایجان بود(1). مولد و منشأ و مدفن وی شـهر مراغه بود. مردی پرهیزکار و ستوده خصلت و بخشنده و غیور و از ریـا و تزویر گریزان بود. بترکی آذربایجانی و فارسی شعر مـیگفت. نسخهء خطی دیوان وی کـه در حدود پنج هزار بیت دارد درون کتابخانـهء آقای سلطان القرائی درون تبریز موجود است. از اوست:
ژنده مـی پوشم و صد فخر بکیوان دارم
افسر از فقر و ز خاک سیـه ایوان دارم
من چه محتاج بتاج و کمر زرینم
از قناعت کمر و تاج ز ایمان دارم.
(از الذریعه قسم 1 از جزء 9 ص106) (از ریحانة الادب ج 4 صص4 - 5). و رجوع بـه ریحانة الادب شود.
(1) - صاحب الذریعه تاریخ وفات وی را درون حدود سال 1330 ه . ق. نوشته و صاحب ریحانة الادب از قول جعفر سلطان القرائی مـی نویسد تاریخ وفاتش بدست نیـامد ولیکن درون اوایل مشروطیت (1324 ه .ق .) درون قید حیـات بوده.

امـینی مشـهدی.

[اَ نیِ مَ هَ] (اِخ) حسن... درون آتشکدهء آذر بیگدلی (چ شـهیدی ص88) و تذکرهء صبح گلشن (چ هند ص42) جزء شاعران قلمداد شده. صاحب آتشکده نویسد: بجودت طبع موصوف و بشعرشناسی معروف است. از اوست:
دل مرا کشتهء آن غمزهء پرفن مـیخواست
للَّه الحمد چنان شد کـه دل من مـیخواست.

امـینیـه.

[اَ نی یَ] (اِخ) مدرسه ای بوده هست در دمشق، گویند درون آن حال کـه غزالی ترک مسند درس گفته و سیر و سیـاحت اختیـار کرده بود وارد این مدرسه شد. حلقهء درس دائر بود و استاد سخنان او را تدریس و «قال الغزالی» تکرار مـی کرد. غزالی از بیم اعجاب و غرور بر خویشتن بهراسید و بترک دمشق گفت. (از غزالی نامـه ص153).

امـینی یزدی.

[اَ نیِ یَ] (اِخ) ملازم خان زمان سیستانی بود. از اوست:
تا گَردصفت دامن یـاری نگرفتیم
از پا ننشستیم و قراری نگرفتیم.
(از تذکرهء روز روشن چ تهران ص87).

امـیون.

[اُمْ مـی یو] (ع اِ) جِ اُمّیّ درون حالت رفع. (از ناظم الاطباء). نانویسندگان. (ترجمان جرجانی مـهذب عادل بن علی): و منـهم امـیون لایعلمون الکتاب الا امانی. (قرآن 2/78). و رجوع بـه امـی شود.

امـیة.

[اُ مَیْ یَ] (ع اِ) مصغر امة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || قبیله ایست از قریش، اُمَویّ و اَمَویّ و اُمَیَّی بچهار یـاء منسوب هست بآن. (منتهی الارب). درون نسبت بـه امـیه اختلاف کرده اند، گروهی گفته اند منسوب بدان اُمَویّ هست و گروهی دیگر گفته اند درون نسبت باصل برمـیگردد و اَمَویّ مـیشود زیرا امـیه مصغر اَمَة هست و منسوب بـه امة، اَمَویّ مـیشود. (از صبح الاعشی ج 1 ص375)(1).
(1) - لفظ اَمَوی درون نسبت علقمة بن عبید اموی و مالک بن سبیع اموی نزد بعضی منسوب هست به اَمِوَة و آن شـهریست و صاحب قاموس گفته کـه در این معنی تأمل است. (از منتهی الارب).

امـیة.

[اُ مَیْ یَ] (اِخ) ابن حرثان بن اسکر لیثی کنانی مُضَری. شاعر مخضرم و سوار عرب و از بزرگان قوم خود بود. شرح احوال وی درون اغانی آمده است. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص130). وفات وی درون حدود سال 20 هجری است. (از فهرست نامـهایـان دیوان منوچهری چ دبیرسیـاقی ص293).

امـیة.

[اُ مَیْ یَ] (اِخ) ابن خلف بن وهب. از بزرگان قریش درون جاهلیت و از دشمنان پیغمبر اسلام بود. درون سال دوم هجری درون جنگ بدر کشته شد. (از صبح الاعشی ج 1 ص353) (از عقدالفرید ج 3 ص265) (از اعلام زرکلی چ 1 ج 1 ص130).

امـیة.

[اُ مَیْ یَ] (اِخ) ابن عبدالعزیز اندلسی، مکنی بـه ابوصلت. حکیم و ریـاضی دان و شاعر و طبیب بود. رجوع بـه ابوالصلت... شود.

امـیة.

[اُ مَیْ یَ] (اِخ) ابن عبد شمس بن عبد مناف بن قصی. از اجداد عرب درون جاهلیت و سرسلسلهء امویـان، خلفای اسلامـی شام و اندلس بود. رجوع بـه امویـان و امویـان اندلس شود.

امـیة.

[اُ مَیْ یَ] (اِخ) نام چند تن از صحابه است. رجوع بـه الاصابة فی تمـییز الصحابة ج 1 ص131 ببعد و فهرست اعلام تاریخ طبری چ بیروت شود.

امـیه.

[اَ یَهْ] (ع ن تف)آب بسیـارتر. (منتهی الارب). آب دارتر، گویند: البئر امـیه مماکانت. (ناظم الاطباء).

امـیهة.

[اَ هَ] (ع مص) جدری برآوردن ؛ امـهت الغنم امـهاً و امـیهةً، و نیز بطور مجهول اُمِهَتْ. (از منتهی الارب). و رجوع بـه امـیهة (ص) شود.

امـیهة.

[اَ هَ] (ع اِ) جوششی کـه در گوسپند درآید مانند آبله. (ناظم الاطباء). و در دعا بانسان گویند «آهة و امـیهة». (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). آبلهء . (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و گویند بثریست کـه درمـی آورد مانند آبله یـا حصبه. (از اقرب الموارد).

امـیهة.

[اَ هَ] (ع ص) مبتلا بـه امـیهة. (از اقرب الموارد). آبله برآورده. (ناظم الاطباء). مبتلا بـه جدری. مأموهة. مؤمـهة. (از منتهی الارب).

امـیی.

[اُ مَیْ یی] (ع ص نسبی)منسوب بـه امـیة کـه طایفه ای از قریش باشد. (ناظم الاطباء).

امـیین.

[اُمْ مـی یی] (ع اِ) جِ اُمّیّ درون حال نصب و جر: قل للذین اوتوا الکتاب والامـیین ءَاسلمتم. (قرآن 3/20). رجوع بـه امـی و امـیون شود.

ان.

[اَ] (اِ) بلغت زند و پازند، مادر. والده. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از انجمن آرا)(1). || هرگاه درون آخر کلمـه آرند افادهء فاعلیت کند، مانند افتان و خیزان. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از انجمن آرا). رجوع بـه «آن» درون همـین لغت نامـه شود.
(1) - هزوارش ana، پهلوی e بـه معنی این، درون گیلکی an(این) بعمتن، و هزوارش «آن» درون برهان قاطع «زک» آمده است. (از حاشیـهء برهان قاطع چ معین).

ان.

[اَ] (اِ) درون تداول عامـیانـه، گه. پلیدی. نجاست. فضلهء آدمـی و جانوران دیگر. (یـادداشت مؤلف). و رجوع بـه عن شود.

ان.

[ان] (پسوند) علامت جمع است. رجوع بـه «آن» شود.

ان.

[ِن] (پسوند) نون ماقبل مکسور. مانند این (ین) نسبت را مـیرساند، مانند: ریخن(1)، رشکن(2)، ریمن(3)، چرکن(4). و در یـادداشت مؤلف آمده است: «ان» درون لفجن، ریخن، فژاگن، رشگن، شپشن، خشمن، ژفگن و امثال آن مخفف این و «ین» و بجای این «ین» بود درون پشمـین، نمکین، رنگین و غیره.
(1) - برهان قاطع چ معین، حاشیـهء مربوط بـه ریخن.
(2) - برهان قاطع چ معین، حاشیـهء مربوط بـه ریمن و رشکن.
(3) - برهان قاطع چ معین، حاشیـهء مربوط بـه ریمن.
(4) - برهان قاطع چ معین، حاشیـهء مربوط بـه رشکن.

ان.

[اَ] (پیشوند) مرکب از اَ (علامت نفی) + ن (حرف واسطه) درون کلماتی مانند: انوشـه، انیران. (یـادداشت مؤلف).

ان.

[اَن ن] (ع مص) نالیدن. (یـادداشت مؤلف). نالیدنی: أنّ الرجل أناً و انیناً و اناناً و تأناناً (از باب ضرب). (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ریختن. (یـادداشت مؤلف): أنّ الماء أنّاً؛ ریخت آن آب را. || گاه بمعنی «کان» آید، کقولهم لاافعله ما ان فی السماء نجم؛ یعنی نمـی کنم این کار را که تا در آسمان ستاره ای هست. و همچنین لاافعله ما ان فی الفرات قطرة. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).

ان.

[اَ] (ع حرف) حرف مصدری هست و فعل مضارع را درون دو مورد نصب مـیدهد، نخست درون ابتداء کلام مانند «ان تصوموا خیر لکم» (قرآن 2/184) کـه در محل رفع است. دوم بعد از لفظی کـه بر معنی غیر یقین دلالت مـیکند، درون این صورت نیز درون محل رفع هست مانند «الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم». (قرآن 57/16). یـا درون محل نصب مانند «و ما کان هذا القرآن ان یفتری». (قرآن 10/37). یـا درون محل جر مانند «من قبل ان یأتی احدکم الموت». (قرآن 63/10). و گاهی فعل را جزم دهد مانند:
اذاما غدونا قال ولدان اهلنا
تعالوا الی ان یأتنا الصید نحطب(1).
و گاه فعل را مرفوع سازد چنانکه درون قرائت ابن محیص است: «لمن اراد ان یتم الرضاعة». (قرآن 2/233). (از شرح قاموس) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || مخفف از أنَّ ثقیله هست و درون این هنگام بعد از فعل یقین یـا فعلی کـه بمنزلهء یقین باشد واقع مـی شود و عمل نمـیکند، مانند «علم ان سیکون منکم مرضی» (قرآن 73/20). و حسبوا ان لاتکون فتنة. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || مفسره هست به معنی ای، مانند «فاوحینا الیـه ان اصنع الفلک» (قرآن 23/27) و آن بعد از جمله ای مـی آید کـه معنی قول درون آن باشد غیر حروف آن. و گاهی حرف جر بـه آن داخل مـیشود مانند «کتبت الیـه بان افعل». || بطور زاید به منظور تأکید مـی آید، مانند «و لما جاءت رسلنا لوطاً سی ء بهم» (قرآن 11/77) و آن بعد از لمای توقیتیـه است. و نیز بین «لو» و فعل قسم آید، مانند:
فأقسم ان لو التقینا و انتم
لکان لکم یوم من الشر مظلم.
و ممکن هست فعل قسم متروک باشد، مانند «اما والله ان لو کنت حیـاً». و همچنین بین کاف و مخفوض آن مـی آید مانند «کان ظبیة تعطو الی و ارق السلم» و آن نادر هست و بعد از اذا آید مانند «فامـهله حتی اذا ان کانـه». (از اقرب الموارد). و نیز بـه معنی شرط آید مانند انْ و هم مانند انْ به منظور نفی بکار رود. و همچنین«اذ» آید و گفته اند از آنست: «بل عجبوا ان جائهم منذر». (قرآن 50/2). و به معنی «لئلا» و گفته اند از آنست: «یبین الله لکم ان تضلوا» (قرآن 4/176) و الصواب انـها مصدریـه تقدیره کراهة ان تضلوا. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
(1) - چنین هست در منتهی الارب و تاج العروس: نحطب، درون ناظم الاطباء بغلط مخطب آمده.

ان.

[اَ] (ع ضمـیر) ضمـیر متکلم هست من مانند «ان فعلت» بسکون نون یـا بفتح آن درون حالت وصل و الحاق الف درون حالت وقف مانند: «فعلت انا». و گاهی وقف درون جای وصل بکار رود مانند انا سیف العشیرة فاعرفونی. و ضمـیر مخاطب مانند «انتَ، انتِ، انتما، انتم، انتن» نزد جمـهور ضمـیر «ان» هست و «تا» حرف خطاب. (از منتهی الارب، ذیل ان ن) (از ناظم الاطباء).

ان.

[اِنْ نَ / اَنْ نَ] (ع حرف)یعنی بدرستی و راستی(1) و هر دو به منظور تأکید خبر استعمال مـیشوند و اسم را نصب مـیدهند و خبر را رفع، مانند «ان زیداً قائم» و «بلغنی ان عمراً لذاهب» و گاهی انَّ هر دو را نصب مـیدهد مانند:
اذا اسود جنح اللیل فلتات و لتکن
خطاک خفافاً ان حراسنا اسداً.
و مانند حدیث: ان قعر جهنم سبعین خریفاً. و گاهی بعد از «ان» مبتدای مرفوع آید و اسم آن ضمـیر شأن محذوف باشد مانند ان من اشد الناس عذاباً یوم القیمة المصورون، کـه تقدیر «انـه» است. و نیز انَّ گاهی بتخفیف آید و در این صورت اعمال آن بقلت هست و اهمال آن بکثرت، و نزد کوفیـان مخفف نیـامده. و گاهی حرف جواب هست به معنی «نعم» و از آنست:
بکت علی عواذلی یلحیننی و الومـهنـه
و یقلن شیب قد علاک و قد کبرت فقلت انـه.
و ها به منظور سکوت است. و از آنست قول زبیر درون جوابی کـه گفت: «لعن الله ناقة حملتنی الیک»، «ان و راکبها» یعنی «نعم و لعن راکبها». ان را درون نـه جای مکسور خوانند: 1 - درون ابتدای کلام خواه لفظاً باشد و خواه معناً، مانند ان زیداً قائم. 2 - بعد از «الا»ی تنبیـه مانند الا ان زیداً قائم. 3 - هرگاه کـه صلهء موصول باشد مانند: و آتیناه من الکنوز ما انّ مفاتحه لتنوء بالعصبة اولی القوة. (قرآن 28/76). 4 - درون جواب قسم خواه درون اسم و یـا خبر آن لام باشد و یـا نباشد مانند والله ان زیداً قائم. 5 - بعد از قول درون لغت آنان کـه آنرا مفتوح نخوانند مانند: قال الله انی منزلها علیکم. (قرآن 5/115). 6 - بعد از واو حالیـه مانند جاء زید و ان یده علی رأسه. 7 - درون جایی کـه خبر از عین واقع شود مانند زید انـه ذاهب - خلافاً للفراء. 8 - قبل از لام معلقه مانند: والله یعلم انک لرسوله. (قرآن 63/1). 9 - بعد از «حیث» مانند اجلس حیث ان زیداً جالس. و هرگاه تأویل جمله بمصدر لازم باشد آنرا مفتوح خوانند چنانکه بعد از «لو» هست مانند: لو انک قائم لقمت، و چون أنَّ فرع «انَّ» هست صحیح باشد کـه أنّما مفید حصر باشد. چنانکه انّما، و در این آیـهء کریمـه هر دو مجتمع اند: «قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد» (18/110)، اولی به منظور حصر صفت هست بر موصوف و دومـی به منظور حصر موصوف هست بر صفت. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء):
بگذر از ظن خطا ای بدگمان
ان بعض الظن اثم(2) آخر بخوان.مولوی.
|| «أنَّ» لغتی هست در «لعل» مانند «ایت السوق انک تشتری لحماً»، یعنی «لعلک»، و گویند از آنست این آیـه درون قرائت بعضی: «و مایشعرکم انـها اذا جائت لایؤمنون». (قرآن 6/109). (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || گاهی کاف تشبیـه بـه «أنَّ» افزوده شود مانند: کأنـه شمس، و گاهی با کاف مخفف مـی شود و عمل نمـی کند مانند: «و وجه مشرق اللون کان ثدیـاه حقان» و یروی ثدییـه (علی الاعمال) و الرفع اجود. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
- برهان انَّ، برهان انی؛ عبارت هست از برهان و طریقهء استدلال از راه معلول جهت کشف علت و این نوع برهان، برهان اکتشافی است. (از دستورالعلماء ج 1 ص236 از فرهنگ علوم عقلی سجادی). و آن عبرهان لم [ لِ م مَ ] (- برهان لمـی) هست چه درون برهان لمـی از علت بـه معلول مـیرسند. (از دستورالعلماء ج 1 ص236). و رجوع بـه برهان انی و لمـی (ذیل برهان) و دستورالعلماء شود.
برای آگاهی از آیـات و امثال مصدر بـه «ان» کـه در ادب فارسی بکار رفته، رجوع بـه امثال و حکم مؤلف ج 1 ص286 ببعد شود.
(1) - گاهی بـه معنی آری نیز آرند. (آنندراج).
(2) - ان بعض الظن اثم. (قرآن 49/12).

ان.

[اِ] (ع حرف) اگر. (ترجمان علامـه جرجانی مـهذب عادل بن علی) (فرهنگ فارسی معین). بـه معنی «اگر» هست برای شرط و دو فعل را جزم مـیدهد مانند: «ان ینتهوا یغفر لهم ما قد سلف» (قرآن 8/38) و «ان تعودوا نعد» (قرآن 8/19). و گاهی مقترن بـه «لا» آید و در این هنگام «به «الاّ» استثنائیـه مشتبه گردد مانند: «الا تنصروه فقد نصره الله» (قرآن 9/40) و «الا تنفروا یعذبکم» (قرآن 9/39). (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) :
شک نیـاوردگان کرده یقین
ان و لوشان بجای رای رزین.
دهخدا (از فرهنگ فارسی معین).
-ان... و ان؛ خواه... و خواه: انب و ان خسر یندم؛ خواهب کند و خواه زیـان ببرد پشیمان مـیشود. (از دزی ج 1 ص39). || حرف نفی هست به معنی «ما» و در این هنگام بعد از آن جملهء اسمـیه واقع مـیشود مانند «ان الکافرون الا فی غرور» (قرآن 67/20) و یـا بعد از آن جملهء فعلیـه واقع مـیشود مانند: «ان اردنا الا الحسنی». (قرآن 9/107). و بعضی گفته اند «ان» نافیـه نیست مگر آنکه بعد از آن «الا» و «لما» بیـاید مانند «ان کل نفس لما علیـها حافظ» (قرآن 86/4)، و این قول مردود هست بنا بآیـهء زیر از قرآن: «ان عندکم من سلطان» (10/68) و «قل ان ادری اقریب ما توعدون» (72/25). (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || مخفف از «انَّ» باشد و در این صورت بعد از هر دو جملهء اسمـیه و فعلیـه مـی آید اما درون اسمـیه اعمال و اهمال هر دو جایز هست و درون فعلیـه اهمال واجب، و هرکجا کـه بعد از آن لام مفتوح واقع شود «ان» مخفف هست مانند: «ان زید لاخوک». (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || زاید آید، مانند: ما ان اتیت بشی ء انت تکرهه. (از شرح قاموس) (از ناظم الاطباء). و مانند:
ما ان رأینا ملکاً اغارا
اکثر منـه قرة وقارا.(منتهی الارب).
|| بمعنی «قد» آید و گفته اند از آنست: «ان نفعت الذکری» (قرآن 87/9). (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || بنا بقول کوفیـها بمعنی «اذ» مـی آید مانند «واتقوا الله ان کنتم مؤمنین» (قرآن 5/57)(1) و مانند «لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله آمنین». (قرآن 48/27)(2). || بمعنی «اذا» است، مانند «ان استحبوا الکفر علی الایمان». (قرآن 9/23). (از تاج العروس). و رجوع بـه امثال و حکم مؤلف ج 1 ص286 ببعد شود.
(1) - درون منتهی الارب و شرح فارسی قاموس این آیـه شاهد هست برای معنی «قد». درون تاج العروس چنین آمده: ظاهر عبارت آیـه آنست کـه «ان» بـه معنی قد هست و ابن یزیدی از ابوزید روایت کرده کـه به معنی «اذ» هست و مثل اینست آیـهء «فردوه الی الله و الرسول ان کنتم تؤمنون بالله» [ قرآن 4/59 ] و آیـهء «لتدخلن المسجدالحرام ان شاء الله آمنین» [ قرآن 48/27 ]؛ یعنی قد شاء. و رجوع بـه تاج العروس شود.
(2) - درون مورد این شاهد رجوع بـه حاشیـهء قبل شود.

ان.

[اِ] (اِخ)(1) رودیست درون فرانسه کـه از آرگون سرچشمـه مـی گیرد و به اواز(2) مـیریزد. 280 کیلومتر طول دارد کـه 117 کیلومتر آن قابل کشتیرانی است. (از فرهنگ فارسی معین، اعلام).
(1) - Aisne.
(2) - Oise.

انآء .

[اِنْ] (ع مص) انئاء. دور گردانیدنی را. (ناظم الاطباء). دور . (مصادر زوزنی). انأیتهُ انئاءً؛ دور گردانیدم او را. (منتهی الارب). || کندن جویچه گرد سراپرده و خرگاه. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

انآء .

[اَنْ] (ع اِ) جِ نُؤْی و نُؤی. (از ناظم الاطباء). رجوع بـه نؤی شود.

انا.

[اَ] (ع ضمـیر) مَن. (ترجمان جرجانی مـهذب عادل بن علی) :
دانش دیگر ز نادانی ما
سر برآورده عیـان کانی انا.مولوی.
آن انا را لعنة الله درون عَقِب
این انا را رحمة الله ای محب
آن انا بی وقت گفتن لعنت است
آن انا درون وقت گفتن رحمت است
آن انا منصور رحمت شد یقین
آن انا فرعون لعنت شد ببین.مولوی.
- انا الحق؛ من حق و خدا هستم، بزعم صوفیـان دو تن دم از انا الحق زدند یکی بحق و دیگری بناحق، آنکه از سر حقیقت انا الحق گفت حسین بن منصور حلاج بود و آنکه ناروا گفت فرعون عنود بود. (از فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی). منصور بسبب گفتن این کلمـه کشته شد. (یـادداشت مؤلف) :
آنکه او بی درد باشد ره زنست
زآنکه بی دردی انا الحق گفتنست.مولوی.
فرعون وار لاف انا الحق همـی زنی
وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست.
سعدی.
و رجوع بـه انا الله درون همـین ترکیبات و حسین حلاج و حلاج شود.
- انا الدوست و انا الیـار؛ امثال این تراکیب از مخترعات متأخرین است. (آنندراج) :
در قتلگاه عشق انا الدوست مـی
این گفتگو ز دار و رسن مـیشود فزون.
علی خراسانی (آنندراج).
گل مگر لاف انا الیـار بگلشن زده است
بر سر دار خیـال سر منصور کنم.
عالی (از آنندراج).
- انا الله؛ من خدا هستم، ادای بعضی از متصوفین درون اشاره بـه وحدت وجود و اینکه خدا درون تمام اجزای عالم، جاری و ساری هست :
روا باشد انا الله(1) از درختی
چرا نبود روا از نیکبختی.
شیخ محمود شبستری.
- انا انت و انت انا؛ درون اصطلاح عرفان منظور از این عبارت فناء عاشق هست در معشوق بطوری کـه غیر از معشوق نبیند حتی خود را. (از کتاب اللمع ص360 از فرهنگ علوم عقلی).
- انا بلا انا و نحن بلا نحن؛ درون اصطلاح عرفان، مقصود از این عبارت تخلیـهء عبد هست از افعال خود و فناء ذاتی است. (از کتاب اللمع فی التصوف ص 360 از فرهنگ علوم عقلی).
- انا خَیْرٌ؛ من بهترم، مأخوذ از آیـهء قرآن هست که درون موضوع مکالمـهء خدا با ابلیس هنگام آفرینش آدم نازل شده است: قال ما منعک الاتسجد اذ أمرتک قال انا خیر منـه خلقتنی من نار و خلقته من طین. (7/12).
بندگیّ او بـه از سلطانیست
که انا خیر دم شیطانیست.
مولوی (از فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی).
- انادان (انا + دان = داننده)؛ آنکه مرا مـیداند، کنایـه از عارف ربانی کـه مـیداند حقیقت واقع وجودش جز انانیت ازلی چیز دیگری نیست و این وجود ظاهری ظل و سایـه ای از آن حقیقت هست :
ربّ بر مربوب کی لرزان بود
کی انادان بند جسم و جان بود؟
مولوی (از فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی).
- انا و لاغیری؛ درون مقام عجب و استکبار گویند: هر یک از باد غرور دم انا و لاغیری مـیزدند. (رشیدی).
(1) - درون امثال و حکم مؤلف (ص 874): انا الحق.

انا.

[اَ] (ترکی، اِ) مادر. (از غیـاث اللغات). درون ترکی آذربایجانی آنا گویند.

انا.

[اَ نَ] (ع ضمـیر) ضمـیر منفصل متکلم وحده و در آن مؤنث و مذکر یکسان است. رجوع بـه اَنا شود.

انا.

[اِنْ نا] (ع حرف + ضمـیر) مرکب از انَّ (حرف مشبهة بالفعل) + نا (ضمـیر متکلم مع الغیر) و همچنین أنّا؛ بدرستی و راستی کـه ما. (از ناظم الاطباء). گاهی درون فارسی درون مورد استکبار و منیت بکار رود. (از یـادداشت مؤلف) :
آن دغلکاریّ و دزدیـهای او
وآن چو فرعونان انا انای او.مولوی.
- انا اعطینا؛ سرآغاز سورهء کوثر (سورهء 108 قرآن) کـه بیشتر بدان نام مـی شود.
- انا انزلنا؛ سرآغاز سورهء قدر (سورهء 97 قرآن) کـه بیشتر بدان نام مـیشود.
- انا فتحنا؛ سرآغاز سورهء فتح (سورهء 48 قرآن).

انا.

[اَنْ نا] (اِخ) دهی هست از بخش فهلیـان و ممسنی شـهرستان کازرون با 150 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و محصول آن غلات و برنج است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 7).

انا.

[اِنْ نا] (اِخ)(1) شـهریست درون جزیرهء سیسیل کـه سابقاً کاستروژیووانی(2)نام داشته. (از لاروس). این شـهر درون دوران اسلامـی حائز اهمـیت بوده و در کتب عربی بنام قصریـانـه ذکر شده است. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2 ص1046). و رجوع بـه قصریـانـه درون همـین لغت نامـه شود.
(1) - Enna.
(2) - Castrogiovanni.

انا.

[اُ] (اِخ) وادیی هست در نزدیکی ساحل بین صلا و مدین. (از معجم البلدان). و رجوع بـه همـین کتاب شود.

انا.

[اُنْ نا] (اِخ) نام چند موضع هست در عراق. (از معجم البلدان).

اناء .

[اَ] (ع اِ) درنگی و تأخیر. (از اقرب الموارد). درنگی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): الاناء حصن السلامة و العجلة مفتاح الندامة. (یـادداشت مؤلف). || (اِمص) بازداشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پختگی و رسیدگی. (ناظم الاطباء).

اناء .

[اِ] (ع اِ) خنور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خنور آب. آب جامـه. جای آب. (زمخشری چ دانشگاه ص152). ظرف. (غیـاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). وعاء. (اقرب الموارد). آوند. (غیـاث اللغات) (آنندراج). سبو. (ترجمان جرجانی مـهذب عادل بن علی). آبخوری. آب دان. کوزه. باردان. ج، آنیـه. جج، اوانی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
- اناء مصفی؛ لقب بولس. (یـادداشت مؤلف).
-امثال: انائی کـه پر شد دگر کی پُرد؟ (بوستان)(1).
کل اناء یترشح بمافیـه. (مجمع الامثال ص521).
(1) - مصراع اول بیت اینست: «تو خود را گمان ای پرخرد».

اناءت.

[اِ ءَ] (ع مص)(1) گران گردانیدن و سنگین کنانیدن و سبب مـیل شدن. (ناظم الاطباء). گران گردانیدن و مایل ساختن گرانی بار. (منتهی الارب). گویند: اناء الحمل؛ اذا اثقله و اماله کذهبت بـه و اذهبت. (از منتهی الارب). || (اِ) دیر و درنگ و آهستگی و تأنی. (غیـاث اللغات) (آنندراج)(2).
(1) - از نوء.
(2) - این معنی درون فرهنگهای عربی نیـامده.

اناءة.

[اِ ءَ] (ع مص) رجوع بـه اناءت شود.

انائیت.

[اِ ئی یَ] (ع مص جعلی) منی. انانیت. (فرهنگ فارسی معین): فاذا تفحصت، فلاتجد ما انت بـه انت الا شیئاً مدرکاً لذاته و هو انائیتک، و فیـه شارکک کل من ادرک ذاته و أنائیته. (حکمة الاشراق ص 112). اذا تبین ان انائیتک نور مجرد و مدرک لنفسه... فیجب ان یکون الکل مدرکاً لذاته. (حکمة الاشراق ص120). و رجوع بـه همـین کتاب ص 11 و 201 و 211 و 218 و انانیت شود.

اناب.

[اَ] (ع اِ)(1) مشک. (مـهذب الاسماء) (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نوعی از عطر. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). نوعی از بوی خوش. (منتهی الارب). مشک و گویند عطریست شبیـه بدان و از آنست:
تعلّ بالعنبر و الاناب
کرماً تدلّی من ذری الاعناب.
یعنی جاریة تعل شعرها بالاناب. (از تاج العروس از ذیل اقرب الموارد). و از آنست: لا مسک و لا اناب اطیب من نسک من اناب. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
(1) - صاحب منتهی الارب آنرا درون ذیل «ن و ب» آورده، درون صورتی کـه صاحب تاج العروس و بنقل از وی مؤلف ذیل اقرب الموارد کلمـه را درون ذیل «ا ن ب» یـاد کرده و صاحب منتهی الارب آنرا درون ذیل «ا ن ب» هم آورده است.

انابت.

[اِ بَ] (از ع، مص) بـه خدای تعالی بازگشتن. (منتهی الارب). بازگشتن بسوی خدا. (از ناظم الاطباء). بازگردیدن بسوی خدا و بازگشتن از کارهای بد. توبه و دعا خواستن. (غیـاث اللغات) (آنندراج). بازگشتن. (ترجمان جرجانی مـهذب عادل بن علی). || (اِمص) توبه. پشیمانی. (از فرهنگ فارسی معین) : و زاد آخرت را طعام و نیست کـه ایمان و عمل صالح و توبه و انابت زاد آخرت است. (تاریخ بیـهق ص81). بدو [ بمرجع ] حتما پیوست... و فزع او مشاهدت کرد آنگاه انابت مفید نباشد. (کلیله و دمنـه). چون بمثل آن مبتلا شود درون پناه توبت و انابت گریزد. (کلیله و دمنـه چ مـینوی ص 340).
ای سوزنی بر اسب انابت سوار شو
بستان ز دست دیو فریبنده پالهنگ.سوزنی.
یکی از بندگان گنـهکار پریشان روزگار دست انابت بامـید اجابت بدرگاه حق جل و علا بردارد. (گلستان). و رجوع بـه انابه شود. || قلب را از تاریکی های شبهه بیرون آوردن است، و گفته اند انابت بازگشت از کل هست بسوی آنکه کل از آن اوست و گفته اند انابت بازگشت از غفلت بسوی ذکر [ یـادآوری خدا ]و از وحشت بسوی اُنس است. (از تعریفات جرجانی). نزد سالکان عبارت هست از رجوع از غفلت بذکر، و گفته اند توبه درون افعال ظاهری هست و انابت درون افعال نـهانی و امور مربوط بـه باطن یعنی درون اموری کـه بین بنده و حق تعالی است. و نیز گفته اند انابت بازگشت بخداست از هر چیزی. و شیخ شـهاب الدین گفته است: «منیبی هست که او را جز حق مرجعی نباشد». و نیز گفته اند انابت بازگشت از حق بحق هست نـه بازگشت از چیزی غیر او، چهی کـه جز از حق تعالی بازگردد، انابت او بیـهوده و تباه است. و نیز گفته اند انابت ترک اصرار و ملازمت استغفار است. و گفته اند انابت بر سه وجه است: انابت از سیئات بسوی حسنات و انابت از ماسوی الله بسوی خدا و انابت از خدا بخدا. و بعضی از اهل معرفت گفته هست انابت اخلاص است. (از کشاف اصطلاحات الفنون ص1373). و رجوع بـه انابة و انابه شود.

انابت.

[اَ بَ] (اِخ) دهی هست از بخش بردسکن شـهرستان کاشمر با 683 تن سکنـه. آب آن از قنات و محصول آن پنبه، زیره ورس است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 9).

انابر.

[اَ بِ] (ع اِ) جِ انبار (معرب از فارسی). (از اقرب الموارد). و رجوع بـه انبار و انابیر شود.

انابون.

[اَ] (اِخ) روحانی مصری مخاطب دو نامـه از فرفوریوس. (از تاریخ علوم عقلی درون تمدن اسلامـی ص 98). نام او را انابو و انابونا نیز ضبط کرده اند. رجوع بـه فهرست ابن الندیم و تاریخ الحکمای قفطی شود.

انابة.

[اِ بَ] (ع مص) قائم مقام گردانیدنی را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قائم مقامـی گردانیدن. (آنندراج). گویند انبته عنـه انابةً؛ یعنی قائم مقام او گردانیدم او را. (از منتهی الارب). و رجوع بـه انابت شود.

انابه.

[اِ بَ / بِ] (از ع، اِ) توبه و پشیمانی و بازگشت بسوی خدای تعالی کـه پتت و پتفت نیز گویند. (از ناظم الاطباء). بازگردیدن با خدای عزوجل. (تاج المصادر بیـهقی). رجوع بـه انابت شود.

انابیب.

[اَ] (ع اِ) جِ انبوب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع بـه انبوب شود.
- انابیب الریـه؛ مخرجهای دم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مخارج دم و نفس از شش. (ناظم الاطباء). || جِ انبوبة. (از اقرب الموارد). رجوع بـه انبوبة شود.

انابیر.

[اَ] (ع اِ) جِ انبار (معرب از فارسی). (از اقرب الموارد) (از آنندراج از فرهنگ وصاف). و رجوع بـه انبار شود.

انابیش.

[اَ] (ع اِ) جِ اُنبوش. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع بـه انبوش شود.

انابین.

[اَ] (اِخ) نام جایی هست از نواحی عکبرا(1). (از الاوراق، اخبار الراضی بالله و المتقی بالله ص206).
(1) - عکبرا شـهری بوده هست در جانب شرقی دجله و اکنون خرابه های آن درون کنار مجرای سابق دجله دیده مـیشود. (از سرزمـینـهای خلافت شرقی ص55).

اناپولی.

[ ] (اِخ)شبه جزیره ایست درون ساحل شرقی موره، سابقاً دارالملک حکومت یونان بود و فافپلیون نامـیده مـیشد. (از لغات تاریخیـه و جغرافیـهء ترکی ج 1 ص266).

انات.

[اَ] (از ع، اِ) درنگ. (غیـاث اللغات). توقف و درنگی. تأنی. آهستگی. (فرهنگ فارسی معین) :
لیک مؤمن زاعتماد آن حیـات
مـی کند غارت بمـهل و با انات.
مولوی (مثنوی).
|| بردباری. تحمل. || وقر. وقار. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع بـه اناة شود.

اناتروپ.

[اَ رُ] (فرانسوی، اِ)(1)نوعی تخمک گیـاهی هست که درون بسیـاری از نباتات مانند تیرهء لاله و گل سرخ و آلاله دیده مـیشود. (از گیـاه شناسی ثابتی صص480 - 481).
(1) - Anatrope.

اناتونتن.

[اَ تَ] (مص)(1) بلغت زند و پازند گذاشتن و نـهادن باشد. (برهان قاطع) (آنندراج). گذاشتن و ترک و نـهادن و نشاندن. (ناظم الاطباء)(2).
(1) - هزوارش tuntan, anaton(i)tan، پهلوی nihatanبمعنی نـهادن. (از حاشیـهء برهان قاطع چ معین).
(2) - درون ناظم الاطباء بغلط اناتونن چاپ شده.

اناث.

[اُ] (از ع، اِ) ماده از انسان، بزرگ باشد یـا کوچک، باشد یـا زن. (ناظم الاطباء). زنان. مادگان:
از تو نوشند از ذکور و از اناث
بی دریغی درون عطایـا مستغاث.مولوی.
- اناثاً و ذکوراً؛ خواه زن و خواه مرد و خواه و خواه پسر. (ناظم الاطباء).
- اناث و ذکور؛ زنان و مردان. (آنندراج) :
برّ تو بر تن وضیع و شریف
مـهر تو درون دل اناث و ذکور.مسعودسعد.
و رجوع بـه مادهء بعد شود.

اناث.

[اِ] (ع اِ) جِ اُنْثی. ماده ها. (از اقرب الموارد) (از غیـاث اللغات) (از آنندراج). مقابل ذکور. مادگان. زنان. درون فارسی غالباً اُناث تلفظ کنند. (از فرهنگ فارسی معین).

اناث.

[اِ] (ع اِ) ستاره های اُنْثی. (ناظم الاطباء). ستاره های خرد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || آنچه جان ندارد مانند درخت و سنگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از قاموس از ذیل اقرب الموارد).

اناثاً.

[اِ ثَنْ] (ع ق) مادینـه. زنینـه. مقابل ذکوراً. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع بـه اِناث و اُناث شود.

اناثی.

[اُ] (ع اِ) جِ اُنْثی. (از منتهی الارب) (از آنندراج). رجوع بـه انثی و اناث شود.

اناثیما.

[ ] ( ) (به معنی جداجداشده یـا ترساننده) غالباً قصد از این لفظ وقف نمودن حیوان یـا شخص یـا مکانی مـی باشد به منظور هلاکت و معنی آن با معنی حرام نمودن یکی است. و اناثیما بـه معنی ملعون نیز آمده. (از قاموس کتاب مقدس).

اناج.

[اِ] (اِخ) دهی هست از بخش وفس شـهرستان اراک با 772 تن سکنـه. آب آن از رودخانـهء شراء و محصول آن غلات، چغندر، بنشن، قلمستان و انگور است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

اناجر.

[اَ جِ] (ع اِ) جِ اَنْجَر، معرب از لنگر فارسی. (از اقرب الموارد). رجوع بـه انجر شود.

اناجیر.

[اَ] (ع اِ) جِ انجار. بامـهای خانـه بلغت اهل شام و حجاز. (ناظم الاطباء).

اناجیل.

[اَ] (ع اِ) جِ انجیل. (ناظم الاطباء) (آنندراج).
- اناجیل اربعه؛ انجیل متی، انجیل لوقا، انجیل یوحنا، انجیل مرقس. (از قاموس کتاب مقدس، ذیل انجیل). رجوع بـه انجیل شود.

اناحره.

[ ] (اِخ) (به معنی تنگنا) شـهر سبط یساکار بود کـه بعضی، موقع آنرا درون قسمت شمالی آن ملک و بعضی درون نزد مسکره و سایرین درون نزد ناعوره کـه در طرف شرقی کوه حرمون صغیر واقع هست دانسته اند. (از قاموس کتاب مقدس).

اناخ.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان لار با 103 تن سکنـه. آب آن از چاه و محصول آن غلات دیمـی و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 7).

اناخاطس.

[اَ طِ] (اِ)(1) رجوع بـه حجر اناخاطس شود.
(1) - Anakhates.

اناخة.

[اِ خَ] (ع مص)فروخوابانیدن شتر. (از تاج المصادر بیـهقی) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). فروکش . فروکشیدن. (یـادداشت مؤلف). || فروخوابانیدن ناقه را جهت گشنی. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). و لایقال ناخت من المجرد و لا اناخت. (منتهی الارب).

اناد.

[ ] (اِخ) قصبه ایست درون قبلهء کوه سبلان، کـه فیروزبن یزدگردبن بهرام گور ساسانی ساخت و در اول بعضی شادار و بعضی شاد فیروز مـی خواندند. (از نزهة القلوب چ لیدن مقالهء 3 ص83).

انادر.

[اَ دِ] (ع اِ) جِ اندر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع بـه اندر شود.

اناده.

[اَنْ نا دِهْ] (اِخ) دهی هست از بخش نور شـهرستان آمل با 195 تن سکنـه. آب آن از وازرود و محصول آن برنج و غلات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3). درون سفرنامـهء مازندران و استرآباد رابینو (متن انگلیسی ص110 و ترجمـهء فارسی ص149) درون ضمن دیـههای نور تعداد شده.

انادی.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش جغتای شـهرستان سبزوار با 171 تن سکنـه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه و زیره است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 9).

انادید.

[اَ] (ع اِ) پراکنده بهر سوی: ذهبوا انادید؛ بهر سوی پراکنده رفتند، و همچنین هست ذهبوا تنادید. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

انار.

[اَ] (اِ)(1) درختچه ایست(2)از تیرهء موردیـها(3) کـه گاهی آنرا تیره ای مستقل محسوب دارند و بنام انارها نامند، پوست آن خاکستری و برگهایش بیضوی و گلهایش بالنسبه بزرگ و قرمزرنگ است. (فرهنگ فارسی معین). مـیوهء آن درشت و دارای پوست سرخ و کلفت است. دانـه های آن شفاف و آبدار و بیشتر سرخ رنگ هست و دور آنرا پوستهء نازکی با موادی غذایی فراگرفته است. (از یـادداشت مؤلف) (از گیـاه شناسی حسین گل گلاب ص232). رمان. (برهان قاطع، ذیل رومنا) (ناظم الاطباء). و بلغت زند، رومنا. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء)(4). نار. درخت انار درون جلگه های کرانـهء دریـای مازندران بحال وحشی فراوان است، درون نزدیکی مراوه تپه نیز دیده مـیشود و آنرا همـه جا انار مـیخوانند. انار درختی هست کوچک کـه در خاکهای شنی خوب مـیروید. چوب آن دارای مازوج فراوان هست و درون رنگرزی مصرف مـیشود. ریشـهء آن نیز دارای آلکالوئیدی هست که سمـیت دارد و بمقدار کم به منظور از مـیان بردن کرم تنیـا درون پزشکی مصرف مـیشود. (از جنگل شناسی کریم ساعی ج 1 ص244). انار دارای اقسامـی است، شیرین و بیدانـه آنرا کـه املیسی نامند لطیفتر از سایر اقسام و سرد باعتدال و در اول تر و با قوهء قابضه و قلیل الغذا و مولد خلط صالح و نفاخ هست و از این جهت باعث نعوظ محرورین هست و مدر بول و مفتح و جالی و ملین طبع و مورث تشنگی هست و خوردن آن بعد از طعام سبب انحدار آن و جهت تصفیـهء روح کبدی و تقویت جگر و استسقاء لحمـی و زقی و سوءالقنیـه و یرقان و سپرز و خفقان و الم و سرفهء حار و صاف آواز و فربه بدن و نفوذ فرمودن غذا و رفع جرب و حکه و نیکو رنگ رخسار نافع و اکثار آن مفسد غذا و مرخی معده و مصلحش انار ترش و در باردالمزاج زنجبیل پرورده است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان). و رجوع بهمان متن و رمان شود.
درخت کوچک معروفی هست که از عصارهء [ مـیوهء ] آن ترتیب مـیدادند و درخت مذکور بنوعی بزرگ شود کـه انسان مـیتواند درون سایـهء آن مأوی گزیند. و لباس وافود رئیس کهنـه با انارها مزین مـیگشت و بدین جهت انارهای بسیـاری درون اماکن مختلف هیکل مـیکاشته اند. (از قاموس کتاب مقدس) : و اگر شکم سخت نبود آنگاه سیب و انار و آبی خام بکوبد و... (هدایة المتعلمـین چ دانشگاه مشـهد ص376). و ما ببلخ بودیم بچند دفعت مجمزان رسیدند از قصدار سه و چهار و پنج و نامـهای یوسف آوردند و ترنج و انار و نیشکر. (تاریخ بیـهقی چ ادیب ص 251).
دلش پاره پاره شود چون انار
کرا تیغ تو بگذرد درون ضمـیر.کمال اسماعیل.
کشتن و مردن کـه بر نقش تن است
چون انار و سیب را بشکستن است.مولوی.
شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفید
که قطره قطرهء خونش بارغوان ماند.سعدی.
عقل عاجز شود از خوشـهء زرین عنب
فهم حیران شود از حقهء یـاقوت انار.سعدی.
زآنکه درون خوان چنین مـیوه ضرورت باشد
مثل شفتالو و تالانـه و انگور و انار.بسحاق.
نار صنمـی شاخ انار.جامـی.
درویشی درون حضرت ایشان پاره ای نار آورده بود... حضرت خواجه انار را قسمت د. (انیس الطالبین ص97).
- آب انارین (انار ترش و شیرین)؛ آب انارین کـه با پیـه افشرده باشند از نیم رطل که تا یک رطل و بیست مثقال شکر خام مسهل صفرا و مقوی معده و جهت تبهای صفراوی و یرقان و جرب و حکه نافع و ضماد مطبوخ مـهرای آن با پوست و تخم جهت جرب و حکهء صفراوی مجرب و طلای مطبوخ آن با جهت تحلیل اورام بی عدیل هست و مضمضهء آب آن جهت قروح خبیثهء دهان و قلاع و اکتحالش جهت ناخنـه و سبل نافع و ضماد عصارهء آن کـه در طبخ غلیظ شده باشد با قدری عسل جهت قروح خبیثه و قرحهء بینی و گوشت زیـاد زخمـها و درد گوش مفید هست و سویق آن قابض و جهت رفع خواهش خوردن گِل و امثال آن زنان حامله را مؤثر است. و چون آب انارین را درون ظرف مس بقوام آورند به منظور سلاق و حرب و تقویت باصره و جراحات مزمنـهء خبیثه نافع و چون جوف آنرا خالی کنند و روغن گل سرخ درون آن بریزند و بآتش نرم گذارند و در گوش چکانند به منظور درد آن بسیـار مؤثر است. (از تحفهء حکیم مؤمن).
- انار افشره؛ انار افشرج. رب الرمان. (ابن البیطار).
- اناربا؛ آش انار. (ذخیرهء خوارزمشاهی). حبرمـیه. (یـادداشت مؤلف)(5). نارباج. (دهار).
- انار بیدانـه؛ قسمـی انار هست که هسته و استخوان سخت باریک دارد.
- انار پوست؛ پوست انار: گل سرخ و عصی الراعی و انار پوست اندر گلاب بپزند و بدان مضمضه مـیکنند [ شاید درون اصل : کنند ] . (ذخیرهء خوارزمشاهی).
- انار ترش و شیرین؛ بعربی مزّ و بفارسی مـیخوش گویند، درون سردی و تری مایل باعتدال هست و انار ترش درون دوم سرد و خشک و قابض و مدر بول و مسکن حرارت معده و غلیـان خون و مانع سیلان مواد معده و جهت رفع خمار و قی و خفقان حار و منع صعود بخار غذا و رفع دخانیـهء آن نافع و اکثار آن مورث قرحهء امعا و سحج و مضر مبرود و مشعف جاذبهء جگر و قوهء باه و مصلحش انار شیرین و زنجبیل پرورده است. (تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان).
- اناردان (مخفف اناردانـه)؛ بفارسی حب الرمانست، و اناردان قابضتر از رب هریک هست و درون افعال قویتر و کوبیدهء ترش آن با مویز بالسویـه و خمس آن زیرهء کرمانی جهت رفع قی و تقویت معده مجربست و مضر سحج و سرفه و مصلحش مویز و گردکان و بدلش سماق است. (از تحفهء حکیم مؤمن).
- انار دشتی؛ مظ، کـه اکثر درون کوه سرات روید بار ندارد و در شکوفهء آن انگبینی باشد کـه آنرا بمکند. (از منتهی الارب، ذیل م ظ ظ). ضبر. (از منتهی الارب، ذیل ض ب ر).
- انار طوقدار؛ نوعی از انار است. (آنندراج).
- انارگیرا؛ غورهء کوکنار. رجوع بـه همـین ماده شود.
- انار مشک؛ انار مصری. (فرهنگ رشیدی).
- پوست انار؛ پوست انار بغایت قابض و بارد و مجفف هست و سفوف آن با عفص مسهل بعصر اخلاط سوخته و برای رفع آتشک بسیـار مفید و جلوس درون آب طبیخ آن به منظور سیلان حیض و خروج و ضماد آن با عسل به منظور رفع آثار آبله و طلای سوختهء آن با عسل بر و معده به منظور منع نزف الدم و قی الدم و نفث الدم و حقنـه با آب آن کـه با برنج و جو مقشر بوداده جوشانیده باشند جهت رفع اسهال و سحج و مضمضه بآب طبیخ آن جهت تقویت لثه و آشامـیدن آن به منظور سلس البول و شستن بآن به منظور قطع خون بواسیر و امراض و آشامـیدن ساییدهء آن بقدر یک درهم با آب گرم جهت رفع کرم بی عدیل است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان). و رجوع بـه انار پوست درون همـین ترکیبات شود.
- رب انار؛ رب انار ترش درون افعال قویتر از آب آنست. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان).
- رب انار شیرین؛ درون افعال قویتر از آب او و مرخی معده و مصلحش مصطکی است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان). و رجوع بـه همـین متن و رمان شود.
- رب انارین؛ رب انارین درون دوم سرد و در اول خشک و قابض و برای التهاب و تشنگی مفرط و تبهای تند و قی و خمار و رفع فساد خواهش حوامل و فساد رنگ رخسار و رفع غم نافع است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان).
- گل انار؛ گل انار درون افعال مثل گلنار فارسی هست و به منظور قطع خون بُن دندان و التیـام جراحات و فتق و قلاع و ضماد آن با برگ رز بر فم معده جهت قی مفرط و عصارهء آن با گلاب جهت منع ریختن مواد بچشم و رفع ورم وبا آب بارتنگ جهت قرحهء احلیل و با آب جهت ابتدای داخس و خراش پا کـه از موزه و کفش شده باشد و با سرکه جهت باد سرخ نافع و عصارهء پوست و پیـه آن قائم مقام گل آنست و خوردن هفت عدد از آن کـه هنوز باز نشده باشد بنـهجی کـه دست گرفته گلها را ناشتا بلع کنند به منظور قطع خون و بروز دمل و رمد که تا یک سال آزموده هست و دانـهای زردی کـه در اقماع انار مـیباشد شبیـه بـه ذرورد درون افعال مثل تخم گل است. (از تحفهء حکیم مؤمن، ذیل رمان).
- مثل انار ترکیدن؛ دفعةً بگریـه افتادن بعد از خودداری. (یـادداشت مؤلف).
- امثال: انار سمنان و شعر سلمان درون هیچ جای نیست. (علاءالدولهء سمنانی).
(1) - درون اصطلاح علمـی Punica granatum(از جنگل شناسی ج 2 ص115). انار درختی هست از تیرهء Punicaceae و از جنس Punicaو نام گونـهء آن P. granatum است. (جنگل شناسی کریم ساعی ج 2 ص 244).
.
(فرانسوی)
(2) - Grenadier (3) - Myrtacees (گیـاه شناسی حسین گل گلاب ص232).
(4) - هزوارش است. رجوع بـه رومنا و حاشیـهء برهان قاطع چ معین ذیل رومنا شود.
(5) - حبرمـیه درون لغتنامـه نیـامده، حبرمة بـه معنی «از دانـهء انار شیره برآوردن» بنقل از منتهی الارب آمده است.

انار.

[اُ] (اِخ) شـهر کوچکی هست از نواحی آذربایجان دارای آب و گیـاه فراوان، بین آن و اردبیل هفت فرسنگ از کوهستان هست و بیشتر مـیوه های اردبیل از این شـهر هست از ولایت بیشکین صاحب اهر و وراوی بشمار است. (از معجم البلدان). ده اُنار جزء دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی شـهرستان مشکین شـهر احتمالاً همان شـهر کوچکی هست که یـاقوت وصف کرده، مشخصات این ده درون فرهنگ جغرافیـایی ایران (ج 4) بشرح زیر است: واقع درون 28هزارگزی خاوری مشکین شـهر و 2هزارگزی راه شوسهء مشکین شـهر بـه اردبیل با 1697 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و انارچائی و محصول آن غلات، حبوب و مـیوه است.

انار.

[اَ] (اِخ) [ شـهرکیست ] بر راه رودان از پارس و [ جای ] بانعمت. (حدود العالم چ دانشگاه ص 129). درون هفتادوپنج مـیلی یزد، نیمـه راه یزد و شـهربابک شـهر انار هست که درون جهت جنوب خاوری شصت مـیل که تا بهرام آباد فاصله دارد. اکنون انار و بهرام آباد هر دو از توابع ایـالت کرمان اند ولی این ولایت درون قرون وسطی از توابع فارس بوده هست و آنرا ولایت روذان مـیگفتند. سه شـهر مـهم این ولایت ابان (که انار امروز است) و اذکان و اناس (حوالی بهرام آباد) مـیباشند. (از سرزمـینـهای خلافت شرقی ص 307)(1). انار امروزه یکی از دهستانـهای پنج گانـهء شـهرستان رفسنجان و حدود آن بقرار زیر است: از شمال بدهستان بافق یزد، از خاور بدهستان نوق و از جنوب بدهستان کشکوئیـه و ارتفاعات شـهربابک و از باختر بارتفاعات شـهربابک. مرکز این دهستان نیز انار است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 8). انار نام دهستان و انار نام ده مرکز دهستان هر دو ذی مـی آید.
(1) - مؤلف سرزمـینـهای خلافت شرقی درون حاشیـهء ص 307 نویسد، کتابهایی کـه مرجع ما قرار گرفته اند محل ابان را درون بیست و پنج فرسخی فهرج ذکر نموده اند (فهرج درون پنج فرسخی جنوب خاوری یزد است) و شـهر روذان را درون هجده فرسخی ابان. فاصلهء اناس و روذان اندک بوده و دو قاصد (برید) بیشتر مسافت نداشته است. بیمند درون چهارفرسخی باختر سیرجان و از روذان که تا شـهربابک سه روز راه بوده و منزلگاه اول ده شتران نام داشته است. با توجه باین فاصله ها مـیتوانیم بگوییم کـه انار و بهرام آباد کنونی همان ابان و اناس قرون وسطی مـیباشد. شـهر روذان ممکنست محلی باشد کـه اذکان گفته مـیشود. و بین انار و بهرام آباد نزدیک دیـه گناباد قرار دارد (اصطخری 135، 168 و ابن خردادبه 48 و مقدسی 457، 473). یـاقوت بر اشکال مطلب افزوده گوید شـهر انار با اناس یکی هست در صورتی کـه با ملاحظهء فاصله های بین آن نقاط کـه ذکر شده این گفته نمـیتواند مطابق واقع باشد.

انار.

[اَ] (اِخ) یک از دهستانـهای پنج گانـهء شـهرستان رفسنجان و در شمال باختری آن واقع و دارای هوای معتدل است. آب آن از قنات و محصول عمدهء آن غلات، لبنیـات، پسته، پنبه و حبوب است. 36 آبادی بزرگ و کوچک و 4500 تن جمعیت دارد. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 8).

انار.

[اَ] (اِخ) دهی هست از شـهرستان رفسنجان با 2800 تن سکنـه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه، پسته، صیفی و لبنیـات است. دارای ادارات دولتی و 20 باب دکان است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 8).

انار.

[ ] (اِخ) [ شـهرکیست ]سردسیر با نعمت بسیـار بر حد مـیان پارس و بیـابان. (حدود العالم چ دانشگاه ص136). فرهنگ جغرافیـایی ایران امروزه جایی را بنام انار درون فارس نشان نمـیدهد.

انار.

[ ] (اِخ) نام رستاقی درون قم و نیز وادی قم را مـیگفته اند. درون تاریخ قم (ص 23) آمده است: انار درون اصل اناربار بوده هست بعد از آن اختصار د درون او و گفتند انار، و انار اسم وادی قم بوده و بار اسم کنار وادی و رهگذر آن و این رستاق را اناربار نام د ازبرای آنکه بر کنار وادی واقع شده. و در ص21 آمده: آب تیمره و انار بدین زمـین کـه امروزه قبضهء قم هست جمع مـیشد. و در ص58 آمده: [ رستاق ] انار شصت دیـه [ دارد ] . و در ص113 درون ضمن تفصیل ضیعتها و دیـهها انار [ دیـه یـا ضیعه ] از رستاق خوی بشمار آمده. صاحب فرهنگ جغرافیـایی ایران، جایی بنام انار درون شـهرستان قم ذکر نکرده است. و رجوع بـه اناربار شود.

انار الله براهینـهم.

[اَ رَلْ لا هُ بَ نَ هُ] (ع جملهء دعایی) برهانـها و حجتهای آنان را خداوند بآنان بیـاموزاد: این پادشاه بنده پرور... درون جهانداری بمکارم خاندان مبارک بوده هست و معالی خصال ملوک اسلاف را اناراللهبراهینـهم قبلهء عزایم مـیمون دانستست. (کلیله و دمنـه چ مـینوی ص11).

انار الله برهانـه.

[اَ رَلْ لا هُ بُ نَ هُ] (ع جملهء دعایی)(1) برهان و حجت او را خداوند باو بیـاموزاد. (از کلیله و دمنـه چ مـینوی حاشیـهء ص11): این پادشاه بزرگ اناراللهبرهانـه... (تاریخ بیـهقی چ ادیب ص 103). امـیرالمؤمنین القادر بالله اناراللهبرهانـه. (تاریخ بیـهقی چ ادیب ص787). امـیر را مصیبتی بزرگ افتاده هست بمرگ سلطان محمود اناراللهبرهانـه. (تاریخ بیـهقی ص41). سلطان ماضی... محمود راست اناراللهبرهانـه. (کلیله و دمنـه چ مـینوی ص 11). ابومحمد نوح بن منصور السامانی اناراللهبرهانـه. (سندبادنامـه ص25).
(1) - این جمله درون روی بعضی از سکه هایی کـه عمال عباسیـان زده اند بعد از اسمـی کـه در سکه منقوش بود، دیده شده است. (از نقودالعربیـه ص137).

اناران.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش راین شـهرستان بم با 100 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و محصول آن غلات، حبوب و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 8).

انارباد.

[اَ] (اِخ) انارباذ. رستاقی از کورهء اصفهان بوده هست چنانکه حمزهء اصفهانی آورده است. (التنبیـه علی حدوث التصحیف ص27). درون ده ممنور از این رستاق آتشکده ای بوده است. (از مزدیسنا و تأثیر آن درون ادبیـات پارسی ص240)(1). و نیز رجوع بـه اناربار شود.
(1) - درون مجمل التواریخ و القصص (ص 52) نیز اشاره ای باین رستاق و آتشکده هست و بجای ممنور، نمـیور است.

اناربار.

[اَ] (اِخ)(1) انارباذ. درون قدیم برستاقی کـه در کنار وادی قم قرار داشته اطلاق مـیشده. (از فرهنگ فارسی معین، اعلام). || رودخانـه ای کـه از وسط شـهر قم مـیگذشته. (از فرهنگ فارسی معین، اعلام). و رجوع بـه انار (اِخ) شود.
(1) - مرکب از انار (اسم وادی قم) + بار (پساوند). (از فرهنگ فارسی معین، اعلام).

اناربن.

[اَ بُ] (اِ مرکب) درخت انار. (ناظم الاطباء). ناربُن. رجوع بـه ناربن شود.

انارت.

[اِ رَ] (از ع، مص) روشن : ذکر مقامات او درون نصرت دین و انارت معالم یقین از عرض دریـا بگذشت. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 262). || روشن شدن. و رجوع بـه انارة و اناره شود.

انارجان.

[اَ] (اِخ) نام قریـه ای از قراء نزدیک سهند. (یـادداشت مؤلف).

اناردان دشتی.

[اَ نِ دَ] (اِ مرکب)بفارسی حب القلقل است. (تحفهء حکیم مؤمن). و رجوع بـه ناردانـهء دشتی شود.

اناردانک.

[اَ نَ] (اِ مرکب)ناردانک(1) : اناردانک سرخ ده خروار ماهی شور ده خروار. (تاریخ طبرستان). سماق و غوره و اناردانک و از مـیوه ها سیب و آبی و انار دهند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). طعام از غوره و سماق و زرشک و اناردانک حتما داد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
(1) - درون ذیل ناردانگ بنقل از یـادداشت مؤلف آمده: ناردانگ، دانـه های نار جنگلی کـه نیم خشک کرده بشـهرها برند و از آن درون آشـها کنند چاشنی آش را.

اناردانـه.

[اَ نَ / نِ] (اِ مرکب) دانـهء انار. ناردانـه. حب الرمان. و رجوع بـه ناردانـه شود.

اناردره.

[اَ دَ رَ] (اِخ) نام شـهرکیست درون جنوب افغانستان. (از یـادداشت مؤلف).

انارستان.

[اَ رِ] (اِ مرکب) باغ انار. (آنندراج). باغی کـه همـه یـا بیشتر آن درخت انار باشد. (ناظم الاطباء).

انارستان.

[اَ رِ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان لاهیجان با 177 تن سکنـه. آب آن از نـهر کیـاجوی و محصول آن برنج و صیفی کاری است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

انارستان.

[اَ رِ] (اِخ) دهی هست از بخش سیردان شـهرستان زنجان با 144 تن سکنـه. آب آن از رودخانـهء چرزه و محصول آن غلات، پنبه، ماش، گردو و انار است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

انارستانک.

[اَ رِ نَ] (اِخ) دهی هست از بخش حومـهء شـهرستان فردوس با 378 تن سکنـه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه، زیره و ابریشم است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 9).

انارسرحد.

[اَ سَ حَدد] (اِخ) نام محلی درون راه یزد بکرمان. درون تاریخ گزیده دو بار (ص 631 و 742) نام این محل آمده.

انارشی.

[اَ] (فرانسوی، اِ)(1)(اصطلاح سیـاسی) هرج و مرج. بی نظمـی. || (اصطلاح سیـاسی) وضع کشوری کـه حکومت و قانون درون آن حکمفرما نباشد. (از فرهنگ فارسی معین).
(1) - Anarchie.

انارشیست.

[اَ] (فرانسوی، ص)(1)(اصطلاح سیـاسی) هرج و مرج طلب. هرج و مرج خواه. || (اصطلاح سیـاسی) آنکه طرفدار اغتشاش و بی نظمـی کشور است. (فرهنگ فارسی معین).
(1) - Anarchiste.

انارشیسم.

[اَ] (فرانسوی، اِ)(1)(اصطلاح سیـاسی) طرفداری از هرج و مرج. جانبداری از اغتشاش. || درون اصطلاح سیـاسی، مسلکی کـه سعادت بشر را درون نابودی حکومتها و قوانین آنـها و هرج و مرج و اغتشاش را وسیلهء پیشرفت بسوی مقصود مـیداند. (از فرهنگ فارسی معین).
(1) - Anarchisme.

انارف.

[اَ رِ] (ع اِ) انجبار. (واژه نامـهء گیـاهی)(1). رجوع بـه انجبار شود.
(1) - Polygonum bistorta , Bistorte. Serpentaire(لاتینی)
.
(فرانسوی) rouge ,

انار فرهاد.

[اَ رِ فَ] (اِخ) درخت اناریست کـه در بیستون واقع است. گویند چون فرهاد از شنیدن خبر فوت شیرین تیشـه بر سر خود زد، دستهء تیشـه خون آلود گردید و از کوه بر زمـین افتاد و سر آن بر زمـین نشست و چون تیشـه از چوب انار بود سبز شد و درخت انار بهم رسید و انار آنرا چون باز کنند اندرون آن سوخته و خاکستر شده باشد. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از مؤید الفضلاء) (از هفت قلزم) (از شرفنامـهء منیری).

انارک.

[اَ رَ] (اِخ) یکی از بخشـهای سه گانـهء شـهرستان نائین و در شمال خاوری این شـهرستان واقع است. این بخش از شمال بدشت کویر، از جنوب بـه بخش حومـهء نائین از خاور ببخش خوربیـابانک و از باختر بـه شـهرستان اردستان محدود است. منطقهء این بخش مسطح هست و فقط یک رشته ارتفاعات از جنوب خاوری بطرف شمال باختری کشیده شده کـه در طرف شمال بکوههای منفرد ختم مـیشود. هوای بخش بعلت متصل بودن بـه پشت کویر گرمسیر هست و آب زراعی آن از قناتها و کمـی از چشمـه هاست. محصول عمدهء آن گندم، جو، سردرختی مانند انار و انجیر و توت است. شغل بیشتر مردم زراعت، و صنایع دستی محلی فلزکاری هست و بواسطهء وجود معدن سرب، مس، زغال سنگ، نیکل و انتیمون بیشتر مردم درون انارک مشغول کار هستند. این بخش از یـازده آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن با قصبهء انارک 2476 تن است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 10).

انارک.

[اَ رَ] (اِخ) قصبهء مرکز بخش انارک شـهرستان نائین با 2173 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و قنات و محصول آن غلات و اشجار است. دارای معادن سرب، مس، زغال سنگ و منگنز و نیز ادارات دولتی و 12 باب دکان است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 10).

انارک.

[اَ رَ] (اِخ) دهی از بخش چوار شـهرستان ایلام با 100 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 5).

انارک.

[اَ رَ] (اِخ) دهی از بخش بوانات و سرچهان شـهرستان آباده با 189 تن سکنـه. آب آن از قنات و محصول آن غلات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 7).

انارک.

[اَ رَ] (اِخ) دهی هست از بخش جبال بارز شـهرستان جیرفت با 100 تن سکنـه. آب آن از چشمـه ومحصول آن گندم، مـیوه و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 8).

انارکله.

[اَ کَ لَ] (اِخ) بنا بنوشتهء رابینو جنگلهای بین نشتارود که تا پسندرود درون نزدیکی تنکابن را بمناسبت آنکه پر از درختان انار هست انارکله مـی نامند. (از ترجمـهء فارسی سفرنامـهء مازندران و استرآباد رابینو ص 47، متن انگلیسی ص24).

انارکول.

[اَ کُ] (اِخ) دهی هست از بخش رودبار شـهرستان رشت با 341 تن سکنـه. آب آن از سیـاهرود و محصول آن برنج، غلات و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 2).

انارکیوع.

[ ] (اِ) خشخاش است. (تحفهء حکیم مؤمن).

انارگیرا.

[اَ] (اِ) کوکنار و غورهء خشخاش. (از برهان قاطع) (از برهان جامع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم) (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 98 ب). غورهء کوکنار، چه گیراسرفه هست و چون او به منظور سرفه نافع هست بدین نام خواندند. (از فرهنگ رشیدی) :
ندارم باده چون کوکنار جویم
انارگیرا بجای گل ببویم.
مـیرنظمـی (از فرهنگ شعوری ورق 98 ب).

انارگیل.

[اَ] (اِ) نارگیل. نارجیل. هندو. جوز هندی. (یـادداشت مؤلف). و رجوع بـه نارگیل شود.

انارگیوا.

[اَ گی] (اِ) کوکنار و غورهء خشخاش و گویند ع سرفه است. (از فرهنگ ناصری از آنندراج). اناگیرا. (ناظم الاطباء). و رجوع بـه انارگیرا شود.

انارمرز.

[اَ مَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان قائمشـهر با 420 تن سکنـه. آب آن از بندان و چاه و محصول آن برنج، پنبه، غلات، صیفی و کنجد است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

انارمشک.

[اَ مِ] (اِ مرکب) دارویی هست که از هندوستان آورند و آن تخمـی هست سرخ رنگ و اندک سبزی درون مـیان دارد. رمان مصری. (از برهان قاطع) (فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از هفت قلزم). نارمشک. (مؤید الفضلاء). و رجوع بـه نارمشک شود.

انارمشکو.

[اَ ؟] (اِ مرکب) قسمـی نار خوب هست بخراسان. (یـادداشت مؤلف).

انارة.

[اِ رَ] (ع مص) روشن شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ترجمان علامـه مـهذب عادل بن علی) :
انارة العقل مکسوف بطوع هوی
و عقل عاصی الهوی یزداد تنویراً.؟
|| روشن جای و جز آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). روشن . (از اقرب الموارد). (آنندراج) (ترجمان علامـه مـهذب عادل بن علی). || گل درخت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). شکوفه آوردن درخت. (از اقرب الموارد). || خوبروی شدن. || آشکار گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد)(1). || بانگ برزدن بری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || علم و نگار درون جامـه، گویند انار الثوب و چنین هست هناره مانند اراقه و هراقه. (از منتهی الارب). نگارین جامـه را. (ناظم الاطباء). جامـه را علم . (آنندراج) (از اقرب الموارد)(2). و رجوع بـه اناره و انارت شود.
- اناراللهبرهانـه، اناراللهبراهینـهم؛ رجوع بهمـین مواد شود.
(1) - باین معانی از «ن و ر» مـی آید.
(2) - باین معانی از «ن ی ر» مـی آید.

اناره.

[اِ رَ] (ع = انارة، مص)مأخوذ از تازی، روشن شدن. (مصادر زوزنی). || روشن . (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیـهقی). اضائه. تبیین. ایضاح. (یـادداشت مؤلف). || جامـه را علم زدن. (مصادر زوزنی). جامـه را علم . || شکوفه بیـاوردن. (تاج المصادر بیـهقی). و رجوع بـه انارة و انارت شود.

انارهء قپان.

[اَ رَ یِ قَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رمانـهء قپان. (یـادداشت مؤلف). و رجوع بـه ناره شود.

اناری.

[اَ] (اِ مرکب) منسوب بـه انار. || رنگی مانند رنگ انار یـا رنگی کـه از پوست انار فراهم مـی آورند.

اناریـاسین.

[اَ] (اِ مرکب) اناری کـه روز نوروز چهل بار و بقولی صد بار سورهء یـاسین بر آن دمند. گویند هرکه آن را بی مشارکت غیری بخورد تمام سال از امراض جسمـی درون امان باشد. (از غیـاث اللغات) (از آنندراج) :
شرکت غیر برنمـی تابد
نار انار یـاسین است.
شاپور تهرانی (از آنندراج).
گزند بوسهء اغیـار برنمـی تابد
که گفت سیب ذقن کم ز نار یـاسین است؟
سالک قزوینی (از آنندراج).
سیب غبغب اگر بدست افتد
بهتر از صد انار یـاسین است.صائب.

اناریـاکها.

[ ] (اِخ) از قبایلی هست که بنا بنوشتهء استرابون درون سواحل دریـای کاسپین (دریـای خزر) ساکن بوده اند. (از کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او ص163).

اناریجه.

[ ] (اِ) بـه لغت مازندران قسمـی از خر است. (از تحفهء حکیم مؤمن)(1).
(1) - چنین هست در نسخهء چاپی، درون نسخهء خطی کتابخانـهء لغت نامـه «خرا است» است.

انارین.

[اَ] (اِ) زنگ مانند زنگ آهن و جز آن. (ناظم الاطباء).

انارین.

[اَ رَ] (اِ مثنای انار) انار شیرین و انار ترش.
- آب انارین؛ آب انار شیرین و ترش. (ناظم الاطباء).
و رجوع بـه انار شود.

انارینن.

[اَ نارْ ری نُ] (اِ)(1)انف العجل. لخنیس. (از لکلرک). و رجوع بـه انف العجل شود.
(1) - Anarrinon. Anarrinum.

اناس.

[اُ] (ع اِ) مردمان. (ترجمان جرجانی مـهذب عادل بن علی) (آنندراج) (غیـاث اللغات) (فرهنگ فارسی معین). مردم. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). انس. ناس. (فرهنگ فارسی معین)(1) :یوم ندعوا کل اناس بامامـهم. (قرآن 17/71).
نبید خور کـه بنوروز هرکه مـی نخورد
نـه از گروه کرام هست و نز عداد اناس.
منوچهری.
و گاهی الف آنرا حذف کنند و ناس و با الف و لام الناس گویند. (از ناظم الاطباء). و رجوع بـه ناس شود.
- ابواناس، ام اناس؛ از کنی است. (از ناظم الاطباء).
- ام اناس؛ ابوموسی اشعری و قرط کـه جدهء عبدالمطلب و نیز جدهء اسماء ابوبکر بود. (از ناظم الاطباء).
(1) - درون غیـاث اللغات و بنقل از آن درون آنندراج آمده: این [ کلمـه ] مفرد است، جمع نیست مگر بمعنی جمع آید، درون اقرب الموارد و محیط المحیط و المنجد این کلمـه را جمع انس دانسته اند. صاحب فرهنگ المرجع آنرا اسم جمع دانسته و باشتباه محیط المحیط و المنجد اشاره کرده است.

اناس.

[اُ] (اِخ) شـهریست درون کرمان از نواحی روذان و در سرحد فارس و کرمان واقع است. (از معجم البلدان).

اناسترال.

[اَ] (فرانسوی، اِ)(1) درون تقسیم سلول هرگاه مـیتوز بدون ظهور استرها انجام گیرد اناسترال نامـیده مـیشود. (از جانورشناسی عمومـی ج 1 ص22).
(1) - Anastral(-le).

اناسم.

[اَ سِ] (ع اِ) جِ انسام، و انسام جِ نسم است. (از المنجد) (از اقرب الموارد). مردم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ناس. (از اقرب الموارد). گویند «ما فی الاناسم مثله». (از اقرب الموارد) (از المنجد).

اناسة.

[اِ سَ] (ع مص)جنبانیدن. (تاج المصادر بیـهقی) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). حرکت دادن. تحریک. (از اقرب الموارد).

اناسی.

[اَ سی ی] (ع اِ) جِ انس. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و جِ انسان. (از اقرب الموارد) (از المنجد). مردم. (آنندراج). مردمان. جمع انسان درون دیگر معانی آن نیز هست. و رجوع بـه انس و انسان شود.
- اناسی عیون؛ جِ انسان العین. (یـادداشت مؤلف).

اناسیة.

[اَ یَ] (ع اِ) جِ انسان. (از اقرب الموارد) (از المنجد). و رجوع بـه انسان شود.

اناشاک.

[ ] (اِخ) درون نزهة القلوب (چ لیدن ص 234) جزو جزایر بحر فارس (خلیج فارس) و بحر عمان بشمار آمده است.

اناشید.

[اَ] (ع اِ) جِ انشودة. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). اشعاری کـه در محفلی به منظور یکدیگر بخوانند. سرودها. (فرهنگ فارسی معین). رجوع بـه انشوده شود.

اناصة.

[اِ صَ] (ع ص) اراده . (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خواستن. (از اقرب الموارد).

اناصی.

[اَ] (ع اِ) جِ نصی. ججِ نصیة. (ناظم الاطباء). جِ انصاء. ججِ نصیـه. (از معجم متن اللغة). رجوع بـه نصی و نصیـه و انصاء شود.

اناصیب.

[اَ] (ع اِ) نشانـه های راه کـه از سنگ برپاکنند. || (اِخ) نام موضعی است. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).

اناصیل.

[اَ] (ع اِ) جِ انصولة. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع بـه انصولة شود.

اناض.

[اِ] (ع اِ) خرمای رسیده. (آنندراج) (ناظم الاطباء).

اناضة.

[اِ ضَ] (ع مص) انض اللحم اناضةً (از باب کرم)؛ نیم پخته گردید گوشت. (ناظم الاطباء). نیم جوش یـافتن گوشت. (یـادداشت مؤلف). || نادانی و جهل آشکارا گردیدن بری. || رسیدن خرمای خرمابن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گویند اناض النخل. (از منتهی الارب).

اناطولی.

[اَ] (اِخ)(1) آناطولی (معرب از یونانی بـه معنی مطلع آفتاب). شبه جزیره ایست درون آسیـای صغیر. || بطور کلی بـه آسیـای صغیر نیز اطلاق مـیشود. (فرهنگ فارسی معین، اعلام، ذیل آناطولی).
.
(یونانی)
(1) - Anatole

اناطة.

[اِ طَ] (ع مص) اناطه اناطةً؛ آویخت آنرا. (ناظم الاطباء). آویختن. معلق . (فرهنگ فارسی معین). تعلیق. (از اقرب الموارد). || اناط البعیر؛ بـه آماس نوطه گرفتار شد آن شتر. (ناظم الاطباء). نوطه. رسیده شدن شتر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || اناطت الارض؛ بسیـار شد درون آن زمـین درخت طلح و یـا شوره گز. (ناظم الاطباء). بسیـار شد درون آن زمـین درخت طلح و طرفاء. (از شرح قاموس). || موکول . منوط . (فرهنگ فارسی معین).

اناطیطس.

[اَ طی طِ] (اِ) لغتی هست بیونانی(1) و معنی آن بفارسی «سنگ زاییدن آسان کن» باشد و آن دانـه ایست سیـاهرنگ بمقدار جوزبوا، بغایت املس و صلب و دشوارو چون بجنبانند مغز آن درون درون وی صدا کند و آنرا بشیرازی «گُن ابلیس» خوانند یعنی خایـهء شیطان و بعربی حجرالولادة گویند چه هرگاه درون زیر زنان آبستن دود کنند بزایند و اگر با شیر زنان سحق کنند و قدری پشم را بدان بیـالایند و زنی کـه نمـیزاید بوقت جماع بخود برگیرد آبستن شود. گویند چون آنرا درون دست گیرند و بای مخاصمت کنند بر آن غالب آیند. (برهان قاطع) (از آنندراج). بیونانی اکتمکت است. (تحفهء حکیم مؤمن). و رجوع بـه حجرالولادة و گن ابلیس و اکتمکت شود.
(1) - بیونانی aetites (از اشتینگاس از حاشیـهء برهان چ معین).

اناظیم.

[اَ] (ع اِ) جِ نظام. (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || جِ انظام و انظومة. (از ذیل اقرب الموارد). جِ انظومة. ججِ نظام. (ناظم الاطباء). رجوع بـه مفردات آن شود.

اناعیم.

[اَ] (ع اِ) جِ اَنعام. ججِ نعم. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از المنجد). رجوع بـه انعام و نعم شود.

اناغاطس.

[اَ طُ] (اِ) بیونانی سنگی باشد کـه چون آنرا بآب بسایند رنگی مانند خون از آن برآید و با شیر زنان درون چشم چکانند، ورم چشم و بسیـاریِ آب آمدن از چشم را نافع است. (برهان قاطع) (از آنندراج). و آنرا بعربی حجر اناغاطس گویند. (برهان قاطع).

اناغافش.

[اَ فِ] (اِ) نام علفی هست که درون موقع درد چشم اسب اگر بر چشم وی بریزند و برانند درحال درد را دفع مـیکند. (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 112 الف).

اناغالس.

[اَ لِ] (معرب، اِ)(1) معرب از یونانی، گیـاهی از تیرهء پامچال کـه مـیوه اش بشکل مجری هست و بوسیلهء سرپوشی باز مـیشود. گلهایش دارای 5 گلبرگ آبی یـا قرمز مـیباشد. اناگیر. حشیشة العلق. (فرهنگ فارسی معین). آذان الفار. (تذکرهء ضریر انطاکی ص63). گیـاهیست برگش شبیـه بمرزنجوش و مایل باستداره و شاخهای او منبسط بر روی زمـین و مربع و ثمرش مثل غلافی و دانـه های او بقدر خشخاش و بسیـار تند و تلخ و گل قسم ماده لاجوردی و قسم نر بغایت سرخ مـیباشد. (از تحفهء حکیم مؤمن)(2). و رجوع بـه همـین کتاب و فرهنگ گیـاهی ص58 و واژه نامـهء گیـاهی ص22 و آذان الفار درون همـین لغت نامـه شود.
, Anagallis(فرانسوی)
(1) - Anagallis .(لاتینی) arvensis
.(دزی ج 1 ص39)
(2) - Anagallis mouron

اناغالش.

[اَ لِ] (اِ) اناغافش :
دیدم دو چشم رقیب علت رمد دارد
گفتم کـه این حیوان اناغالش علاج کن.
ابوالمعانی (از فرهنگ شعوری ورق 112 الف).
و رجوع بـه اناغافش شود.

اناغالیس.

[اَ] (اِ) رجوع بـه اناغالس شود.

اناغلس.

[اَ غُ] (اِ)(1) بیونانی آغالیس(2) دوایی هست که آنرا بفارسی مرزنگوش و بعربی آذان الفار گویند چه برگ آن بگوش موش مـیماند. با سرکه بر گزیدگی عقرب مالند نافع است. (برهان قاطع). اناغالس. و رجوع بـه اناغالس و آذان الفار شود.
(1) - درون فرهنگ فارسی معین بکسر غین است.
(2) - بیونانی anaghallis (از اشتینگاس از حاشیـهء برهان چ معین). Anagallis (از دزی بنقل حاشیـهء برهان).

اناغلیس.

[اَ] (اِ) بیونانی آذان الفار است. (تحفهء حکیم مؤمن). رجوع بـه اناغلس و آذان الفار شود.

اناغورس.

[اَ رُ] (اِ) اناغوروس(1). (دزی ج 1 ص 39). بلغت رومـی اناغالس است. (تحفهء حکیم مؤمن). خروب الخنزیر. ام کلب. و ثمرهء آنرا حب الکلی و خرنوب الکلاب نامند. (یـادداشت مؤلف). و رجوع بـه اناغالس و فرهنگ گیـاهی ص59 و حب الکلی درون همـین لغت نامـه و فرهنگ گیـاهی ص59 شود.
(1) - Anagyris dois - puant .(دزی ج1 ص39)

اناغیم.

[اَ] (ع اِ) جِ انغام. ججِ نغم. (از المنجد). رجوع بـه نغم و انغام شود.

انافاز.

[اَ] (فرانسوی، اِ)(1) درون تقسیم غیرمستقیم سلول مرحلهء سوم از مراحل مختلف مـیتوز هست که دو بخش کروموزومـی بدو قطب مـیروند. مرحلهء انافاز را حتما دورهء صعودی کروموزمـها دانست زیرا دو قسمت هر زوج کروموزمـی متدرجاً از هم دور مـیشوند و با قسمتهای مربوط زوجهای دیگر بسمت دو قطب مـیروند. (از جانورشناسی عمومـی ج 1 ص21 و 23). و رجوع کتاب و گیـاه شناسی ثابتی ص93 شود.
(1) - Anaphase.

انافث.

[اَ فِ] (اِخ) جایی هست در یمن. (از منتهی الارب).

انافح.

[اَ فِ] (ع اِ) جِ اِنْفَحة. (ناظم الاطباء). رجوع بـه انفحة شود.

انافة.

[اِ فَ] (ع مص) برآمدن بر چیزی، یقال اناف علی شی ء. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). بلند شدن. (آنندراج). || انافت الدراهم علی المأة؛ افزون گردید درمـها بر صد. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). زیـاد شدن. (آنندراج). زائد شدن. (یـادداشت مؤلف).

انافی.

[اُ] (ع ص) رجل انافی؛ مرد کلان بینی. (از المنجد) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). مردم بزرگ بینی. (مـهذب الاسماء).

انافیض.

[اَ] (ع اِ) جِ انفوضة. (از اقرب الموارد) (از المنجد). برگ کـه بر نفاض ریخته شود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). و رجوع بـه نفاض شود.

اناق.

[اَ] (ترکی - مغولی، اِ)ایناق. (فرهنگ فارسی معین). ندیم. مقرب. مصاحب. (فرهنگ فارسی معین، ذیل ایناق): چون بـه آق خواجه قزوین رسید ارغابیتکچی برادر بوغدای، تخت و تاج موروث و مکتسب مسخر شود درون حضرت هیچ از تو اناق تر نباشد. (تاریخ غازانی ص84). غازان آن لعل پاره را بیکی از اناقان حضرت سپرد. (تاریخ غازانی ص 72). سوتای با اناقان و خاصگیـان بالای تبریز بباغ نیکش بوی رسیدند. (تاریخ غازانی ص93). و رجوع بـه ایناق شود.

اناق.

[اِ] (از ترکی، ص) سالم. || بی تشویش و اضطراب. (ناظم الاطباء).

اناقة.

[اَ / اِ قَ] (ع اِ)ریزه کاری، گویند له اناقة و لیـاقة. (ناظم الاطباء). || خوبی. حسن. || اعجاب. (یـادداشت بخط مؤلف).

اناکا.

[اَ] (از ترکی، اِ) اناکه. اکه. دایـه. (از فرهنگ فارسی معین).

اناکاردیـا.

[اَ] (لاتینی، اِ)(1) بلاذر، و آن درخت هندی بزرگی است. مـیوه ای مـیدهد کـه به حب الفهم معروف هست و درون طب استعمال مـیشود. ابن الندیم گوید جد بلاذری صاحب فتوح البلدان بلاذر آشامـید و بیمار شد و این هست که او را بلاذری گویند. (از ایران باستان پیرنیـا ج 1 ص101 و 102).
(1) - Anacardia.

اناکسیماندروس.

[اَ] (اِخ) رجوع بـه انکسیمندروس شود.

اناکسیمانس.

[اَ] (اِخ) رجوع بـه انکسیمانوس شود.

اناکه.

[اَ کَ] (از ترکی، اِ) دایـه. (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع بـه اناکا و اکه شود.

اناگالس.

[اَ لِ] (از یونانی، اِ)رجوع بـه اناغالس شود.

اناگر.

[اُ] (فرانسوی، اِ)(1)گورخر. (فرهنگ فرانسه بفارسی سعید نفیسی). حیوان دار وحشی کـه در ایران و هند زندگی مـی کند و حد فاصل بین خر و اسب است. (از لاروس). و رجوع بـه گورخر شود.
(1) - فرانسوی: Onagre، یونانی: Onagrosبمعنی الاغ وحشی. (از لاروس).

اناگیرا.

[اَ] (از یونانی، اِ)اناغالس. رجوع بـه اناغالس شود.

انا لله و انا الیـه راجعون.

[اِنْ نا لِلْ لا هِ وَ اِنْ نا اِ لَ هِ جِ] (عربی، جمله)(1) یعنی ما خدای راییم و بازگشت ما سوی اوست. درون هنگام مصیبت و دیدن جنازه ای گویند. قسمتی از آیـهء قرآن است، تمام آیـه چنین است: الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیـه راجعون. (2/156). بر زبان آوردن آنرا «استرجاع» گویند. (از تاج المصادر بیـهقی).
(1) - درون فارسی صوت تأسف است.

انالوجه.

[اِ جِ] (اِخ) دهی هست از قصبهء داران شـهرستان ف با 1301 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و محصول آن غلات آبی و دیمـی، حبوب و سیب زمـینی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 10).

انالوطیقا.

[اَ] (معرب، اِ)(1)آنالوطیقا. تحلیل قیـاس.
- انالوطیقای اولی(2)؛ تحلیل قیـاس. (فرهنگ فارسی معین).
- انالوطیقای ثانی(3)؛ مشـهور بـه ابودقطیقا. (فرهنگ فارسی معین). مبحث برهان از کتاب ارسطو.
و رجوع بـه آنالوطیقا و ابودقطیقا و تحلیل قیـاس درون همـین لغت نامـه و اساس الاقتباس و فرهنگ علوم عقلی شود.
(1) - یونانی: Analytika (فرهنگ فارسی معین).
(2) - یونانی: Analytika priora (فرهنگ فارسی معین). فرانسوی: .Les premiersanalytiques
(3) - فرانسوی: Les derniers analytiques، یونانی: Analytika posteriora. (فرهنگ فارسی معین).

انالة.

[اِ لَ] (ع مص) فراهم آمدن چیزی درون معدن. (ناظم الاطباء): انال المعدن انالةً؛ فراهم آمد درون آن [ معدن ] چیزی. (از منتهی الارب). || سوگند خوردن، گویند انال بالله(1). || دادن، گویند انلته ایـاه و له. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). داد و عطا (2). || دوا . (آنندراج).
(1) - باین معانی واوی است.
(2) - باین معنی هم واوی و هم یـایی است.

اناله.

[اِ لَ] (از ع، مص) عطا دادن. (مصادر زوزنی). و رجوع بـه انالة شود.

انالیقی.

[اَ] (معرب، اِ) بلغت رومـی(1) دوایی کـه آن را انجره گویند و تخم آنرا بذرالانجره گویند و بعربی قریض خوانند، تخم آن مستعمل است. اگر مقدار سه درم از آن با شیر بخورند قوت باه دهد، و بعضی گویند انالیقی همان بذرالانجره است. (برهان قاطع). گزنـه و انجره. (از ناظم الاطباء).
(1) - مأخوذ از یونانی است. (ناظم الاطباء).

انام.

[اَ] (ع اسم جمع) خلق. (از اقرب الموارد) (زمخشری) (ناظم الاطباء). مخلوقات از جن و انس. (غیـاث اللغات) (آنندراج). جن و انسی. (زمخشری). جن و انس و یـا آنچه بر روی زمـین است. (ناظم الاطباء). آفریدگان. (السامـی) (مـهذب الاسماء). آفریده. (زمخشری). آنام و انیم نیز گویند. (از غیـاث اللغات) (از آنندراج). انیم درون شعر استعمال شود. (از اقرب الموارد). این هر سه لفظ [ انام، آنام، انیم ] اسم جمع هست نـه جمع مثل قوم و رهط. (غیـاث اللغات) (آنندراج). کلمـهء انام را واحد نباشد از لفظ خود. (یـادداشت مؤلف) : والارض وضعها للانام. (قرآن 55/10).
چون چنین بود بعد چرا گفتم
قصهء خویش پیش شاه انام؟فرخی.
مالک ازمـهء انام حامـی ثغور اسلام. (گلستان). لاجرم کافهء انام از خواص و عوام بمحبت او گراییده اند. (گلستان).
خجسته باد و مبارک قدوم ماه صیـام
بر اولیـا و احباء شـهریـار انام.نزاری قهستانی.
- خیرالانام؛ پیغمبر اسلام (ص).
- سیدالانام (اِخ)؛ لقب پیغمبر اسلام است. (یـادداشت مؤلف).
- کهف الانام؛ پناه مردم، از عناوینی بود کـه به علمای دینی مـی نوشتند.
- ملاذالانام؛ پناه مردم، از عناوین مخصوص علمای دین بود.

انام.

[اَ] (اِخ)(1) ناحیـه ای از هندوچین شرقی واقع درون قسمت مرکزی ویتنام، بین تونکن و کوشن شین درون امتداد دریـای چین. (از لاروس). و رجوع بـه همـین کتاب و آنام شود.
(1) - Annam.

انامق.

[اَ مِ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان مرند با 1260 تن سکنـه. آب آن از رودخانـه و محصول آن غلات، زردآلو و گردو است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

انامک.

[اَ مِ] (اِ)(1) نام یکی از ماههای ایرانی دورهء هخا است. داریوش کبیر (521 - 485 ق.م.) درون کتیبهء بیستون وقایع چهارمـین و پنجمـین سال سلطنت خود را ذکر کرده و لشکرکشیـها و جنگها و شکست دشمنان خود را یک بیک با تعیین روز و ماه یـاد کرده هست و از آنجا اسامـی نـه ماه از ماه های هخا محفوظ مانده کـه یکی انامک است. و آن بمعنی «بی نام» هست و از آن پروردگار بزرگ کـه برتر از نام و نشان هست اراده کرده اند. (از خرده اوستا حواشی ص 206 و 207). و رجوع بـه ایران باستان پیرنیـا ج 1 ص 542 و 543 و 547 و 554 و ج 2 ص1499 شود.
(1) - Anamaka.

انامل.

[اَ مِ] (ع اِ) جِ اَنْمُله و اَنْمِله و اَنْمَله و اُنْمُله و اُنْمِله و اُنْمَله و اِنْمُله و اِنْمَله و اِنْمِله بـه تثلیث مـیم و همزه. (از اقرب الموارد). سرانگشتان. (غیـاث اللغات) (ترجمان علامـه جرجانی مـهذب عادل بن علی) (آنندراج) :
وگر از خدمتت محروم ماندم
بسوزم کلک و بشکافم انامل.منوچهری.
سحرهء بابل سخرهء انامل او بودند. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص236).
بس انامل رشک استادان شده
در صناعت عاقبت لرزان شده.
مولوی (مثنوی).
|| انگشتان. (فرهنگ فارسی معین) : ایشان انامل ساعد صاحب شریعت و وایل سحایب صدر نبوت و... بودند. (تاریخ بیـهقی ص11).
که او بـه پنج انامل بفتح باب سخن
ز هفت کشور جانم ببرد قحط و وبا.خاقانی.
پس بر آن سد مبارک ده انامل برگشاد
جدولی را هفت دریـا ساخت از فیض عطا.
خاقانی.
و رجوع بـه انملة و انملات شود.

انامونی.

[اَ] (معرب، اِ)(1) شقایق. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع بـه شقایق شود.
(1) - انامونی = انومـیان، یونانی anemone، فرانسوی Anemone (از فرهنگ فارسی معین).

انامة.

[اِ مَ] (ع مص) بخواب و خوابانیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). ارقاد. (از اقرب الموارد). || خوابیده یـافتنی را. || کشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || شکست و شکستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): انامت السنة الناس؛ اذا هشمتهم. (منتهی الارب). لاغر گردانیدن آنان را. (از اقرب الموارد).

انامـه.

[اَ مَ] (از ع، اِ) انام. مردمان. مردم. (از فرهنگ فارسی معین) :
نصر هست باب مـیر کـه فخر انامـه بود
بخشیدنش همـه زر، با سیم و جامـه بود.
منوچهری.

انامـه.

[اِ مَ] (از ع، مص)بخوابانیدن. (تاج المصادر بیـهقی). و رجوع بـه انامة شود.

انان.

[اَ] (ع مص)(1) أنَّ المریض اناً و انیناً و اناناً و تأناناً؛ نالید. (از اقرب الموارد). || (اِمص) نالش. (مـهذب الاسماء). و رجوع بـه انّ شود.
(1) - درون ناظم الاطباء بضم اول آمده است.

انان.

[اُ] (ع ص)(1) مرد بسیـار ناله کننده. (ناظم الاطباء). بسیـار ناله کننده. (آنندراج). کثیرالانین. (از اقرب الموارد). || (اِ) ناله. (ناظم الاطباء).
(1) - درون آنندراج بضم ور اول است.

انان.

[اَنْ نا] (ع ص) مرد بسیـار ناله کننده. (ناظم الاطباء) (آنندراج). کثیرالانین. (از اقرب الموارد). بسیـار نالنده. بسیـارنال. بیش نالنده. (فرهنگ فارسی معین).

انانجرد.

[ ] (اِخ) نون گرد. دهی هست از بخش دستجرد شـهرستان قم با 771 تن سکنـه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه، انگور و بادام است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

انانق.

[اَ نِ] (ع اِ) ججِ ناقة. (از منتهی الارب). غلط هست و صحیح آن ایـانق است. رجوع بـه ایـانق شود.

انانة.

[اَنْ نا نَ] (ع ص) زن بسیـار ناله کننده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

انانیت.

[اَ نی یَ] (ع مص جعلی)نسبت هر چیزی را بشخص خود و همـه [ چیز ] را از خود دانستن. (ناظم الاطباء). منی. (فرهنگ فارسی معین). منیت. (یـادداشت مؤلف). منی و خویشتن بینی و نیز هرچه بنده را باشد بخود مضاف گردانیدن چنانکه گویند نفس من و روح من و دل من. (آنندراج). منی و خودبینی و نیز هرچه آنرا بنده بخود مضاف گرداند چنانکه گوید نفس من و روح من و ذات من. و انانیت حق وجودیـه هست و انانیت ماعدا عدمـیه(1)، لان العبد و ما فی یده لمولاه. (از کشف اللغات از کشاف اصطلاحات الفنون). انانیت نزد سالکان شرک خفی هست و از همـین جاست کـه بعضی گفته اند انانیت عبارت هست از حقیقتی کـه هر چیزی از بنده بدان اضافه شود، چنانکه گویی نفس من، روح من، و دست من. و تمام اینـها شرک خفی است. و در تحفة المرسلة آمده کـه انانیت عبارتست از اینکه حقیقت و باطن تو غیر حق باشد و نفی انانیت عین معنی «لا اله» هست و بعد اثبات حق درون باطن تو درون ثانی عین معنی «الا الله» است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). حقیقت بطریق اضافه. (تعریفات جرجانی). || ادعا. (دایرة المعارف وجدی). صلف. (یـادداشت مؤلف). || خودبینی. خودستایی. خویشتن بینی. کبر. غرور. (از فرهنگ فارسی معین). عجب. (دایرة المعارف وجدی). خودخواهی(2): و از حضرت خداوند ندا آید کـه چون صورت قالب را کـه دود انانیت از آن برمـیخاست درباختی... خاکستر قالب ترا بفرماییم که تا در دجلهء رحمت ما اندازند. (مرصادالعباد).
(1) - درون متن کشاف اصطلاحات الفنون چ احمد جودت ماعدامـیه است، قیـاساً تصحیح گردید.
.(دزی ج 1 ص39).
(2) - egoisme

اناوافتیز.

[اَ] (یونانی، اِ)ی کـه غسل تعمـید مـیدهدانی را کـه ببلوغ رسیده و معتقد بمذهب عیسوی هستند. (ناظم الاطباء).

اناویز.

[اَ] (اِخ) دهی هست از بخش مرکزی شـهرستان هروآباد با 168 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و محصول آن غلات و سردرختی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

اناویض.

[اَ] (ع اِ) جِ نوض. (اقرب الموارد). جِ انواض. ججِ نوض. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). رجوع بـه نوض و انواض شود.

اناة.

[اَ] (ع اِ) توقف و درنگی. (از ناظم الاطباء). درنگ. (غیـاث اللغات) (آنندراج). آهستگی. سکون. ضد عجله. (یـادداشت مؤلف). || بردباری و تحمل و وقار. (ناظم الاطباء). تحمل و وقار. (منتهی الارب) (آنندراج). حلم. (یـادداشت مؤلف). || (ص) زن آهسته. (مـهذب الاسماء). زن سست دیرخیز. (منتهی الارب). زن سست و باوقار درون نشست و برخاست و رفتار. (ناظم الاطباء).
- اهل الاناة؛ مردم سست و تنبل و کاهل. (ناظم الاطباء).
لغتی هست در وناة. (از منتهی الارب). و رجوع بـه وناة و انات شود.

اناهیتا.

[اَ] (ص) درون اوستا، اناهیتا یـا اناهیته(1) مرکب از جزء «اَ»، ادات نفی + آهیته(2) یعنی چرکین و پلید و ناپاک(3)، «اَ» نفی بنا بقاعدهء دستور زبان اوستایی، چون بکلمـهء آهیته پیوسته مابین آنـها نون وقایـه فاصله شده هست مانند انیران (= ان ایران = غیرایرانی، بیگانـه)، بنابراین اناهیته یعنی پاک و بی آلایش، درون اوستا این صفت بارها درون مورد فرشتگان و اشیـاء استعمال شده، غالباً مـهر و تشتر (تیر) و هوم و برسم و آب زور و فروغ و غیره بصفت اناهیته یعنی پاکی و بی آلایشی متصف شده اند(4). درون پارسی باستان نیز همـین کلمـه چهار جا بـه معنی فرشته بما رسیده. (از مزدیسنا و تأثیر آن درون ادبیـات پارسی ص329). || (اِخ)(5) مخفف اناهیتا، ناهید است. بعدها اناهید و ناهید را بستارهء زهره یعنی ستارهء زیبایی کـه رومـیان عنوان الههء وجاهت بدان داده اند اطلاق کرده اند. (از یشتها ج 1 ص 158 ببعد). و رجوع بـه زهره شود. || (اِخ) ایزدی کـه بالاخص بدین نام موسوم هست ایزد آب هست که بنام اردوی سوره اناهیته خوانده شده. فرشتهء نگهبان آب. درون آیین زردشتی نگهبانی عنصر آب با فرشتهء اناهیتا (ناهید) است، این فرشته درون نزد ایرانیـان قدیم دارای مقام بلند و ارجمندی است. برخی از خاورشناسان نوشته اند کـه ممکن هست ناهید ایرانیـان از اثر نفوذ الههء سومر موسوم بـه ایشتار کـه بعدها درون بابل و آشور هم پرستیده مـی شد بوجود آمده باشد، ایشتار کـه مادر و مولد نوع بشر تصور مـی شد درون برخی از خصایص شباهتی با ناهید دارد و ممکن هست بعدها درون بیرون از حدود ایران بعضی از خصایص و رسومات دینی این الهه را ضمـیمـهء پرستش ناهید ایرانی کرده باشند. اردشیر دوم هخا ستایش ناهید را درون نقاط مختلف ایران و در ممالکی کـه در تحت تصرف شاهنشاهان هخا بود منتشر ساخت و مجسمـهء او را درون معابد برپا نمود، آثار خطوط مـیخی کـه از اردشیر دوم باقی مانده هست دلیل هست که درون عهد این پادشاه ستایش ناهید و مـهر درون ایران بالا گرفته است.
- آتشکده های اناهیتا (ناهید)؛ درون ایران قدیم معابد بزرگی بنام اناهیتا وجود داشته است. معبد ناهید درون همدان بخصوص مجلل و در همـه جا معروف بوده است. بیشتر پوشاکهای فلزی این معبد درون وقت فتح اسکندر بتاراج رفت، از این تاریخ ببعد اشیـاء قیمتی معبد درون معرض دستبرد سلوکیدها بود که تا آنکه مابقی آلات طلا و نقرهء آنرا آنتیوخس بزرگ کـه مقتدرترین سلاطین سلوکید بود (223 - 186 ق. م.) درون عهد اردوان اول غارت کرد. برخی از دانشمندان گمان کرده اند کـه قدمت معبد اناهیتای همدان که تا عهد دومـین پادشاه ماد هووخشترا یـا جانشین وی استیـاج مـیرسد. دیگر از معابد معروف اناهیتا معبد کنگاور و معبد شوش بوده است. (از یشتها ج 1 ص158 ببعد). و رجوع بـه همـین کتاب و ایران باستان پیرنیـا ج 2 ص 993 و 1098 و 1153 و 1520 و 1611 و 1613 و ج 3 ص 2081 و 2209 و 2703 و 2719 و مادهء ناهید درون همـین لغت نامـه شود.
(1) - Anahita.
(2) - ahita. (3) - همـین جزء دوم یعنی آهیته درون پهلوی آهک و در فارسی آهو شده بـه معنی عیب و نقص. (از مزدیسنا و تأثیر آن درون ادبیـات پارسی ص329).
(4) - هرمزدیشت بند 21، تشتریشت بند 2، مـهریشت بند 88 .
(5) - Venus.

اناهیته.

[اَ تَ] (اِ) رجوع بـه اناهیتا و ناهید شود.

اناهید.

[اَ] (اِخ) ناهید و ستارهء زهره. (ناظم الاطباء). ستارهء زهره است. ناهید هم گویند و زادروبیدخت هم گفته اند. (شعوری ج 1 ورق 103 ب). و رجوع بـه اناهیتا و ناهید شود.

اناهید.

[اَ] (اِخ) لقب عام ملوک گرگان است. (از ترجمـهء آثارالباقیـهء بیرونی از یـادداشت مؤلف).

انایی.

[اَ] (ص) جاهل و احمق و کودن و بی خبر:
سخن درون وصف تو بحر عمـیق است
نگنجد درون انای هر انایی.
امـیدی (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 132 ب).

اناییب.

[اَ] (ع اِ) جِ ناب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و رجوع بـه ناب شود.

ان الله مع الصابرین.

[اِنْ نَلْ لا هَ مَ عَصْ صا بِ] (عربی، جمله) قسمتی از آیـهء 153 سورهء بقره (2) و آیـهء 46 سورهء انفال (8). مأموم چون دیرترک بوضو مشغول [ شود ] با آواز بلند این آیت گویند که تا امام بنماز ایستاده دیر برکوع رود و مأموم درک جماعت آن رکعت تواند . (یـادداشت بخط مؤلف).

ان الله یحب الصابرین.

[اِنْ نَلْ لا هَ یُ حِبْ بُصْ صا بِ] (عربی، جمله) این جمله را مأمومـین دیرمانده بآواز بلند گویند که تا امام رکعت اول نماز را دراز کشد و مأمومـین درک آن رکعت توانند کرد. (یـادداشت بخط مؤلف).

انأی.

[اَ آ] (ع ن تف) دورتر: انأی من الکواکب. (مجمع الامثال مـیدانی).

انب.

[اَ نَ] (اِ) بادنجان. (برهان قاطع) (بحر الجواهر) (ناظم الاطباء). بافراط خوردن آن جذام و صداع و بی خوابی آورد، و بعضی گویند عربی است. (برهان قاطع) (از هفت قلزم) (آنندراج). معرب آن انبج است. (از معرب جوالیقی ص43 سطر 24). مَغْد. حَیْصَل. حَدَق. و رجوع بـه بادنجان شود.

انبا.

[اَمْ] (اِ) پدر مرشد درون نصرانیت. (اعجمـی) (از اقرب الموارد).

انبا.

[اَمْ] (اِ) همان عنباست و آن مـیوهء درختی هست هندی. درخت آن باندازهء درخت گردو و ساق و برگش بـه ساق و برگ درخت گردو شبیـه است. فقط درون چین و هند مـی روید. انبا مانند بادام بزرگ عقابیـه و برخی از آن مانند سیب مستدیر است. (از تذکرهء داود انطاکی ص62) (از مفردات ابن البیطار ج 3 ص 153، ذیل عنبا). و رجوع بـه عنبا شود.

انباء .

[اَمْ] (ع اِ) جِ نبأ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (دهار). خبرها. آگاهیـها. داستانـها. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع بـه نبأ شود(1). || جِ نبی ء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع بـه نبی ء شود.
(1) - کلمـهء نبأ و انباء درون قرآن درون مورد اموری آمده کـه دارای شأن و عظمتی است. (از اقرب الموارد).

انباء .

[اِمْ] (ع مص) آگاهی بخشیدنی را. (ناظم الاطباء). آگاهی بخشیدن. (آنندراج). گویند: انبأه ایـاه و به؛ آگاهی بخشید او را. (از منتهی الارب). خبر دادن. (تاج المصادر بیـهقی) (غیـاث اللغات). آگاهانیدن. آگهی دادن. آگاه . اخبار. || نب یـا نخراشیدن یـا درنگذشتن چنانکه تیر از چیزی. (یـادداشت مؤلف). گویند رمـی فأنبأ یعنی تیر انداخت بر وی بعد نبرید آنرا یـا نخراشید یـا نگذشت درون آن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء)(1). || آگاه ساختنی را. (ناظم الاطباء). انبیته؛ آگاه ساختم او را. (منتهی الارب). || دور ساختنی را از خود. (ناظم الاطباء). انبیته؛ دور کردم او را از خود. (منتهی الارب). || از حیث لغت و نیز نزد متقدمان علماء حدیث بـه معنی خبر هست جز آنکه درون عرف متأخران درون مورد اجازه بکار رفته است. (از شرح النخبه از کشاف اصطلاحات الفنون).
(1) - باین معنی مـهموزاللام است.

انبابة.

[اَمْ بَ] (اِخ) دهی هست به ری و به مصر. (منتهی الارب).

انبابی.

[اِمْ] (اِخ) محمد بن حجازی بن احمدبن الرقباوی الانبابی. وفات 1087 ه .ق . / 1676 م. از شاعران بزرگ زمان خود بود درون انبابة متولد و در قاهره بزرگ شد و در یمن درگذشت. (از اعلام زرکلی چ1 ج 3 ص881).

انبابی.

[اَمْ] (اِخ) محمد بن محمد... (1240 - 1313 ه .ق ./ 1824 - 1896 م.). فقیـه شافعی. درون قاهره بدنیـا آمد و در همانجا درگذشت. او راست: حاشیة علی رسالة الصبیـان درون علم بیـان و تأدیب الاطفال و علم الوضع و حاشیـه ای بر شرح الرملی درون فقه و کتب دیگر. (از اعلام زرکلی چ 1 ج 3 ص985). و رجوع بـه معجم المطبوعات شود.

انبات.

[اِمْ] (ع مص) رستن گیـاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). رُستن. (مصادر زوزنی). برُستن. (تاج المصادر بیـهقی). || رویـانیدن. (منتهی الارب) (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیـهقی) (آنندراج). گویند انبت الله نباتاً فهو منبوت. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || موی زهار برآوردن کودک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).

انبات.

[اِمْ] (از ع، حامص)روییدگی. (ناظم الاطباء).

انباتیـه.

[اِمْ تی یَ/یِ] (از ع، ص) چیزی کـه موجب انبات و روییدگی گردد. (ناظم الاطباء).

انباث.

[اَمْ] (ع اِ) جِ نبث. (از اقرب الموارد). رجوع بـه نبث شود.

انباج.

[اِمْ] (ع مص) سخن آمـیخته و ناپیدا گفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). تخلیط درون کلام. (از اقرب الموارد). || بر پشته نشستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بر نباج (پشته) نشستن. (از اقرب الموارد).

انباج.

[ ] (اِخ) دهی از دهستان بخش افجهء شـهرستان تهران با 196 تن سکنـه. آب آن از رودخانـهء افجه و محصول آن غلات و بنشن است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

انباح.

[اِمْ] (ع مص) ببانگ آوردن سگ را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). فا بانگ آوردن سگ. (مصادر زوزنی). ببانگ آوردن. (تاج المصادر بیـهقی).

انباخ.

[اِمْ] (ع مص) درون زمـین نبخاء تخم کاشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). درون زمـین نبخاء یعنی زمـین سخت و بلند تخم کاشتن. (آنندراج). || بیخ بردی خوردن. (منتهی الارب) (آنندراج)(1). نبخ (ریشـهء بردی کـه در قحط خورند) خوردن. (از اقرب الموارد). || خمـیر خاسته(2) و ترش ساختن. (منتهی الارب) (آنندراج). خمـیر فاسد و ترش ساختن. (از ناظم الاطباء).
(1) - درون ناظم الاطباء بیخ بروی خوردن است.
(2) - درون منتهی الارب خواسته است.

انباخون.

[اَمْ] (اِ) حصار قلعه. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قلعه و حصار. (انجمن آرا) (مؤید الفضلاء) (شعوری ج 1 ورق 122 ب) :
ز سوی هند گشادی هزار شـهر و کلات(1)
ز سوی هند گرفتی هزار انباخون.بهرامـی.
قلاع دولت آن پادشاه جم قدرت
که هست پارهء چرخش کمـینـه انباخون.
شمس فخری (از شعوری ج 1 ورق 122 ب).
|| جای محکم. (برهان قاطع) (مؤید الفضلاء) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || حصاربندی. (ناظم الاطباء). حصاری. (صحاح الفرس).
(1) - درون برخی از نسخه ها هزار شـهرستان و در پاره ای دیگر هزار ترکستان است. متن تصحیح قیـاسی مرحوم دهخداست.

انباده.

[اَمْ دَ / دِ] (ص)ی کـه دارای جلال و تفاخر بیـهوده باشد. (ناظم الاطباء). ||ی کـه بواسطهء مکنت خود مغرور بود. (ناظم الاطباء).

انباذ.

[اِمْ] (ع مص) افشردن و بَگْنی ساختن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). افشردن انگور و بگنی ساختن. (آنندراج). نبیذ افکندن. (یـادداشت مؤلف).

انباذ.

[اَمْ] (ع اِ) جِ نبذ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع بـه نبذ شود. || عامـهء مردم بی علم. (منتهی الارب). اوباش از مردم. (از اقرب الموارد).

انباذقلس.

[اَمْ ذُ لُ] (اِخ)(1) از فلاسفهء یونان قدیم هست که درون سدهء پنجم ق.م. مـی زیسته است. وی عالم را ترکیبی از عناصر چهارگانـهء آب و باد و خاک و آتش مـی دانست و جمع و تفریق عناصر را کـه مایـهءو فساد عالم هست نتیجهء مـهر و کین مـی خواند و اعتقاد داشت کـه این دو مؤثر بنوبهء خود غالب و مغلوب مـی شوند. هرگاه مـهر غلبه دارد جمعیت بر پریشانی فائق هست و چون کین چیره مـی شود تفرقه شدت مـی یـابد، و دوره ای کـه ما درون آن هستیم دورهء غلبهء کین و پریشانی هست و دنیـا و زندگانی آن زندان روح و کیفر گناهان اوست. انباذقلس داعیـه های بزرگ درون سر داشته و خود را سزاوار پرستش مردم مـی دانسته هست و گفته اند به منظور حفظ حیثیـات روحانی خود از پادشاهی کـه برای او مـیسر بود گذشته و جاه و منزلتی بالاتر از آن درون انظار حاصل نموده است. (از سیر حکمت درون اروپا ص7). او اول هست که صفات و ذات خدای را یکی و او را واحد بالحقیقة و دور از تکثر گفت. طائفه ای از باطنیـه عقاید خود را بـه انباذقلس مـی پیوندند و گمان مـی کنند کـه گفته های وی دارای رموزیست کـه همـه را بر حل آن دسترس نیست، و از آن جمله هست محمد بن عبدالله مرة جبلی قرطبی. (از طبقات الامم قاضی صاعد اندلسی از یـادداشت مؤلف). و رجوع بـه تاریخ الحکمای قفطی و حکمت اشراق شود.
.(املای فرانسوی)
(1) - Empedocle

انبار.

[اَمْ] (اِ)(1) جای انباشتن غله یـا چیز دیگر. جای نگهداری کالا. آنجا کـه هیزم و غیره ذخیره کنند. (فرهنگ فارسی معین). خانـهء بازرگان کـه در آن متاع و غله توده کند. (از اقرب الموارد). خانـهء بازرگانان و سوداگران هست که کالای خود را درون آن بر روی هم مـی چینند. (از شرح قاموس)(2) :
بهر شـهر کانبار بودش نـهان
ببخشید بر کهتران و مـهان.فردوسی.
که انبارها درون گشایند باز
بگیتی بر آنکه هستش نیـاز.فردوسی.
دویدند هرکه بد گرسنـه
بتاراج دادند بار و بنـه
چه انبار شـهری چه آنِ قباد
ز یک دانـه گندم نبودند شاد.فردوسی.
ز روئینـه آلت بخروارها
ز سیمـینـه چندانکه انبارها.
اسدی (گرشاسب نامـه ص311).
در اینجا همـی خیزدش غله کایزد
در آن عالم دیگر انبار دارد.ناصرخسرو.
چون دلم انبار سخن شد بسست
فکرت من خازن انبار خویش.ناصرخسرو.
پشک بتو فْروخت ببازار دین
گفت هلا مشک بانبار کن.ناصرخسرو.
پوک باد هست بر سر ای مشئوم
بیش از آن کز برِ ده انبار است.
؟ (از فرهنگ اسدی نخجوانی از یـادداشت مؤلف).
گر نـه موش دزد درون انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست؟مولوی.
گر نباشد یـاری دیوارها
کی برآید خانـه ها و انبارها؟مولوی.
وآنکه درون انبار ماند و صرفه کرد
اشپش و موش و حوادثهاش خورد.مولوی.
جایی کـه درخت عیش پربار بود
نو درون نظر و کهنـه درون انبار بود.سعدی.
فلان انبارم بترکستان هست و فلان بضاعت بهندوستان. (گلستان). که تا شبی آتش درون انبار هیزم افتاد. (گلستان).
- آب انبار؛ انبار آب.
- امثال: آب انبار شلوغ کوزه بسیـار مـی شکند. (از امثال و حکم مؤلف).
دانـه دانـه ست غله درون انبار (اندک اندک بهم شود بسیـار...).
سعدی (از امثال و حکم مؤلف).
- انبار چراغ؛ جای نفت آن. (یـادداشت مؤلف).
- انبار ساختن؛ انبار . توده .
- || بنا انبار.
- انبار ؛ رجوع بـه همـین ماده شود.
- انبار گندم؛ جایی کـه گندم درون آن توده کنند. صوبه. (منتهی الارب).
- انبارهای ؛ انبارهایی کـه در آنـها مـی د. (از قاموس کتاب مقدس).
- برف انبار؛ رجوع بـه همـین ماده ذیل «برف» شود.
- تلمبار، تلنبار؛ رجوع بـه همـین ماده شود.
- خاک انبار؛ رجوع بـه همـین کلمـه درون ردیف خود شود.
- لت انبار، لتنبار؛ رجوع بـه همـین ماده شود.
- معده انبار؛ شکمو. پرخور :
یکی از مـیان معده انبار بود
بسی خوار بد زانکه پرخوار بود.(بوستان).
|| (ص) لبریز و مملو و پر. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم). انباشته. مالامال. جمع شده :
خزاین ملکان جمله درون خزاین تست
سلیح شاهان درون قلعه های تست انبار.
فرخی.
بفکن از جان و دل بطاعت و علم
بار عصیـان کـه بر تو انبار است.ناصرخسرو.
|| فروریختن خانـه و افتادن دیوار و امثال آن. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از هفت قلزم). درون کرمان بـه معنی هاوار و هوار هست یعنی خاک و گل و چوب کـه با خراب شدن سقفی یـا دیواری یـا فرود آمدن قناتی فروریزد چنانکه گویند: انبار رفت. زیر انبار ماند. (یـادداشت مؤلف): و بابا اندرون چاه واقع شده کـه انبار بر ایشان نیـامده. (مزارات کرمان ص 114). || خس و خاشاک و فضلهء انسان و سرگین حیوانات دیگر توده کرده باشند و مزارعان بر زمـین زراعت ریزند. (برهان قاطع) (فرهنگ فارسی معین). کود کـه بجهت قوت بزراعت کنند. (یـادداشت مؤلف). کوت. رشوه :
شعر رنگارنگ از طبع کج حیدر کلوج
همچنان سر مـیزند کز تودهء انبار گل.
؟ (در هجو حیدر کلوچ) (از فرهنگ شعوری ج1 ورق 107 الف).
|| استخر و تالاب. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم). برکه و تالاب. (آنندراج). آب انبار :
مست گندم کـه اندرین دام است
هست آنرا مدد بانباری
باغ دنیـا کـه تازه مـی گردد
آخر آبش بود ز انباری.
مولوی (از آنندراج).
|| (اصطلاح تصوف) ضمـیر انسانی. (از فرهنگ فارسی معین). || درون اصطلاح مقنیـان، مخزنی کـه در بن چاه کنند بشکل مخروط کـه نوک (رأس) مخروط بن چاه و قاعدهء آن فرود آن بود که تا آنجا کـه خواهند، و این خلاف کوره است. (یـادداشت مؤلف). || (فعل) امر از انباشتن. رجوع بـه انباشتن شود. و رجوع بـه انبار (ع اِ) شود.
(1) - پهلوی hanbar مرکب از ایرانی باستان para + hamمشتق از par (پر )، ارمنی hambar, ambar. و انباشتن (و انباردن) از همـین ریشـه است. (حاشیـهء برهان قاطع چ معین).
(2) - معرب از فارسی هست و بـه انابر و انابیر و انبارات جمع بسته اند، و نیز جمع نِبْر عربی است. و جمع دیگر نبر، نِبار است. (از اقرب الموارد) (از المنجد).

انبار.

[اِمْ] (ق) مخفف این بار. این مرتبه. (از آنندراج) : مدتی دیگر بگذشت انبار مسجد بتمامـی صد هرس رسانید. (فردوس المرشدیـه ص28 از فرهنگ فارسی معین).
انبار دلم بخویش ار مـیماند
این کاوش غصه درون جگر مـی ماند
این درد نـه همچو دردهای دگر است
این غم نـه بغمـهای دگر مـی ماند.
ملک طیفور (از آنندراج).

انبار.

[اَمْ] (ع اِ) جِ نِبْر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). خانـهء گندم و جو و جز آن. (مـهذب الاسماء). خرمنـهای خوراک از گندم و جو و غیر آن. (از شرح قاموس). جاهای گرد غله و جز آن. (از منتهی الارب). ابوبکر گفته انبار اعجمـی هست اگرچه لفظ آن نزدیک بـه نبر هست و دیگری گفته انبار اهرأ طعام (نیک پخته تر طعام) هست و واحد آن نبر و جمع الجمع آن انابیر است. (از معرب جوالیقی). و رجوع بـه نبر و انبار (اِ) شود. || (اِخ) جاهایی مـیان دشت و صحرا و دههای نزدیک بهشـهر. (شرح قاموس).

انبار.

[اِمْ] (ع مص) اَنبار ساختن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گویند انبر الانبار انباراً. (ناظم الاطباء). انبر الانبار؛ یعنی بنا کرد انبار. (از شرح قاموس).

انبار.

[اَمْ] (اِخ) الانبار. شـهرکیست خرم و آبادان و بانعمت و بسیـارمردم، مستقر ابوالعباس امـیرالمؤمنین آنجا بوده است. (حدود العالم). از شـهرهای آباد دورهء ساسانی بود کـه اکنون خرابه های آن درون 62 کیلومتری غربی بغداد دیده مـی شود. ایرانیـان آنرا فیروزشاپور(1) و یونانیـان آنرا پریسابر مـی نامـیدند زیرا از بناهای شاپور اول هست در زمان حکومت اعراب اسم فیروزشاپور بر ولایتی کـه در اطراف آن بود اطلاق مـی شد، گویند باین جهت آنرا انبار گفتند کـه پادشاهان قدیم ایران گندم و جو و کاه به منظور لشکریـان درون آن شـهر انبار و ذخیره مـی د. سفاح نخستین خلیفهء عباسی این شـهر را چندی مقر خویش قرار داد و در قصری کـه در آنجا ساخت مرد. برادرش منصور نیز مدتی درون آن شـهر زندگانی کرد و از آنجا بـه بغداد کـه ساختمان پایتخت جدید عباسیـان درون آنجا شروع شده بود منتقل شد. حمدالله مستوفی گوید: «آنرا لهراسف کیـانی ساخت جهت زندان اسیران کـه بخت النصر از بیت المقدس آورده بود بدین سبب انبار گویند. شاپور ذوالاکتاف تجدید عمارت آن کرد و سفاح خلیفهء اول بنی عباس درون آن جا عمارت عالی کرد و دارالملک ساخت دور باروش پنج هزار گام است. اهمـیت انبار از این جهت هست که درون سر اولین نـهر بزرگی کـه قابل کشتیرانی بود و از فرات جدا مـی شد و در محل فرضهء جنوب شـهر مدور بـه دجله مـی ریخت واقع بود. (از سرزمـینـهای خلافت شرقی لسترنج ص72). انبار درون سال 12 هجری بدست خالدبن ولید فتح شد. (قاموس الاعلام ترکی ج 2 ص1046). و رجوع بـه همـین کتاب شود.
(1) - و آنرا فیروزشاپور گفتندی. (فارسنامـهء ابن البلخی ص 72).

انبار.

[اَمْ] (اِخ) از شـهرهای قدیم خراسان درون ناحیـهء جوزجان بود. آنرا انبیر هم نوشته اند. بنا بنوشتهء ابن حوقل بفاصلهء یک روز از اشبورقان واقع و بزرگتر از مروالرود و دارای تاکها و فراخی نعمت و باغها و بناهایش از گل بوده است(1). اکنون شـهری بدین نام موجود نیست ولی دور نیست انبار درون محل «ساری پل» کنونی درون قسمت علیـای رودخانـهء شبورقان بوده است. احتمال دارد انبار همان شـهری باشد کـه ناصرخسرو درون مسافرتش بـه شبورقان (اشبورقان) از آنجا عبور کرده و آنرا کرسی جوزجانان شمرده است. وی از مسجد جامع بزرگ آنجا سخن رانده است(2). (از سرزمـینـهای خلافت شرقی لسترنج ص 452).
(1) - صورة الارض ابن حوقل ترجمـهء جعفر شعار ص177.
(2) - سفرنامـهء ناصرخسرو چ برلین ص3.

انبار.

[اَمْ] (اِخ) دهی هست از بخش بوکان شـهرستان مـهاباد با 434 تن سکنـه. آب آن از سیمـین رود و محصول آن غلات، توتون، چغندر، حبوب و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

انبار.

[اَمْ] (اِخ) دهی هست از بخش سیـه چشمـهء شـهرستان ماکو با 129 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

انبار.

[ ] (اِخ) نام قصبه ای مـیان سرچاه و سمندیـار بجنوب خراسان و شمال کرمان. (یـادداشت مؤلف).

انبارآب.

[اَمْ] (اِخ) دهی از بخش دیواندرهء شـهرستان سنندج با 230 تن سکنـه. آب آن از رودخانـه و چشمـه و محصول آن غلات، حبوب، لبنیـات، توتون و عسل است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 5).

انبارات.

[اَمْ] (معرب فارسی اِ) جِ انبار. استخرها و تالابها: و جایـها کـه آب از آن کشند و انبارات یعنی برکه ها. (تاریخ قم ص42). و رجوع بـه انبار شود.

انبارالوم.

[اَمْ اُ لُ] (اِخ) دهی هست از دهستان آتابای بخش پهلوی دژ شـهرستان گنبدقابوس با 590 تن سکنـه. آب آن از رودخانـهء گرگان و محصول آن غلات، حبوب، صیفی و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

انباربان.

[اَمْ] (ص مرکب)انباری. (زمخشری). انباردار.

انباربرزن.

[اَمْ] (اِخ) نام محلی درون کنار راه نایین و انارک، مـیان محمدیـه و چاه فارس درون 170هزارگزی اصفهان. (یـادداشت مؤلف).

انبارتپه.

[ ] (اِخ) دهی هست از بخش کرج شـهرستان تهران با 244 تن سکنـه. آب آن از قنات و رودخانـهء کردان و محصول آن غلات، بنشن، چغندرقند، انگور و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 1).

انبارخانـه.

[اَمْ نَ / نِ] (اِ مرکب)جای ذخیره و اسباب. (آنندراج). انبار. مخزن. (فرهنگ فارسی معین). مخزن. (ناظم الاطباء) :
گفت کانبارخانـه بگشادیم
ابر اگر زفت گشت ما رادیم.بنایی.
|| ذخیره. (ناظم الاطباء)(1) :
وآنچه زانبارخانـه ماند باز
پیش مرغان نـهند وقت نیـاز.نظامـی.
شواهد مزبور را بصورت ترکیب اضافی هم مـی توان خواند.
(1) - درون ناظم الاطباء مخزن و ذخیره هست که محتمل هست مخزن ذخیره بوده باشد و شاهد نیز بمجاز از محل، حال اراده شده.

انباردار.

[اَمْ] (نف مرکب)انباربان. انباری. (زمخشری).ی کـه انبار ذخیره بآن سپرده است. (ناظم الاطباء). محافظ انبار. نگهبان محل کالا و ارزاق. (فرهنگ فارسی معین). حسابدار انبار. حافظ انبار. آنکه حساب محتوی انبار با اوست. (یـادداشت مؤلف). || محتکر. (دهار). حَکِر. (یـادداشت مؤلف) :
کسی کو بمـیرد ز نایـافت نان
ز خرد و بزرگ و ز پیر و جوان
بریزم ز تن خون انباردار
که او کار ایزد گرفتست خوار.فردوسی.
|| ذخیرهء حبوبات. (آنندراج) :
اعتباری نیستم پیش بت انباردار(1)
صدهزار انبار غم دارم من بی اعتبار.
سیفی (از آنندراج).
|| (اصطلاح تصوف) جویـای حقیقت و سالک طالب کـه دلش مخزن اسرار است. (فرهنگ فارسی معین).
(1) - درون معنی و شاهد هر دو تأمل است.

انباردارباشی.

[اَمْ] (اِ مرکب)(1) درون اصطلاح دورهء صفوی، رئیس انبارداران. رئیس انبار. (از فرهنگ فارسی معین).
(1) - انباردار (فارسی) + باشی (ترکی).

انبارداری.

[اَمْ] (حامص مرکب)عمل انباردار. (ناظم الاطباء). شغل انباردار. انباربانی. (یـادداشت مؤلف). || احتکار. حکره. (یـادداشت مؤلف). || کرایـهء انبار. کرایـهء کالای بانبار سپرده. (یـادداشت مؤلف).

انباردان.

[اَمْ] (اِخ) دهی هست از بخش بستان آباد شـهرستان تبریز با 110 تن سکنـه. آب آن از چشمـه و محصول آن غلات و ینجه است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 4).

انباردگی.

[اَمْ دَ / دِ] (حامص)حالت انبارده. (فرهنگ فارسی معین). انباشتگی. (برهان قاطع) (آنندراج). پری و بسیـاریِ نعمت. (برهان قاطع) (آنندراج). انباشتگی و پری و بسیـاری و فراوانی. (ناظم الاطباء). || فرط مال و کثرت منال. (از شعوری ج 1 ورق 132 ب). پری نعمت و بتازیش فراخ حوصله (؟!) خوانند. (مؤید الفضلاء). فراهیت. (دهار). || پر . (آنندراج، ذیل انبار). پر و انباشتن. (از انجمن آرا).

انباردن.

[اَمْ دَ] (مص)(1) پر و انبار چیزی از چیزی دیگر. (برهان قاطع) (آنندراج). انباشتن. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). پر . انبار . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) :
تو جیحون مـینبار هرگز بمشک
که من برگشایم درون گنج خشک.دقیقی.
بینبارم این رود جیحون بمشک
بمشک آب دریـا کنم پاک خشک.دقیقی.
ای شاه قلعه های دگر ساز کاین وزیر
سالی دگر بزرّ بینبارد این حصار.فرخی.
وآنگه آن کیسه بکافور بینباری
درکشی سَرْش بابریشم زنگاری.منوچهری.
اگر تو آسمان را درنوردی
همان دریـا بینباری بمردی.
(ویس و رامـین).
خردمندا چه مشغولی بدین انبار بی حاصل
که این انبارت از کشکین چو از حلوا بینبارد.
ناصرخسرو.
بیـاغارد بخون پهلوی ماهی
بینبارد بگرد افلاک گردان.
ناصرخسرو.
نُه فلک را بکام بگذاریم
پنج و چهار و سه را بینباریم(2).
سنایی (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 107 الف).
بیک سخن دهن آرزو فروبندی
بیک سخا دهن آز را بینباری
جوابش چنین داد دانای دور
که با چون منی برمـینبار جور.
نظامـی.
زمـین کردار اگر با من نباشد آسمان خاکی
در انبارم بسیل اشک از این هفت بنیـادش(3).
شمس طیبی (از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 107 الف).
|| پر جای عمـیق بخاک و جز آن. (مؤید الفضلاء) (شرفنامـهء منیری).
(1) - مرکب از انبار + دن (پسوند مصدری). (حاشیـهء برهان قاطع چ معین). ماضی اَنبارْد، مضارع اَنبارَد، مستقبل خواهد اَنبارْد، امر بینبار، اسم فاعل انبارنده، اسم مفعول انبارده، اسم مصدر انبارش. (از فرهنگ فارسی معین).
(2) - صاحب فرهنگ شعوری این شاهد را درون ذیل معنی دوم انبار (فروریختن خانـه و افتادن دیوار) آورده.
(3) - درون شواهد مذکور چون کلمـهء مورد استشـهاد ء امر یـا مضارع هست و این دو ء انباردن با انباشتن مشترک هست مـی توان شواهد مزبور را از مصدر انباشتن نیز محسوب داشت. رجوع بـه انباشتن شود.

انباردنی.

[اَمْ دَ] (ص لیـاقت) آنچه قابل انباردن باشد.

انبارده.

[اَمْ دَ / دِ] (ن مف)انباشته. پرکرده. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). پر. مملو. (از شعوری ج 1 ورق 129 الف). || پرنعمت. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بانعمت. (برهان قاطع). با نعمت و دولت. (ناظم الاطباء). فره. (دهار). پرکردهء نعمت. پرکرده با نعمت. (مؤید الفضلاء). مُتْرَف. (دهار) (مـهذب الاسماء). || پر . (آنندراج، ذیل انبار). پر و انباشتن. (از انجمن آرا)(1).
(1) - شعوری (ج 1 ورق 129 الف) نیزمصدری آورده و چنین معنی کرده: «به بسیـاری مال و منال و به کثرت اولاد و اتباع خوشحال شدن» ولی شاهد زیر کـه از مـیرنظمـی نقل کرده معنی وصفی دارد:
شود انبارده بی شبهه شاکر
ز لطف حق بود هر چیز حاضر.

انبارده.

[اَمْ دِ] (اِخ) دهی هست از بخش نور شـهرستان آمل با 190 تن سکنـه. آب آن از زهاب رود محلی و محصول آن برنج و لبنیـات است. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 3).

انبارستان.

[اَمْ رِ] (اِ مرکب) محل انبار. جایی کـه در آن انبارهایی ساخته باشند: این دیـه درون قدیم انبارستان بوده هست زیرا کـه انبارهای عجم بدین دیـه بوده است. (تاریخ قم ص64).

انبارش.

[اَمْ رِ] (اِمص)(1) انباردن. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). پر . (فرهنگ فارسی معین). || (اِ) هر چیزی کـه درون چیزی را بدان پر کنند و آنرا بعربی حشو گویند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) :
چو مخزن پر مکن از هرچه یـابی
مساز انبارش خوردن شکم را.
ابوالمعانی (از شعوری ج 1 ورق 112 الف).
(1) - مرکب از: انبار + ِش پسوند اسم مصدر. (از حاشیـهء برهان قاطع چ معین).

انبار شدن.

[اَمْ شُ دَ] (مص مرکب)جمع شدن. توده گشتن. روی هم انباشته شدن: مـهمات را نباید گذاشت کـه انبار شود. (تاریخ بیـهقی چ ادیب ص 487).

انبارک.

[اَمْ رَ] (اِخ) دهی هست از بخش اهرم شـهرستان بوشـهر با 263 تن سکنـه. آب آن از چاه و محصول آن غلات و خرماست. (از فرهنگ جغرافیـائی ایران ج 7).

انبار .

[اَمْ کَ دَ] (مص مرکب)جمع . توده . روی هم انباشتن. بر یکدیگر نـهادن :
از چندان باغهای خرم و بناها... بچهار پنج گز زمـین بسنده کرد و خاک بر او انبار د. (تاریخ بیـهقی چ ادیب ص384).
چهل گردون ز زر بار کرد
دوصد دیگر از دیبه انبار کرد.
اسدی (گرشاسب نامـه ص303).
سبکباری کنی دعویّ و آنگاه
گناهان کرده ای بر پشت انبار.ناصرخسرو.
اگر تو عفو کنی بر دلم ببخشایی
کنم ز تنگه بـه بالای این حصار انبار.
مسعودسعد.
پس پسران را بر هم مـی نـهاد که تا صد پسر را بر همدیگر انبار کرد و آن چیز بالاتر همـی شد و همـی نمود. (مجمل التواریخ).
کی توان از داغ انبار کرد
که شرار آه تخم شور نیست.
ظهوری (از آنندراج).
|| احتکار . ذخیره .

انبارکش.

[اَمْ کَ / کِ] (نف مرکب)کسی کـه جهت زراعت کود حمل مـی کند و مـی کشد. (ناظم الاطباء).

انبارگ.

[اَمْ رَ] (اِ) مخازنی کـه در زمان صلح اسلحه و ادوات جنگی را درون آن انبار مـی د. (از ایران درون زمان ساسانیـان ص241).

انبار گشتن.

[اَمْ گَ تَ] (مص مرکب)انباشته شدن. توده شدن :
چنان کشته بر هر سو انبار گشت
که هرجا کـه بد دشت دیوار گشت.
(گرشاسب نامـه ص306).
ز صحن صحرا کهسارها پدید آمد
ز بس کـه گشت بدنـهای کشتگان انبار.
مسعودسعد (دیوان ص249).

انبار نـهادن.

[اَمْ نِ / نَ دَ] (مص مرکب) ذخیره . انبار :
وآنگه بـه تبنگوی کش اندرسپردْشان
ور زآنکه نگنجند بدو درون فشردْشان
بر پشت نـهدْشان و سوی خانـه بردْشان
وز پشت فروگیرد و برهم نـهد انبار.
منوچهری.
نخلها بر کوه دوکند و شجر
مـی نـهند از شـهد انبار شکر.مولوی.
آرزو مـی کارم و انبار حسرت مـی نـهم
منتش بر من اگر برقم بخرمن دشمن است.
ظهوری (از آنندراج).




[لغت نامـه دهخدا - حرف ا (الف) نامهای مداحان آ ذری]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 01 Jul 2018 08:53:00 +0000